لیست کلیه پارتهای رمان سایه ی من : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 61
-
رمان سایه ی من - پارت 21
خوشبختانه بابا و مهتاب تو حیاط نبودن؛ اما همینکه دروازه پشت سرم بسته شد مهرداد با نیش باز بهم گفت: - برو که حکم اعدامت اومد! - زهرمار! به جای این حرفا برو وسایلتو جمع کن. - پشت تلفن مهربونتر بودی! - حالا مهربونترم میشم، فعلاً برو گمشو تو اتاق! - اتاق چیه؟ من میخوام کبابمو بخورم، بعدم ...
بروزرسانی در : ۱۱۸۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 22
ای خدا عجب غلطی کردم. فکرکنم این غرور لعنتیم یه روزی بدجوری پاچمو میگیره. خب دیوونه وقتی شجاعتشو نداری بگو ندارم! - ببخشید مینا خانوم من، امشب ناخواسته حرفای پدرتونو شنیدم! اولش متوجه نشدم میلاد داره از چی حرف میزنه؛ اما کمکم که دوزاریم افتاد با خودم گفتم: آره جون خودت حتماً هم ناخواسته بود!...
بروزرسانی در : ۱۱۸۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 23
من و میلاد این دفعه خیلی آرومتر راه میرفتیم. دیگه کاملاً فراموش کرده بودم که ساعت از دوازده شب هم گذشته و همهجا تاریک و ساکته. جفتمون اونقدر سرگرم صحبت درمورد حاج مرتضی شده بودیم که فقط سایهی بابا تونست حواسمونو پرت کنه! - بابا! هنوز بیداری؟ - منتظر تو بودم! بابا از سایه وارد روشنایی شد ...
بروزرسانی در : ۱۱۸۳ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 24
برخلاف اون روز، حالا انگار مسیر رسیدن به چشمه کش اومده بود. بچهها هم کاملاً ساکت بودن و فقط گاهی مهرداد و مهتاب باهم صحبت میکردن. تو این مواقع که کوتاه بودن متوجه میشدم که اخمای مینا توی هم میره، برای همین سومین باری که مهتاب جواب یکی از سوالای مهرداد و داد خیلی آروم بهش گفتم: - نگران نباش...
بروزرسانی در : ۱۱۸۲ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 25
- میلاد دیر رسیدی، استاد کارشو تموم کرد. مهرداد و کمال با دوتا پارچه دو طرف ماهیتابه رو گرفته بودن تا بزارنش روی زیلو. وقتی دوباره نشستن مهرداد پرسید: - راستی بابا چی میگفت؟ برخلاف میلم دوباره دروغ گفتم: - هیچی میخواست بپرسه روبه راهیم یا نه. - مهدی میخواست اینو بپرسه که زنگ زد؟ عجب، د...
بروزرسانی در : ۱۱۸۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 26
تا دو ساعت بعد از رفتن میلاد و بقیه توی اتاق نشسته بودم. روز تعطیل بود و کلاسی نداشتم، مهتاب و بابا توی اتاق بغلی خوابیده بودن و من توی هال و جلوی تلویزیون بودم. با اینکه سریال مورد علاقهام در حال پخش بود؛ اما واقعاً صفحه.ی تلویزیون و نمیدیدم. حس عجیبی داشتم. بعد از یه هفته خونه دوباره سوت ...
بروزرسانی در : ۱۱۸۰ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 27
زیاد پاپیچش نشدم، بعید نبود ازش بپرسم اونجا چیکار میکنه و یهو سر و تهم کنه! واسه همین از راهرو گذشتم تا فقط از اتاقم دور باشم. شاید مجبور میشدم شب و توی پذیرایی بخوابم. وقتی رسیدم مهرداد روی مبل چرت میزد. موبایلش روی میز افتاده بود و حتی هنوز لباساشو عوض نکرده بود. گاهی واقعاً دلم براش می...
بروزرسانی در : ۱۱۷۹ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 28
صبح با سر و صدا از خواب بیدار شدم. معلوم نبود خونهست یا باغ وحش! یکی داد میکشید، یکی فحش میداد، یکی میخندید، یکی جیغ میکشید! تو خواب و بیداری داشتم دیوونه میشدم. خیلی دوست داشتم بالشو بزارم رو سرم تا چیزی نشنوم؛ اما هیچ جوره توان حرکت نداشتم! حس میکردم پتویی که انداختم رو سرم صد کیلو وزن...
بروزرسانی در : ۱۱۷۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 29
بعد از کلاس مستقیم رفتم طرف خونه، هیچ کار دیگهای نداشتم چون نه ترانه وقت داشت که باهم یه دوری بزنیم، نه مهتاب، چون کلی ادیت عکاسی داشت که باید انجام میداد. منم که با شنیدن جوابای منفی عصبانی شده بودم حتی برای خرید هم صبرنکردم و تخته گاز تا خونهی حاج مرتضی رانندگی کردم. وقتی رسیدم دیدم مهتاب ای...
بروزرسانی در : ۱۱۷۷ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 30
با شنیدنش گوشام فوراً تیز شد و چون هنوز نخوابیده بودم چشمام کاملاً باز شد. صدایی که میومد جوری بود که انگار یکی در حال آشپزیه! دیگ و قابلمه جابهجا میشد و صدای فندک میومد! - اینا هم آخر شبی گشنشون شده! حدس میزدم که مینا و مهتاب تو آشپزخونه باشن و از اونجایی که فهمیده بودم غذا برای مینا حک...
