سماح به قلم پریسا حصیری
پارت چهل و دوم :
_شام آماده س بفرمایید، مریم مادر بیا یه سر اشپزخونه.
محمدعلی با دیدن میز غذا چشمانش برق می زند و هم زمان بر می خیزد اما تیدا کمی تعلل می کند. خجالت می کشید و اگر اصرار های فاطمه خانم نبود پایش را در خانه ی پدری سلیم نمی گذاشت!
_انگار از خانواده ام خوشت اومده؟
تیدا به سمت سلیم برمی گردد و با لحنی زهرآگینی می گوید:
_خانواده ی تو نه و خانواده ی محمدعلی، مردی که قراره
لطفا صبر کنید...

فرشته
1بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️