سماح به قلم پریسا حصیری
پارت پنجاه و هفتم :
همه چیز در نظرش زشت و سیاه بودند. قلبش که دیگر روی جنگیدن با خودش و عقلش را هم نداشت.
آمده بود تا همه چیز را تمام کند، زندگیش را، عشق بی انتهایش به تیدا و دارایی که حاج محمود تا به دستش نمی آورد ساکت نمی شد.
با صدای هلهله و دست متوجه آمدن مریم می شود، حتی به خودش زحمت نمی دهد تا سرش را بالا بگیرد. از این ازدواج اجباری بیزار بود،چیزی که هیچ وقت حتی در ذهنش هم خطور نمی کرد.
Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
Marzi
1احساس میکنم عقد انجام نشده
۳ هفته پیشابرا
0دوست ندارم اینجوری مریم پیروز بشه باید تقاص کاری که داره می کنه رو پس بده سلیم زیر این همه فشار گناه داره طفلی حتی بیشتر از تیداد اون مرده تچ نا خواسته به عشق اش ظلم کرده مریم از روی فهمیدن داره به دوتا آدم ظلم می کنه ازش بدم میاد
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ملیسا
0مریم شیطان داستان محمدعلی خیلی خوبه فکرکنم قلب.سلیم.گرفته عقدانجام نشد