سماح به قلم پریسا حصیری
پارت پنجاه :
تیدای بی چاره تند تند پوست لبش را با دندان می کشد. حتی شوری خون هم باعث نمی شود دست از کارش بکشد.
به درک که زخم می شد و قرار بود درد بکشد. هیچ چیز حالا به اندازه ی قلبش دردناک نبود.
_زندایی اگه نمی تونن، راحت نیستن اصرار نکنید من....
میان حرفش می پرد و با تنفری که یک لحظه در چشمانش شعله می کشد ، می گوید:
_مامان محمدعلی جان ازم خواسته، مگه می شه ندوزم، می دوزم.
خ
لطفا صبر کنید...

Nana
1بکش حاج سلیم همه اینا حقته