دوست داشتی؟
رمان ترسناک سایه من از زهرا باقری دنیای رمان

رمان سایه ی من

  • زبان فارسی
  • 258.3K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 1.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

داستان از جایی شروع میشه که مینا به بهانه ی تدریس، ناچار به اجاره ی خونه ای تو یک روستای تقریباً دورافتاده میشه! به محض ورود، توی خونه فعالیت های ماورایی شکل میگیره که باعث ترس و وحشتش میشه... در این بین، اون به خاطر تصمیمش برای استقلال و شجاعت بیشتر به جای ترک خونه، تصمیم به تماس با صاحب خونه میگیره تا با کمک اونا بتونه مشکل و حل، و به زندگیش توی روستا ادامه بده...

پارت اول

دو ساعت از وقتی که حرکت کرده بودم می‌گذشت. دیگه از جاده‌ی شلوغ خبری نبود، حالا دیگه تنها چیزی که می‌دیدم درخت‌های دو طرف جاده‌ی خلوت و آسفالت و جنگل‌های پشتش بود. یه جورایی ترسیده بودم، می‌ترسیدم بیشتر از یه ثانیه به درخت‌ها خیره بشم، دیگه وقتی دو ساعت هم شد سه ساعت به خودم گفتم عجب غلطی کردم خواستم ثواب کنم، آخه یکی نبود بهم بگه اینجا هم شد جا که برای تدریس انتخاب کردی؟
همین هفته‌ی پیش بود که یه اطلاعیه دادن از مدرسه هایی که توی روستاهای دورافتاده بودن و منم در کمال جوگیری تصمیم گرفتم داوطلب بشم، دیگه بماند که چقدر بابت این تصمیم جوگیرانه از خواهرم تیکه شنیدم و مامان و بابا رو عصبانی کردم؛ اما با وجود همه چیز، تهش به یه هفته نکشید که هم اونا راضی شدن، هم از طرف مدیریت گفتن که باید بار و بندیل و جمع کنم و راهی یکی از روستاهایی بشم که تو عمرم اسمشو نشنیده بودم: آزاد کُلا!
حس می‌کردم یه جایی پر از آدم‌های عصبیه که بد نگاهشون کنی چپ و راستت میکنن!
بی اختیار دستمو روی فرمون فشار دادم و واسه هزارمین بار تو اون هفته با خودم گفتم:
- عجب غلطی کردم!
دوباره چشمم خورد به جنگل پشت درخت‌ها، لامصب از تونل وحشتم ترسناک‌تر بود، جاده‌ی لعنتی هم که تموم بشو نبود، چهارساعت می‌گذشت و هنوز نرسیده بودم، دیگه حس می‌کردم پاهام روی گاز داره ارور میده، کم مونده بود اشکم دربیاد که یه دفعه چشمم خورد به یه تابلوی رنگ و رو رفته که با خط سفید روش نوشته بود:
- پونزده کیلومتر تا آزاد کلا!
خدایا شکرت! واقعاً از ته قلب خوشحال بودم که تا شب نشده به روستا رسیدم، وحشت داشتم از اینکه توی تاریکی شب و توی این جاده‌ی خلوت با اون جنگل ترسناکش رانندگی کنم.
تو همین فکرها و خداروشکر خداروشکر گفتن‌ها گوشیم زنگ خورد، از روی صندلی برداشتمش، یه نگاه بهش انداختم و سریع جواب دادم:
- سلام، مامان من دیگه تقریباً رسیدم!
- سلام دخترم خوبی؟ تقریباً؟ مگه چند ساعت راه تا اونجاست؟
یه نگاه کوتاه به ساعتم انداختم و گفتم:
- از وقتی راه افتادم تا حالا شده تقریباً پنج ساعت!
همین که اینو گفتم مامان با نگرانی پرسید:
- یعنی تو هر دفعه باید این مسیر و بری و بیای؟ دختر خطرناکه، مگه مجبور بودی اونجا رو واسه تدریس انتخاب کنی؟ همین شهر خودمون مگه چش بود؟
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم یه صدایی از پشت موبایل گفت:
- عاقبت جوگیری همینه!
همین که صدای مهتاب و شنیدم با حرص لبامو روی هم فشار دادم؛ اما مامان قبل من بهش تشر زد:
- برو کنار ببینم چی دارم میگم!
وقتی صدای مهتاب قطع شد، مامان دوباره شروع کرد به سفارش و نصیحت و دیگه اونقدر حرف زدیم که چشمم خورد به یه تابلوی جدید:
- ورودی آزاد کلا!
بالاخره یه نفس راحت کشیدم و بعد از اینکه به مامان اطمینان دادم رسیدم گوشیو قطع کردم. دیگه کاملا تاریک شده بود؛ اما چراغ‌های روستا باعث می‌شد کمتر بترسم.
قرار بود مستقیم از جاده ی اصلی برم سراغ آقا نوید که بابا معرفیش کرده بود تا خونه‌ای که اجاره کرده بودم و نشونم بده. آقا نوید یکی از رفیق‌های بابا بود که یه جورایی واسطه‌ی اینجور کارا بود، تا جایی که می‌دونستم توی چند تا روستا مسئول اجاره‌ی خونه‌های خالی بود و این وسط یه چیزایی هم به خودش می‌رسید، من که تا حالا ندیده بودمش؛ اما مامان مدام می‌گفت چشماش هی*زه!
خب خداروشکر جنسمونم جور شد! بخشکی شانس...
ناخودآگاه شالمو جلوتر کشیدم و با دقت به آدرسی که داشتم نگاه کردم. بعد از یه جاده‌ی خاکی، به آسفالت رسیدم و تعداد خونه ها بیشتر شد، فکرکنم ساعت از هشت گذشته بود که بالاخره رسیدم و شماره ی آقا نوید و گرفتم، بعد از یه مکالمه‌ی کوتاه گفت الان میاد و منم تو این فرصت یه نگاه به اطراف انداختم.
پرنده پر نمی‌زد! جاده ی روستا کاملاً خلوت و چراغ بیشتر خونه ها خاموش بود.
چقدر زود می‌خوابیدن!
وقتی بیشتر نگاه کردم متوجه شدم جلوی یه مسجد ایستادم، در اونم قفل و کاملا ساکت و چراغ‌هاش خاموش بود؛ اما حضورش بهم آرامش می‌داد، همینطوری که تو حال و هوای مسجد بودم و داشتم از لایه نرده‌ی درش به حوضش نگاه می‌کردم، یهو حس کردم یه نفر از توی حیاط مسجد با سرعت رفت داخلش و در و بست!
جا خوردم، انقدر سریع اتفاق افتاد که اصلا شک کردم کسیو دیده باشم.
این وقت شب کی تو مسجد بود؟ اونم با برق‌های خاموش! اصلا متوجه نشدم زن بود یا مرد. با خودم گفتم شاید یه بنده خدایی کارش به اون بالایی گیر کرده تو خلوت اومده دعا ‌و گریه! زیاد توجه نکردم و اومدم به مکاشفاتم ادامه بدم که با تقه‌ای که به شیشه‌ی ماشین خورد یه بار رفتم اون دنیا و برگشتم!
پشت شیشه یه مرد نسبتا چاق با چشمای ریز و صورت سرخ داشت بهم نگاه می‌کرد! اگه مامان آمارش و نداده بود حتما فکر می‌کردم جنی چیزیه! اصلا حرفای مامان ردخور نداشت، همین اول کاری داشت قورتم می‌داد! حالا منم بدون آرایش با یه شال قرمز به جنازه بیشتر شباهت داشتم تا آدم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان سایه ی من

