سماح به قلم پریسا حصیری
پارت پنجاه و نهم :
کورسوی امیدی در دل تیدا روشن می شود، اما خودش را به آن راه می زند و روی بر می گرداند:
_فکر می کنی برای من مهمه؟ من ازت دل کَندم، از تو، از گذشته، از هر چیزی که مربوط به تو باشه!
سلیم لحظه ای پلک روی هم نهاده لب می زند:
_دروغ می گی، همونطور که من هیچ وقت نتونستم فراموشت کنم توام نمی تونی!
تیدا با بغض فرو خورده ایی لب روی هم می فشرد تا محکم باشد، همان زنی که به زیور و خÙ
لطفا صبر کنید...

مینو
2میشه یه پارت هدیه بدین عزیزم؟رمان ات عشقه ،شدیدا مشتاقیم ادامه شوبخونیم