سماح به قلم پریسا حصیری
پارت چهل و یک :
بی حوصله ماشین را دم خانه ی پدری اش پارک می کند. مادرش از او خواسته بود حتما شب به آنجا برود.
بی خبر کلید می اندازد و وارد می شود. پا که روی سنگفرش می گذارد چراغ های روشن حیاط متعجبش می کند؛ همان چراغ های به قول خاص مادرش که در مواقع مهمان داری روشن شان می کرد!
هر چه که جلوتر می رود صداها واضح تر می شود. صدای خنده های محمدعلی را می شناخت!
کاشکی توانست از دست مادرش بÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطی
0عزیزم چرا پارت جدید نداریم؟!