سایه ی من به قلم زهرا باقری
پارت پنجاه و ششم :
سر صبحی با سر و صدای زن و دختر سالار از خواب ناز بیدار شدم، درحالی که فقط سه ساعت خوابیده بودم و فکر حرفای میلاد تا خود صبح مثل مته مغزم و سوراخ کرده بود.
دخترش جوری با شوق و ذوق داشت واسه مدرسه رفتن آماده میشد که یکی نمیدونست فکر میکرد واسه درس خوندن بهش حقوق میدن!
وقتی بالاخره رفت، زن سالار چشم باز منو دید که دوست داشتم میشد دو تا فحش آبدار بهش بدم که دیگه مهمون و اینجÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
من که همیشه گشنه ام😭😭😭 همیشه دلم ساندویچ همبرگر و سالاد و نوشابه میخواد😭 یا ماکارونی چرب، یا آبگوشت 😭
۳ سال پیشرزا
2کل این پارت صرف لمبوندن مهرداد شد . چقدم خودشو تحویل میگیره. هیچی دیگه کاپشن سبز و میلاد کوچولو و دماغ قرمز، نویسنده مینا از دست رفتا
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
بالاخره خوردنم بخش مهمی از زندگیه، خود من خوردن واسم اولویت مهمیه😏
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شفق
0نوش جونتون اینقد از خوردن گفتین تو این پارت که منم گشنم شد 😅 مثل همیشه عالی بود خسته نباشی زهرا بانو خدا قوت