شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت هشتاد و ششم :
چطوری سر از این جا در آورده بود وقتی دقیقا پشت سرم بود؟ وحشت زده چشمانم گرد شدند و تنم لرزید.
شانه هایش از نفس نفس زدن سنگین بالا پایین می شد سرش به زیر و نگاه خبیثش رو به من بود.
-جایی می رفتی عروسک؟
انگار ترس و استرس درونم توی یک شیشه ای درون شکمم بود و با گفتن این حرفش این شیشه ترکید و تمام رعب و وحشتم توی کل بدنم پخش شد.
سرم را تند تند تکان دادم و بدون هیچ فکر و عقلی به پشت
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
7آخه چرا وقتی میدونی میگیرتت فرار میکنی🥲😂
۲ سال پیشهستی
3واقعا همینطورع حدیث جون هانتر و ارن دو ادم جدان باید بگم ارن تبدیل میشود به هانتر😁😁💘😎
۲ سال پیشآذر
3بازم که نتونست فرار کنه خب دیگه تلاش نکن اه خودت ضایع میشی اینجوری پیش بره بخواد فرار کنه ولی آرن دوباره بگیرتش کسل کننده میشه
۲ سال پیشهستی
1واوووووو عالی بود هیجان خالص😁💘💘💘 ورژن ترسناک هانتر فعال میشود😎😰😰😰
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
هانتر و ارن کلا دو ادم جدان😂
۲ سال پیشنرگس
1چقد این الیسا بیشوره واقن که چرا هانترو زد🥺 بی لیاقت 🥺🤣
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
غیرت روی هانتر😂
۲ سال پیشAlieh
4آخ بازم نتونست فرار کنه حیففف🙁🥹
۲ سال پیشحنا
0حدیث خانوم خییلی پارت قشنگی بود ممنونم ازت
۲ سال پیشپرنیا
2من که میمیرم تا پارتای دیگه
۲ سال پیشرها
0عالی🔥
۲ سال پیشرونیا
0خیلی باحال بود ولی الیسا چرا اینجوری میکنه میدونم دلش میخواد آزاد باشه ولی..قشنگ بود مرسی حدیث جون💕
۲ سال پیشفافا
0همیشه خدا گیر میفته😂
۲ سال پیشعاطفه
1ممنون از رمان هیجان انگیزت فقط لطفاً کشش نده
۲ سال پیشساناز
0❤️❤️❤️
۲ سال پیشآیرین
2بخدا این رمان بهترین عالیه دستدطلا نویسندفداکار❤❤❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
3الا یه جوری از قاضی و دادگاه حرف میزنه 😐 عزیزم تو اول از همه باید ثابت کنی وجود داری 😂 😁 🤭 هیج جای کره خاکی اسم تو نیست