رمان نوشداروی عشق
- به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
- ⏱️۸ ساعت و ۱۴ دقیقه ۵ ثانیه
- 14.8K 👁
- 71 ❤️
- 136 💬
در اوج آسمان خیال، غرق در لذت رسیدن به بینهایتها، غافل از گردش گردون و بازی سرنوشت، نمیدانیم که چه چیزی در انتظارمان است. فاصلهی عرش تا فرش، یک لحظه، یک پلک بر هم زدن است! "نوشداروی عشق" رمانی عاشقانه است که داستان دو رفیق را در دو مسیر کاملاً متفاوت روایت میکند. یکی، نماد استقامت، توکل و امید، در اوج قدرت و شکوه، ناگهان با دیو سیاه مرگ روبرو میشود. اما تسلیم نمیشود، مبارزه میکند، با تمام وجود. دیگری، غرق در خوشیهای زندگی، بیخیال و سرخوش، رازی در گذشته دارد که او را از عشق بیزار کرده، از کلمهای به نام عشق. اما سرنوشت بازیهای عجیبتری دارد... این رمان پر از لحظات عاشقانه، احساسی و هیجانانگیز است که خواننده را تا پایان داستان جذب میکند. آیا این دو رفیق، در این مسیر پر فراز و نشیب، به نوشداروی عشق دست خواهند یافت؟ آیا عشق میتواند مرگ را شکست دهد؟ و آیا رفیق بیخیال، با راز گذشتهاش روبرو خواهد شد؟ رمان "نوشداروی عشق" روایتی است از مبارزه، امید، عشق و سرنوشت. روایتی از سقوط و صعود، از باختن و به دست آوردن. روایتی از دو رفیق و رازهای سر به مهرشان. این رمان عاشقانه به شما نشان میدهد که چگونه عشق میتواند حتی در سختترین شرایط، راهی برای نجات و امید باشد.
غمی در سینهاش بغض شده، گوشهای کز کرده بود، چشمان مشکی و پر از غرورش را به نشانهی تایید بست و سر تکان داد و پرسید:
_ آقای دکتر... بیماریم در چه مرحلهایه؟ آیا درمانی داره؟
دکتر بدون اینکه نگاهش کند، نسخهای که در دستش بود را بار دیگر بررسی کرد و گفت:
_ متاسفانه کمی پیشرفت کرده و باید هرچه زودتر شیمی درمانی آغاز بشه، داروهایی که نوشتم رو مرتب مصرف کن و در تاریخی که منشی بهت اعلام میکنه بیا تا ادامه درمان رو پیگیری کنیم، در ضمن امید همهی ما و مرگ و زندگی همه دست خداست.
از شنیدن کلمهی شیمی درمانی احساس کرد سیاهی و غم بر دنیایش خیمه زد. بلند شد و برگه را گرفت. آرام تشکر کرد و مطب را ترک کرد. به نزدیکی خانه رسید و پدر را دید که در حال بازکردن در خانه بود، به او نزدیک شد و پدر که حضورش را احساس کرد ایستاد و قبل از هر چیز نگاهش به طرف پلاستیک داروهایی که در دستش بود سر خورد، چهره در هم کشید و گفت:
_ مگه نگفتم صبر کن تا بیام؟! خواهشا سر این قضیه دیگه استقلال طلبی رو بذار کنار!
آرمین با لبخندی سعی کرد پدر را آرام کند:
_ چشم، قول میدم دیگه بدون هماهنگی نرم. دکتر هم خواسته که شما باشین. فقط لطفا به مادر بگو که همراهم بودی، میدونی که... حالا باید کلی بازخواست بشم.
پدر کلافه دستی به سروصورتش کشید و در را باز کرد و داخل شد، آرمین پشت سرش در را بست و خود را برای روبرو شدن با مادر آماده کرد؛ روی تخت مشغول سبزی پاک کردن بود و با دیدنشان، نگران به استقبالشان آمد.
_ چی شد اکبر؟! دکترش چی گفت؟! باید چیکار کنیم؟!
پدر نیم نگاهی به آرمین کرد و سری تکان داد:
_ آروم باش آذر! فعلا بهش دارو داده، باید روند درمان رو طی کنه دیگه، بقیهش هم توکل به خدا...
مادر رد نگاه پر از غمش را روانه صورت آرمین کرد. نگاه گرفت و به سمت تخت رفت؛ نمیخواست آرمین شاهد باریدن چشمانش باشد، آرمین سری تکان داد و رو به پدر لب زد:
_ من میرم اتاقم کمی استراحت کنم.
_ برو پسرم.
در اتاق را بست و روی تخت دراز شد و چشمانش را بست، دلش میخواست ساعتها در تاریکی مطلق زانو بغل بگیرد و فکر کند. تلفنش زنگ خورد و با بی میلی دستش را به میز کنار تختش رساند و گوشی را پیدا کرد. با دیدن اسم نوید رد تماس داد، حوصلهی این یکی را نداشت؛ ولی نوید به این راحتی دست بردار نبود، دوباره تماس گرفت و ناچارا جواب داد:
۸
_ الو نوید...