بروزرسانی در : ۱۱۷۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 31
مینا گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟ - سلام! سر و صداها رو شنیدم، فهمیدم از اینجاست! وقتی مینا با تعجب به کمال نگاه کرد کمال با خنده گفت: - دیگه دارم عادت میکنم، مگه تو این کوچه کسای دیگهایم هستن که آخر شبا جیغ بکشن؟ - من جیغ نکشیدم! کمال سرشو چرخوند طرف من و چشماش گرد شد. حس میکردم بق...
بروزرسانی در : ۱۱۷۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 32
تو خیابون پرنده پر نمیزد و چراغ بعضی از خونهها خاموش بود. مسیری که داشتم ازش رد میشدم یه جادهی آسفالت با باغهای بدون درخت تو دو طرفش بود. چند دقیقه جلوترم تابلوی باغستون و دیدم. محض احتیاط، برای اینکه چیز عجیب و غیرعادی نبینم اصلاً به ورودی تاریکش نگاه نکردم. خودمو زدم به ندیدن و سعی کردم ...
بروزرسانی در : ۱۱۷۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 33
برخوردم با زمین خیلیم شدید نبود؛ اما حس کردم همهی استخوانام خرد شدن! از قبل به خاطر فشار زیاد کمرم درد میکرد، حالا انگار رسماً داشت از بدنم جدا میشد! سرما هم که بدجوری جانسوز بود و داشت مثل چوب خشکم میکرد. ولی جدا از تمام این مشکلات جسمی، هنوز گیج و مبهوت مونده بودم که علی چهطوری غیبش زد! ...
بروزرسانی در : ۱۱۷۳ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 34
صدای باز و بسته شدن در اتاق که اومد خودمو زدم به نشنیدن! حواسم بود که بابا اومد روی سکو و پشت سرم ایستاد ولی بازم جوابشو ندادم. - خوب خلوت کردین! به جای من مینا گفت: - داشتیم هوا میخوردیم. - آها! بابا اومد جلوتر و در کمال بدبختی دقیقاً کنار من نشست و مثل مینا پاهاشو از سکو آویزون کرد. - حا...
بروزرسانی در : ۱۱۷۲ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 35
به جای اون باغچهی تمیز، حالا فقط خاک بود. صاف و یکدست. انگار اصلاً هیچوقت کسی اونجا رو شخم نزده و چیزی نکاشته بود. - چیکار میکنین شما؟ بابا هم رو زانوش خم شده بود و مارو نگاه میکرد. انقدر نزدیک بود که چشمام درست صورتش و نمیدید! - آقای جمالی اینجا پر از سبزی بود! حتی دورتا دورشم با چند...
بروزرسانی در : ۱۱۷۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 36
کلهی سحر با صدای دینگدینگ رو اعصاب گوشیم از خواب بیدار شدم. ترانه بود. از نماز صبح تا اون لحظه ول کن منه بدبخت نبود و داشت با حرفای خاک بر سری پدر منو درمیآورد. دیشب کم دم گوشم حرفای مثبت هجده زده بود، حالا هم دست از سر کچل من نمیداشت! این و شوهرشم بدجوری هول بودن ظاهراً! بابا حداقل میذاش...
بروزرسانی در : ۱۱۷۰ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 37
- آقا مهدی، من میتونم یه سوالی ازتون بپرسم؟ مهدی که کنجکاو شده بود نگاهم کرد. فکرکنم اینکه به اسم صداش کردمم بی تأثیر نبود! - بفرما! - تا حالا شده به این فکرکنین که میلاد راست میگه؟ یا مثلاً من؟ اصلا بهش اعتماد دارین؟ مهدی چند ثانیه بدون حرف زدن نگاهم کرد. عصبانی نبود خداروشکر. بیشتر داشت...
بروزرسانی در : ۱۱۶۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 38
برخلاف دفعهی قبل که اومده بودم، این دفعه باغستون مثل غار تاریک و ترسناک بود. یهجوری که اگه دعاهام همراهم نبود به غلط کردن میوفتادم! مهرداد گفت: - خدا بگم چیکارت کنه مهدی ببین آدم و به چه کارایی وادار میکنه! - نترس، زود تموم میشه! - واقعا جملهی تاثیر گذاری بود! اصلاً اینجا مگه نگهبان ندا...
بروزرسانی در : ۱۱۶۷ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 39
انگار یه دفعه صاعقه خورده بود تو سر همه! واسه پنج ثانیه هیچکس چیزی نگفت و یهو ترانه تو گوشم داد زد: - مینا! مگه نگفتی دعاها کار میکنن؟! - چرا عربده میکشی؟! هنوزم میگم! - پس اون چی بود؟! - چمیدونم! لابد قد طرف بلنده! مهرداد گفت: - مینا اسکول کردی؟ مگه آدمیزاد انقدر قد بلندم داریم؟ - ب...
بروزرسانی در : ۱۱۶۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 40
وقتی در به روی مینا بسته شد واسه یه لحظه گیج و منگ سرجام ایستادم و صدای مهتاب و پشت سرم شنیدم که جیغ زد: - مینی! انگار صدای جیغش باعث شد تازه بفهمم چیشده و رفتم سمت در و هلش دادم. باز نمیشد! میتونستم صدای تکونایی که مینا هم به در وارد میکرد بشنوم؛ اما اینکه خودش حرفی نمیزد باعث میشد نگر...
بروزرسانی در : ۱۱۶۵ روز پیش
