سماح به قلم پریسا حصیری
پارت پنجاه و ششم :
لبخند می زند و برایش دست تکان می دهد.
ماشین که به راه می افتد نفسی چاق می کند تا بغض های تلنبار شده اش راه خودشان را پیدا کنند.
حتی به محمدعلی هم نگفته بود که قرار مسافرت گذاشته است، دلش نمی خواست جشن عقد خواهرش را به خاطره او بهم بریزد.
نمب دانست چندین ساعت در راه بودند که باران می گیرد. با دلتنگی شیشه ی ماشین را پایین می کشد و کف دستش را به قطره های زیبای باران می سپار
لطفا صبر کنید...

ملیسا
0تیداشمال نرفت.که رفت ساوه درسته؟؟