سایه ی من به قلم زهرا باقری
پارت پنجاه و هشتم :
- کاش بیشتر میموندیم!
- چرا؟ تو نبودی میگفتی تا صبح از سر و صدای مرغ و خروس خوابت نبرده؟
- گفتم، ولی عوضش امنیت جانی داشتیم!
- یعنی چی؟
- یعنی با این فکر بکر جنابعالی معلوم نیست قراره چه بلایی سرمون بیاد!
درحالی که به صندلی تکیه داده بودم و به سنگ و صخره و مه بیرون از پنجره نگاه میکردم گفتم:
- نگران نباش، هر بلایی هم بیاد سر من میاد!
بعد از گفتن این جمله سنگینی نگØ

لطفا صبر کنید...

نجوا
2اینکه کسی توی رمان حالش بد باشه رو خیلی دوست دارم اصلا نمیدونم چه مرضیه ولی مریضی شخصیت ها خیلی باحاله