صدای بلند نوید گوشش را آزار داد، بلند شد و نشست.
_الو... کجایی تو پسر؟ حالا دیگه رد تماس میدی؟
دستش را لابلای موهایش برد و با بیحوصلگی لب زد:
_ نوید حوصله ندارم. کاری داری بگو.
_ معلومه که کار دارم، استادا سراغت رو میگیرن. چی بهشون بگم؟ استاد زاکری که گفته فقط با دلیل موجه باید برگردی.
پوزخندی زد و گفت:
_ هه... چه دلیلی موجهتر از این که دارم میمیرم!
نوید پس از مکثی کوتاه، با نگرانی پرسید:
_ راستی رفتی دکتر؟ چی شد؟ چی گفت؟
_ بیخیال نوید... میام دانشگاه میبینمت برات تعریف میکنم.
_ باشه... باور کن نگرانتم، حتما بیا، منتظرم.
_ اوکی میام.
پس از خداحافظی از نوید، از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و خواست از تخت پایین برود که دستگیرهی در به صدا در آمد و قامت مادر میان چهارچوب در قرار گرفت.
_ بیدار شدی؟ چند باره دارم میام اتاقت، دلم نیومد بیدارت کنم.
به روی مادر لبخندی زد و جلو رفت و شانههایش را در دست گرفت:
_ چهقدربه فکر منی مادری؟! من دیگه بزرگ شدم باید بتونم گلیم خودم رو از آب بکشم.
مادراخمی کرد و خود را از میان دستانش رها کرد:
_ ای مادرقربونت بره... گلیم چیه؟ آب چیه؟ بیا شام بخور. در ضمن برای مادر بچه همیشه بچه است حتی اگه صدسالش بشه!
مادر نگاهی به داروها انداخت و ادامه داد:
_ مادر داروهات رو فراموش نکنی بخوری.
آرمین چشمی گفت و بیرون رفت. آذر در اتاق او ماند و روی تختش نشست، چشم چرخاند به جای جای اتاق، و یکی یکی خاطرات از ذهنش عبور میکرد؛ به کتابخانهی کوچک آرمین که با شوق و ذوق درست کرده بود، به لپ تاپی که به تازگی برای رفتن به دانشگاه خریده بود، به میز تحریرو ...
چشمهایش باریدن گرفت، ولی حتی این از اندوه جانکاهش کم نمیکرد. دردهای کهنهاش را به یاد آورد؛ بیکسی هایش، بی پدری و کودکی سختی که داشت، رنجی که مادرش برای بزرگ کردن او و دو خواهروبرادرش کشیده بود. ازدواجش با اکبر را به یاد آورد، پسر محجوب و سر به زیری که نسبتی به جز همسایگی با آذر نداشت، اولین روزهای ازدواجشان در اتاق کوچکی از خانهی پدری اکبر آغاز شده بود، از صفر شروع کرده بودند و بعد از سالها سختی توانسته بودند خانهی کوچکی بخرند. روزهایی که از شادی خانه خریدن مدام سجده شکر به جا میآورد را به یاد آورد.
با صدای آزیتا از خاطرات دور شد و به زمان برگشت.
_ مامان؟! ما سر میز شام منتظریم چرا نمییای؟!
آذر اشک هایش را پاک کرد و بلند شد. نگاهش را از نگاه نگران آزیتا گرفت و از اتاق خارج شد.
۹
_بیخیال نوید، دستت رو بکش! یکی میاد رد میشه زشته...
نوید نگاهی به دور و بر انداخت و رفت روی چمنهای باغچهی وسط دانشگاه ولو شد، دستانش را زیر سرش در هم قفل کردو به بیتا که دنبالش میآمد نگاه کرد، سرتاپایش را از نظر گذراند و با دیگر دخترهایی که تابهحال با آنها رابطهی دوستی داشت، مقایسه کرد. تفاوت چندانی نمیدید. دیگر چیزی که برایش جذابیت عمدهای نداشت ظاهر بود! دنبال دختری مغرور بود که برای به دست آوردنش تلاش کند ولی دخترهایی که تابهحال دیده بود، همه خودشان ابتدا به او تمایل نشان داده بودند. بیتا آمد و روبرویش روی نیمکتی نشست و گفت:
_ نوید خیلی لوسی! مگه قرار نشد دیگه به کسی توجه نکنی؟
نوید روی پهلو چرخید و با لبخند گفت:
_ بیخیال بابا، حساس نباش دیگه...
بیتا چشمانش را که با ریمل و خط چشم حسابی آرایش کرده بود تنگ کرد و تهدید وار به او خیره شد. نوید با دست اشاره کرد و گفت:
_حالا چرا اونجا نشستی؟ بیا اینجا کنار من، کارت دارم.
بیتا که نیشش باز شده بود؛ بلند شد که به خواست او عمل کند ولی با دیدن آرمین که از ته حیاط دیده میشد، اخمی کرد و گفت:
_ عه! مزاحمم پیداش شد!
