سماح به قلم پریسا حصیری
پارت پنجاه و چهارم :
حاج محمود دست مشت می کند و با نفسهای تندی که ریتم قلبش را به هزار می رساند می غرد:
_آدمش می کنم پسره ی یه لاقبای دوزاری رو، اگه پدر من انقدر بزرگش نمی کرد الان دور بر نمی داشت که بخواد آبروی من رو چوب حراج کنه.
با قدم های تندی وارد خانه می شود و گوشی اش را درچنگ گرفته شماره ی حاج سلمان را می گیرد.
یا پسرش را سر عقل می آورد یا با روش خودش به او می فهماند که با چه کسی در افتاد
لطفا صبر کنید...
