پارت پنجاه :

تیدای بی چاره تند تند پوست لبش را با دندان می کشد. حتی شوری خون هم باعث نمی شود دست از کارش بکشد.

به درک که زخم می شد و قرار بود درد بکشد. هیچ چیز حالا به اندازه ی قلبش دردناک نبود.

_زندایی اگه نمی تونن، راحت نیستن اصرار نکنید من....

میان حرفش می پرد و با تنفری که یک لحظه در چشمانش شعله می کشد ، می گوید:

_مامان محمدعلی جان ازم خواسته، مگه می شه ندوزم، می دوزم.

خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nana

    1

    بکش حاج سلیم همه اینا حقته

    ۱ ماه پیش
  • ملیسا

    3

    عالی بود دلم برای سلیم بیشترازتیدامیسوزه چون عذاب میکشه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️