لیست کلیه پارتهای رمان سایه ی من : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 61
-
رمان سایه ی من - پارت 41
شنیدن صدای بابا تو اون شرایط مثل این بود که فرشتهی نجاتم از راه برسه درحالی که من و کمال روی زانو نشسته بودیم و نفسنفس میزدیم و مهرداد بین ما هنوز گیج ضربهای بود که به سرش خورده بود، مینا گفت: - آقا مهدی... اما دیگه نتونست بیشتر از این چیزی بگه. نفسش هنوز بالا نمیومد و محکم پهلوهاشو گرفت...
بروزرسانی در : ۱۱۶۳ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 42
جرئت نداشتم به صورتش نگاه کنم، شایدم فقط روی نگاه کردن بهش و نداشتم. تمام اون شب مثل کابوس جلوی چشمام بود؛اما بخشی از اون که مربوط به بابا میشد از همش سختتر بود. - میدونم که باید بگم غلط کردم... می خوام بگم... یعنی... غلط کردم... هنوز نمیتونستم به بابا نگاه کنم. بخش مغرور وجودم ازم پرسید: ...
بروزرسانی در : ۱۱۵۹ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 43
قلبم هنوز تندتند میزد، تنها شانسی که آوردم این بود که مینا رفته بود مدرسه و مهتابم با ترانه بود. حتی فکرشم سخت بود که مینا یا خواهرش چیزی از حرفای بابا بشنون. - سلام آقا پاشا، خوش اومدین! - سلام بابا، ببخشید صبح زودم اومدم، میخواستم احوال برادرت و بپرسم. - این حرفا چیه؟ لطف کردین، بفرمایین ...
بروزرسانی در : ۱۱۵۷ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 44
تازه کلاسم تموم شده بود که فوراً از مدرسه زدم بیرون، موقعی که داشتم قدمزنان می رفتم سمت در ورودی اصلا به حیاط پشتی نگاه نکردم. اون چند وقت اونقدر مصیبت دیده بودم که از سایهی خودمم می ترسیدم! - پس کجاست اون مینای شجاع؟ باورم نمیشد که قبلاً تنها تو خونهی حاج مرتضی تصمیم داشتم با هر چی دزد ...
بروزرسانی در : ۱۱۵۲ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 45
- مینا؟ - کوفت! - تورو خدا یکم مهربونتر باش! - الان فقط میتونم بگم خفهشو بزار برگههارو تصحیح کنم! - خب باشه، ولی قبلش میتونی بگی با بابا حرف زدی یا نه؟ - عجب بچه پررویی هستی، من هم سن تو بودم سرمو جلوی پسرا بلند نمیکردم! - یهجوری میگی انگار ده سال ازم بزرگتری! - درهرصورت، فعلاً...
بروزرسانی در : ۱۱۴۹ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 46
- عذاب وجدان بد دردیه، نه؟ - مهرداد! تو اون شرایط اصلاً حوصلهی شوخی رو نداشتم، انگار بابا هم فهمید چون بدون اینکه به چیزی اشاره کنه سیگار و فندکش و از رو تاقچه گرفت و گفت: - من میرم هوا بخورم! در و هم پشت سرش بست. مهرداد که رو به روی من ایستاده بود از پنجره یه نگاه به حیاط انداخت و ب...
بروزرسانی در : ۱۱۴۷ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 47
- مهتاب خفه نشی پس چرانمیای؟ - اومدم،بزار اینو بزنم! - چیو بزنه؟ با صدای مهدی که درست از پشت سرم اومد دست کم سیسانتی از جام پریدم. اونم که عین خیالش نبود منو ترسونده. یهجورایی عجیبم شده بود. موهاش سیخسیخ شده بود و چشماشم قرمز بود. بلانسبت جن! - سلام. چیزی نیست، داره آماده میشه. شما قرار...
بروزرسانی در : ۱۱۴۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 48
از وقتی راه افتاده بودیم مینا توی خودش بود. نه حرف میزد، نه چیزی میخورد. مهرداد هر چی بهش تعارف میکرد میگفت میل ندارم، اونم کسی مثل مینا که میدونستم عاشق غذاست خیلی دوست داشتم ازش بپرسم چی گشده ولی جلوی بقیه نمیتونستم، یهجورایی خیلی معذب میشدم، مخصوصاً الان که مهرداد یه حدسایی راجع به ا...
بروزرسانی در : ۱۱۴۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 49
- میلاد! هوی میلاد! حالا چرا انقدر عصبانی؟ - بزن به چاک اصلاً حوصله ندارم! - دستت درد نکنه! این چه طرز حرف زدنه؟! _تو این وضعیت بهتر از این نمیتونم صحبت کنم! مهرداد که سعی میکرد قدماشو تند کنه و به من برسه با نفسنفس گفت: - کدوم وضعیت؟ مگه بار اولشه از این حرفا میزنه؟ بعدشم، منه احمق ف...
بروزرسانی در : ۱۱۴۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 50
درد شدید و سوزش کف پام به کنار، نگرانی من بابت مردی بود که داشت بهم میرسید در حالی که خودم داشتم دستگیرهی در و بالا پایین میکردم و صداهای آشنایی هم از پشت در شنیده می شد! - میلاد! - بابا! این در و بشکن! صدام لرزش شدیدی داشت که کنترلش دست خودم نبود، سنگینی حضوری که داشت بهم نزدیک میشد با...
