پارت صد و چهل و هفتم :


شب می‌شود و کنار آتشی که دایی‌اش به پا کرده می‌نشینند. راهله در حال تیمار مادرش است و به دست و پاهایش پماد تسکین‌دهنده می‌مالد، راشین با دو پسر بچه مشغول بازی یه قل دو قل است، زندایی‌اش وسایل چای را می‌آورد و در طرف راست دایی حاتم که در حال حرف زدن با تلفنش است، می‌نشیند. به روجا که متفکرانه خیره‌ی آتش است، نگاه می‌کند:
_ دانشگاه رو چه کردی؟
روجا آرام به نگاه بی‌رمق و صور

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    زن دایی خیلی خوب حرف زد،الان ابن مردم به روانشناس بیشتر از دکتر محتاجن،لازمم نیست ساکن روستا بشه،چند وقت یه بار می تونه سر بزنه،وقتی تحصیلش تمام شد

    ۹ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    👍👍❤️

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️