لیست کلیه پارتهای رمان سماح : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 65
-
رمان سماح - پارت 41
بی حوصله ماشین را دم خانه ی پدری اش پارک می کند. مادرش از او خواسته بود حتما شب به آنجا برود. بی خبر کلید می اندازد و وارد می شود. پا که روی سنگفرش می گذارد چراغ های روشن حیاط متعجبش می کند؛ همان چراغ های به قول خاص مادرش که در مواقع مهمان داری روشن شان می کرد! هر چه که جلوتر می رود صداها وا...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 42
_شام آماده س بفرمایید، مریم مادر بیا یه سر اشپزخونه. محمدعلی با دیدن میز غذا چشمانش برق می زند و هم زمان بر می خیزد اما تیدا کمی تعلل می کند. خجالت می کشید و اگر اصرار های فاطمه خانم نبود پایش را در خانه ی پدری سلیم نمی گذاشت! _انگار از خانواده ام خوشت اومده؟ تیدا به سمت سلیم برمی گردد و با لح...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 43
تیدا هم حق به جانب در ماشین جاگیر می شود و سلیم به راه می افتد. چرخ های ماشین که دل به جاده می سپارند سلیم همانند بمبی کوک شده منفجر می شود: _می خوای با استفاده از خانواده م تهدیدم کنی؟ می آی خونه ی پدرم که چی بشه؟ شدی اُردکی که دنبال محمدعلی همه جا راه می افتی! تیدا اما خونسرد بود حتی جوابش را...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 44
منتظر در کافه نشسته بود و به فنجان قهوه اش نگاه میکرد. از آخرین شبی که سلیم را دیده بود یک هفته ایی می گذشت و دیگر هیچ خبری از او نشد. آن مرد برایش دیگر تمام شده بود، انگار هیچ حسی هم در وجودش از اول وجود نداشت! اگر حداقل به تظاهر هم بود فعلا این تظاهر را دوست داشت و ذره ایی به این حس فکر نمی ...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 45
دلش می خواست بپرسد که چه گفته، اما زبان به دهان می گیرد و تنها به گفتن (آهانی) بسنده میکند. _ظاهرا دوستاش از شهرستان اومدن، منم گفتم پاشم برم. گوش هایش تیز می شود و خودش را به ندانستن زده می پرسد: _شهرستان؟ چرا به من یادم نمی آد گفته باشی اصالتا بچه ی اینجا نیست! محمدعلی دستانش را در جیب شلو...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 46
مهدی انگار از دور متوجه ی سلیم می شود و با لبخندی که به روی لبانش می ماسد از پشت صندلی بر می خیزد. تیدا و نسیم با دیدن رنگ باختنش سر می چرخانند و با دیدن سلیم در کنار محمدعلی خشکشان می زند. نسیم دست جنبانده رو به مهدی می گوید: _عزرائیل جونمون اومد، فقط حواست باشه پیش این پسره محمدعلی ادعای نشن...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 47
قلب سلیم کمی آرام میگیرد و حالا منظم تر ریتم میزند. از این که بفهمد تیدا ذره ایی توجه به مهدی دارد خون جلوی چشمانش را میگرفت. مابقی شام در سکوت خورده می شود و قصد رفتن می کنند. حتی اصرار مهدی برای خوردن دسر هم نپذیرفتن. محمدعلی که در این دنیا نبود و نمی دانست چه اتفاقاتی بینشان رخ داده، بُرد...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 48
سلیم کم کم در ذهنش جرقه زده میشود و حرفش را با خود مرور می کند. اتفاق؟ چه اتفاقی قرار بود بین او و مریم بیفتد؟ با خشم از جا بر می خیزد و دست در موهای آشفته اش فرو کرده می غرد: _این خزعبلات چیه مادر من؟ آخه بین من و مریم چه اتفاقی می تونه افتاده باشه؟ مریم خواهر منه! شکوفه دهان باز کرده روی دست...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 49
دندان روی هم می سابد و می غرد: _ببند دهنت رو مهدی، بذار من مثل تو نشم حداقل حرمت نگه دارم. مهدی قهقهه می زند، همین شب تمام نامردی های دنیا در وجودش جمع شده بود تا سلیم را همچو گرگی تیکه پاره کند. _دیگه مانعی به اسم تو توی زندگی تیدا نیست، این بار به حرمت همون گذشته یی که ازش دم می زنی دست برد...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 50
تیدای بی چاره تند تند پوست لبش را با دندان می کشد. حتی شوری خون هم باعث نمی شود دست از کارش بکشد. به درک که زخم می شد و قرار بود درد بکشد. هیچ چیز حالا به اندازه ی قلبش دردناک نبود. _زندایی اگه نمی تونن، راحت نیستن اصرار نکنید من.... میان حرفش می پرد و با تنفری که یک لحظه در چشمانش شعله می کشد...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 51
