پارت پنجاه و هشتم :

- کاش بیشتر می‌موندیم!
- چرا؟ تو نبودی می‌گفتی تا صبح از سر و صدای مرغ و خروس خوابت نبرده؟
- گفتم، ولی عوضش امنیت جانی داشتیم!
- یعنی چی؟
- یعنی با این فکر بکر جنابعالی معلوم نیست قراره چه بلایی سرمون بیاد!
درحالی که به صندلی تکیه داده بودم و به سنگ و صخره و مه بیرون از پنجره نگاه می‌کردم گفتم:
- نگران نباش، هر بلایی هم بیاد سر من میاد!
بعد از گفتن این جمله سنگینی نگØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نجوا

    2

    اینکه کسی توی رمان حالش بد باشه رو خیلی دوست دارم اصلا نمیدونم چه مرضیه ولی مریضی شخصیت ها خیلی باحاله

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر ابی

    0

    وای خیلی قشنگه

    ۳ سال پیش
  • شفق

    0

    دمت گرم زهرا گلی مثل همیشه عااالی بی نظیری خانومی 💚👌

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😘😘😘😘🫠🫠🫠🫠

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    0

    وای عاالی مثل همیشه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️