پارت چهل و چهارم :

تازه کلاسم تموم شده بود که فوراً از مدرسه زدم بیرون، موقعی که داشتم قدم‌زنان می رفتم سمت در ورودی اصلا به حیاط پشتی نگاه نکردم. اون چند وقت اون‌قدر مصیبت دیده بودم که از سایه‌ی خودمم می ترسیدم!
- پس کجاست اون مینای شجاع؟
باورم نمی‌شد که قبلاً تنها تو خونه‌ی حاج مرتضی تصمیم داشتم با هر چی دزد و اجنه‌ست کشتی بگیرم و حالا حتی می‌ترسیدم که بخوام تنهایی پا تو جاهای خلوت و تاریک بزØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    آخجوون فرد مورد نظر نزدیک اسست

    ۱ ماه پیش
  • مهیا

    0

    آخجون بیصبرانه منتظر پارت بعدیم😍❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️