بروزرسانی در : ۱۱۴۳ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 51
- اَه! این مه لعنتی داره میره رو اعصابم! من و مینا با صدای مهرداد سرمونو چرخوندیم و به شیشهی جلوی ماشین نگاه کردیم. شیشه بخار کرده بود و مشخص بود هوای بیرون مه داره، جوری بود که اصلا نمیشد جاده رو دید. - اینجا دیگه چه جهنمیه؟ خیلیخب، آرومتر برو تا به کشتنمون ندادی! مهرداد با دستور باب...
بروزرسانی در : ۱۱۴۲ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 52
- خدا بهمون رحم کرد! - آره، ولی محض اطلاع اگه من حواسمو جمع نمیکردم الان هممون... - خیلیخب، دیگه حرفشو نزنین! بابا پیشونیشو مالید و سرشو انداخت پایین. مشخص بود کلافهست چون تمام مدت چیزی نمیگفت و ساکت بود. پوست کنده شدهی زیر ابروش با چسب زخم بسته شده بود و رنگش هنوز پریده بود. - خیلی جالب...
بروزرسانی در : ۱۱۴۰ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 53
مونده بودم باید چی بگم. مینا هم مثل من حرفی نمیزد و به این طرف و اون طرف نگاه میکرد. دیدم اگه چیزی نگم تا صبح باید جلوی هم بایستیم و سکوت کنیم! - شالت توی ماشینه، یادم بنداز بهت بدمش. - باشه. مینا دوباره با نگاه کردن به بارون خودشو مشغول کرد. اینکه میدیدم لجبازی میکنه باعث میشد خودمم بیو...
بروزرسانی در : ۱۱۳۹ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 54
همونجوری که انتظارش و داشتم، با ورود من بابا و سالار سکوت کردن! منم درست مثل خودشون، بدون اینکه به روی خودم بیارم با احتیاط رفتم سمت پشتی که درست کنار بابا بود تا بهش تکیه بدم. - دیر کردی، مهرداد کجاست؟ همین که تکیهام و به پشتی دادم و پاهامو با کلی عذاب دراز کردم، گفتم: - رفت بخوابه. - خو...
بروزرسانی در : ۱۱۳۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 55
- بهتری؟ - آره، خوبم. این حرفم دروغ محض بود ولی آخه چهجوری جلوی بابا و سالار اعتراف میکردم که حالم خوب نیست؟ - مطمئنی؟ - آره. بابا گفت: - واسه همین رنگت هنوز عین گچه؟ این دفعه یه رعد اتاق و روشن کرد و آسمون بلندتر غرید. انگار اونم از دستم عصبانی بود که تا این حد روی این موضوع سماجت نشون ...
بروزرسانی در : ۱۱۳۷ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 56
سر صبحی با سر و صدای زن و دختر سالار از خواب ناز بیدار شدم، درحالی که فقط سه ساعت خوابیده بودم و فکر حرفای میلاد تا خود صبح مثل مته مغزم و سوراخ کرده بود. دخترش جوری با شوق و ذوق داشت واسه مدرسه رفتن آماده میشد که یکی نمیدونست فکر میکرد واسه درس خوندن بهش حقوق میدن! وقتی بالاخره رفت، ز...
بروزرسانی در : ۱۱۳۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 57
- به جای اینکه با نگاه کردن صورت منو سوراخ کنی حرفتو بزن، دو ساعته منتظریم جونت دربیاد یه چیزی بگی! مهرداد بعد از این جمله یه گاز گنده به ساندویچش زد، انگارنهانگار میلاد داشت با تعجب نگاهش میکرد که دهنش چنین قابلیتی برای باز شدن داره! یه گوجه از دهن مهرداد افتاد کف ماشین و میلاد ترجیح داد یه...
بروزرسانی در : ۱۱۳۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 58
- کاش بیشتر میموندیم! - چرا؟ تو نبودی میگفتی تا صبح از سر و صدای مرغ و خروس خوابت نبرده؟ - گفتم، ولی عوضش امنیت جانی داشتیم! - یعنی چی؟ - یعنی با این فکر بکر جنابعالی معلوم نیست قراره چه بلایی سرمون بیاد! درحالی که به صندلی تکیه داده بودم و به سنگ و صخره و مه بیرون از پنجره نگاه میکردم گف...
بروزرسانی در : ۱۱۳۳ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 59
- سلام! هر پنج نفرمون جواب سلام معصومی رو دادیم و اون شروع کرد به چک کردن قفل در. - عجیبه! دم اذان صبح بازش کرده بودم! - مشکل از شما نیست، ظاهراً یکی دوست نداره مشکل ما حل بشه! معصومی چند ثانیه مکث کرد تا معنی حرف مینا رو بفهمه و بعد چشمش خورد به پای من: - پاهات چیشده؟ - داستانش مفصله! می...
بروزرسانی در : ۱۱۳۲ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 60
میدونستم که این موضوع حداقل برای مینا خیلی سخته. بقیهمون یهجورایی به قول بابا با اون دختر و رفتاراش حال نمیکردیم؛ اما برای مینا که ترانه تنها هم زبونش توی آزادکلا بود سختتر میگذشت. حالا که آقا محمد اجازه نمیداد مهتابم پیشش بمونه من خیلی نگرانش بودم. عجیبه... شش ماه پیش اگه بهم میگفتن قرا...
بروزرسانی در : ۱۱۳۱ روز پیش
