سماح به قلم پریسا حصیری
پارت شصت :
پیش خود فکر می کرد حالاست که تیدا نازش را بکشد و با اصرار او را داخل خانه ببرد، اما تیدا با چشمانی تنگ شده در را محکمبه روی هم می کوبد:
_به....اصلا به درک.
زیر لب غرولند کنان خودش را سرزنش می کند:
_(دختره ی بی غرور،خوبت شد حالا؟ بیا حتی آدم حسابت نکرد!)
بغضش می گیرد. انتظار چنین رفتار بی ادبانه ایی از سلیم نداشت.
قدم های بزرگ و محکمی می گیرد تا به خاطره این مر
لطفا صبر کنید...

ملیسا
2اقاسلیم یه چشم چرونی هم کردهاا ولی حقشون این همه نامردی نبوده دلم میسوزه