سلیم چشم درشت کرده می خواهد جوابی به او بدهد که مریم صدایش می زند. پلک روی هم می فشارد و تنها می گوید: _جواب این حرفت رو عملی بهت نشون می دم. میگوید و به سمت بیرون پا تند کرده می رود. آنقدر خشمگین و عصبانی بود که آدرنالین در بدنش به صد رسیده و کم داشت منفجر شود. مریم و مادرش را با عجله به خ...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 52
تیدا به گوشه ی اتاق اشاره کرده لب می زند: _می تونی بری داخل اون پارتیشن و درش رو بکشی. مریم که می رود تیدا با عجله لباسش را به روی دستانش بلند کرده به سمتش می رود. دلش می خواست هر چه زودتر این بازی مسخره تمام شود و نفس آسوده بکشد. _زیپش از بغله، می تونی خودت ببندی. مریم که لباس را از دستش م...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 53
همین لحظه مریم صدایش می زند و تیدا با پوزخند اَبرو بالا می اندازد که برود. _بهت زنگ می زنم. تیدا در دل نجوا می کند:(اونقدر زنگ بزن تا زیر پات علف سبز شه)! واقعا این مرد را درک نمی کرد! دست پیش را می گرفت تا پس نیفتد! مگر او را هرزه و هم خواب نخوانده بود؟ حالا دردش چه بود که دست از سرش بد نمی ...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 54
حاج محمود دست مشت می کند و با نفسهای تندی که ریتم قلبش را به هزار می رساند می غرد: _آدمش می کنم پسره ی یه لاقبای دوزاری رو، اگه پدر من انقدر بزرگش نمی کرد الان دور بر نمی داشت که بخواد آبروی من رو چوب حراج کنه. با قدم های تندی وارد خانه می شود و گوشی اش را درچنگ گرفته شماره ی حاج سلمان را می گی...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 55
حالش پریشان بود، حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشت. آنقدر مشکلات بر سرش تلنبار شده بودند که قدرت مبارزه با این موضوع مهلک را در خود نمی دید. تا حالا از هیچ چیز و هیچ کس نترسیده بود اما از حاج محمود چرا، او نه انتقاد پذیر بود نه می توانست واقعیت را با چشم باز ببیند. لرز بدی در تنش می نشیند. همی...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 56
لبخند می زند و برایش دست تکان می دهد. ماشین که به راه می افتد نفسی چاق می کند تا بغض های تلنبار شده اش راه خودشان را پیدا کنند. حتی به محمدعلی هم نگفته بود که قرار مسافرت گذاشته است، دلش نمی خواست جشن عقد خواهرش را به خاطره او بهم بریزد. نمب دانست چندین ساعت در راه بودند که باران می گیرد. با...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 57
همه چیز در نظرش زشت و سیاه بودند. قلبش که دیگر روی جنگیدن با خودش و عقلش را هم نداشت. آمده بود تا همه چیز را تمام کند، زندگیش را، عشق بی انتهایش به تیدا و دارایی که حاج محمود تا به دستش نمی آورد ساکت نمی شد. با صدای هلهله و دست متوجه آمدن مریم می شود، حتی به خودش زحمت نمی دهد تا سرش را بالا بگی...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 58
در میان خواب و بیداری بود که صدای تگرگ روی سقف خانه بیدارش می کند. اتاق در تاریکی وهم آور به نظر می رسید و تنها شعله ی شومینه روشنش کرده بود. از جایش بلند می شود و پاورچین پاورچین به سمت کلید برق می رود که همان لحظه سایه ایی از کنار پنجره رد می شود. مردمک هایش از ترس گشاد می شوند و جیغ خفه ایی ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 59
کورسوی امیدی در دل تیدا روشن می شود، اما خودش را به آن راه می زند و روی بر می گرداند: _فکر می کنی برای من مهمه؟ من ازت دل کَندم، از تو، از گذشته، از هر چیزی که مربوط به تو باشه! سلیم لحظه ای پلک روی هم نهاده لب می زند: _دروغ می گی، همونطور که من هیچ وقت نتونستم فراموشت کنم توام نمی تونی! تیدا...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان سماح - پارت 60
پیش خود فکر می کرد حالاست که تیدا نازش را بکشد و با اصرار او را داخل خانه ببرد، اما تیدا با چشمانی تنگ شده در را محکمبه روی هم می کوبد: _به....اصلا به درک. زیر لب غرولند کنان خودش را سرزنش می کند: _(دختره ی بی غرور،خوبت شد حالا؟ بیا حتی آدم حسابت نکرد!) بغضش می گیرد. انتظار چنین رفتار بی ادب...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
