پارت شصت :

پیش خود فکر می کرد حالاست که تیدا نازش را بکشد و با اصرار او را داخل خانه ببرد، اما تیدا با چشمانی تنگ شده در را محکم‌به روی هم می کوبد:

_به....اصلا به درک.

زیر لب غرولند کنان خودش را سرزنش می کند:

_(دختره ی بی غرور،خوبت شد حالا؟ بیا حتی آدم حسابت نکرد!)

بغضش می گیرد. انتظار چنین رفتار بی ادبانه ایی از سلیم نداشت.

قدم های بزرگ و محکمی می گیرد تا به خاطره این مر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ملیسا

    2

    اقاسلیم یه چشم چرونی هم کردهاا ولی حقشون این همه نامردی نبوده دلم میسوزه

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️