پارت چهل و دوم :

_شام آماده س بفرمایید، مریم مادر بیا یه سر اشپزخونه.

محمدعلی با دیدن میز غذا چشمانش برق می زند و هم زمان بر می خیزد اما تیدا کمی تعلل می کند. خجالت می کشید و اگر اصرار های فاطمه خانم نبود پایش را در خانه ی پدری سلیم نمی گذاشت!

_انگار از خانواده ام خوشت اومده؟

تیدا به سمت سلیم برمی گردد و با لحنی زهرآگینی می گوید:

_خانواده ی تو نه و خانواده ی محمدعلی، مردی که قراره

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    1

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    رمانی شاهکار که بی نظیر و جذاب و دلبره❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    وای، چه شود😂 سلیم و تیدا، دوباره کنار هم، این بار توی ماشین😅 جنگ به راه نیفته خوبه😅

    ۲ ماه پیش
  • masi

    1

    خدا بخیر کنه 😅😂

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️