پارت پنجاه و ششم :

سر صبحی با سر و صدای زن و دختر سالار از خواب ناز بیدار شدم، درحالی که فقط سه ساعت خوابیده بودم و فکر حرفای میلاد تا خود صبح مثل مته مغزم و سوراخ کرده بود.
دخترش جوری با شوق و ذوق داشت واسه مدرسه رفتن آماده می‌شد که یکی نمی‌دونست فکر می‌کرد واسه درس خوندن بهش حقوق می‌دن!
وقتی بالاخره رفت، زن سالار چشم باز منو دید که دوست داشتم می‌شد دو تا فحش آبدار بهش بدم که دیگه مهمون و این‌جÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شفق

    0

    نوش جونتون اینقد از خوردن گفتین تو این پارت که منم گشنم شد 😅 مثل همیشه عالی بود خسته نباشی زهرا بانو خدا قوت

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من که همیشه گشنه ام😭😭😭 همیشه دلم ساندویچ همبرگر و سالاد و نوشابه میخواد😭 یا ماکارونی چرب، یا آبگوشت 😭

    ۳ سال پیش
  • رزا

    2

    کل این پارت صرف لمبوندن مهرداد شد . چقدم خودشو تحویل میگیره. هیچی دیگه کاپشن سبز و میلاد کوچولو و دماغ قرمز، نویسنده مینا از دست رفتا

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بالاخره خوردنم بخش مهمی از زندگیه، خود من خوردن واسم اولویت مهمیه😏

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️