نوید متعجب و کنجکاو بلند شد و رد نگاه بیتا را گرفت و به آرمین رسید:
_ آرمین رو میگی مزاحم؟! این بدبخت کی مزاحمت ایجاد کرده؟
کیفش را روی دوشش انداخت و موهای روی پیشانیش را مرتب کرد و گفت:
_ الان دیگه... ببین من رفتم سر کلاس؛ از این دوستت که سیر شدی قرار بذار بریم یه وری همدیگه رو ببینیم.فعلا…
نوید خودش را تکاند و در حالی که برای آرمین دست تکان داد، در جواب بیتا لب زد:
اطلاعیه ها :
خوشگلایی که نوشداروی عشق رو خوندین رمان "ساریژ" رو هم از بنده در بخش رمانهای آنلاین بخونید و نظرتون رو بگید❤️

اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
🙏❤️❤️
۲ هفته پیشخدیجه
0واقعا عالی بود خیلی نوشتش قشنگ بود
۲ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
سپاس عزیزم❤️🌱
۲ هفته پیشسمانه
0خیلی خوب بود ومن بیشتر از این خوشم آمد که حرف اضافی نداشت بعضی از رمان ها آنقدر کلمات اضافی می کنن به اصل داستان نمی پردازند که حوصله ات سر میره و رمان رو نصفه رها می کنی
۲ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنونم سمانهی عزیز، خوشحالم که خوشت اومد❤️🌱
۲ هفته پیشم
1خوب بود،داستانش خاص بود،خسته نباشید نویسنده جون ولی ساریژ پخته تر و روان تره،پیشنهاد می دم بخونن رمان خونا 🙏🏻🧡
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم❤️
۳ هفته پیشنغمه
1رمانش خوب بود و قشنگ فقط عشق یهویی سونیا با آرمین غیر منتظره بود بازن ممنون از نویسنده عزیز که زحمت کشیدی
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم که خوندی و نظرت رو گفتی❤️
۳ هفته پیشزهره
1خسته نباشید عزیز اصلا من جایی ندیدم که اسامی جابجا باشه خیلی هم عالی بود🌹🌹
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
قربونت ممنونم❤️
۳ هفته پیشرویا
1عالی بود،مخالفت خانواده آذیتا برام عجیب بود
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
❤️❤️🌹🙏
۳ هفته پیشسلطان غم
1عالی بود لذت بردم
۳ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
خداروشکر ممنون❤️🌱
۳ هفته پیشرها شمس
1عالی بود قلم نویسنده اش مانا
۴ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم خوشحالم دوست داشتی❤️
۴ هفته پیشزهره
1سلام عالی بود من پدرم با همین بیماری ولی از ترس ایست قلبی کرد و قبل از پیوند مغز استخوان و هر اقدام دیگه ای فوت شدند برای همه توصیه میکنم که بخونند حداقل اینکه اگر کسی دچار این بیماری شد بتونند بهش امید بدند من با هر درد آرمین گریه کردم و یاد پدرم بودم موقع خون دماغ شدن درد های مفصل سر گیجه هاش و...
۴ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
خیلی متاسفم عزیزم، روح پدرت شاد❤️ همه آدما توی رنج دارن زندگی میکنن فقط رنجها باهم فرق داره و درست میگی امید و روحیهست که میتونه انسان رو سرپا نگه داره..
۴ هفته پیشSetayesh
1زیبا بود ممنونم🥰 خسته نباشید
۴ هفته پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم❤️
۴ هفته پیشملیحه
1رمان زیبایی بود و خیلی نزدیک به واقعیت تو خیلی از قسمت ها گریه کردم وقتی ارمین درد می کشید چون دوستم هم به این درد مبتلا بود بعد از کلی تحمل رنج و همین طور هزینه سنگین درمان و شیمی درمانی بالاخره از دنیای فانی رفت با خوب شدن ارمین چقدر خوشحال شدم شخصیت نوید و دوست داشتم دستتون درد نکنه زیبا بود
۱ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
آخی عزیزم روحش شاد😔 ممنون عزیزم از لطفت به رمان❤️
۱ ماه پیشآیلار
0یعنی رمان واقعی نبود؟ حیف شد ☹️چه احساسی پاش گذاشتم چرا توی ژانر رمان های واقعی قرارگرفته اخه لطفا پیگیری کنید
۲ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
عزیزم اینطورم نیست صرفا تخیل باشه، نمونههای مشابه این اتفاقات زیاده ولی نویسنده کمی اتفاقات رو تغییر میده
۲ ماه پیشآدینه
1رمانی پر از حس خوب زندگی و امید واقعا ممنون از نویسنده ی عزیز بابت نوشتنش❤️❤️
۲ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنونم🙏❤️
۲ ماه پیشثریا
0رمان زیبا ولطیف وبسیار عاشقانه بود واز خوندنش لذت بردم وبرای نویسنده گرامی آرزوی سلامتی وموفقیت دارم.❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
ممنونم ثریای عزیز خوشحالم خوشت اومده، زنده باشی❤️
۲ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی https://t.me/anahilnevis -
صفحه اینستاگرام نویسنده @anahil_1 -
آیدی تلگرامی نویسنده @anahil_1 -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
برازنده
0عالی عالی توصیه میکنم حتما بخونید