پارت چهل و یک :

بی حوصله ماشین را دم خانه ی پدری اش پارک می کند‌. مادرش از او خواسته بود حتما شب به آنجا برود‌.


بی خبر کلید می اندازد و وارد می شود. پا که روی سنگفرش می گذارد چراغ های روشن حیاط متعجبش می کند؛ همان چراغ های به قول خاص مادرش که در مواقع مهمان داری روشن شان می کرد!

هر چه که جلوتر می رود صداها واضح تر می شود. صدای خنده های محمدعلی را می شناخت!

کاشکی توانست از دست مادرش بÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    عزیزم چرا پارت جدید نداریم؟!

    ۲ ماه پیش
  • ملیسا

    0

    عالی بودعزیزم باریکلابه تیدا گل کاشته

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    رمانی شاهکار و به یاد ماندنی❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    عالی بود.. ایول بهت تیدا، سلیم هرچی حرص بخوره کمشه!😁

    ۲ ماه پیش
  • Nana

    1

    چه حس خوبی داره حرص خوردن سلیم

    ۲ ماه پیش
  • masi

    1

    وای خدا کنه با محمد علی نامزد کنه😁💃

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️