  • مهناز

    در پارت 10

    و منی که اومدم و دوباره شروع کردم به خوندن سایه من😎نمیشه یکبار خوند و از کنارش گذشت🙂 ↔️

    ۲۱ ساعت پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    گاهی به سرم میزنه باز ادامه اش بدم ولی سریع به خودم میگم نه زهرا نه، اون خانواده دیگه ظرفیتش پر شده🤣😭

    ۶ ساعت پیش
  • مهناز

    در پارت 50

    هنووز به جاهای جذابش نرسیدییم😱

    ۹ ساعت پیش
  • مهناز

    در پارت 40

    همسایه ش خیلی خوبه🙂🫠

    ۱۹ ساعت پیش
  • مهناز

    در پارت 30

    آشپزخونهه لعنتی

    ۲۱ ساعت پیش
  • مهناز

    در پارت 20

    با اینکه داستان رو میدونم ولی باز مور مورم میشهه🫢😵 💫

    ۲۱ ساعت پیش
  • پانیسا

    در پارت 310

    بابا پگاه همه چی بینتون قراره تموم بشه دیگه چرا انقد پسرمو اذیت میکنی زهرا جان تروخدا یک کتک از طرف من. به پگاه بزن که خوب حالش جا بیاد و دیگه سمت کسی که مینا رو دوست داره نداره دختره بد

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نگران نباش حالشو گرفتم تهش 😂😂

    ۲ ماه پیش
  • پانیسا

    در پارت 300

    واقعا ترکیب بهراد و میلاد 👌🏻👌🏻👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • آنیسا

    در پارت 192

    خیلی قشنگ بود🥺 دستت درد نکنه گلی❤️ زهرا جون مهتاب و کی میاری داخل ماجرا حس میکنم مهرداد عاشقش بشه😂😂

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰 اومدن مهتاب نزدیکه 😎با این حال شایدم حست درست نباشه 😈

    ۳ سال پیش
  • آنیسا

    در پارت 191

    خداروشکر حداقل مهتاب قراره بیاد❤️ وای انقد دارک جواب نده😂😂😂

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😎😁

    ۳ سال پیش
  • پانیسا

    در پارت 190

    یعنی میگی مهرداد عاشق مهتاب نمیشه پس مهرداد عاشق ترانه میشه ؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خوشبختانه مهرداد عاشق هیچکس نیست😎😎😎

    ۲ ماه پیش
  • پانیسا

    در پارت 230

    یعنی چی یعنی الان هم مهرداد و مهتاب دوست داره و هر دو تا شون شیطون هستن و هم کمال مهتاب و دوست داره حسودیم شد به مهتاب آخه چند تا چندتا 🥺🥺

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نبابا مهرداد تو این باغ ها نیست اصلاً 😂😂😂 فیلم هندی میشه که اینجوری 😆

    ۲ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 222

    نکته دیگه در پارتی قبلی این بود وقتی به بقیه میگفت سر صدای بچه ای همسایه پشتی همشون تعجب میکردن چون اونا همسایه ای نداشتن😐😐😐

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    جالب اینجاست که مینا و میلاد همچنان تو باغ نیستن 🤣

    ۳ سال پیش
  • Sozi

    در پارت 220

    حق تا خود صبح😐

    ۲ سال پیش
  • پانیسا

    در پارت 220

    راست میگی اینا اصلا جنا اصلی هستن بابا

    ۲ ماه پیش
  • رزا

    در پارت 201

    وای نکنه باباش ببرش مینا و میلاد و جنا و رمان و ما رو همه باهم ناکام بزاره

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    اصلا بعید نیست شایدم همینجا تموم شده رمان😌😎

    ۳ سال پیش
  • نو نو

    در پارت 201

    شوخی نکن.من قلبم ضعیفه میمونم رو دستت😥😥😦😦

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😬😬😬😬😬😬 نگران نباش حالا فعلا هستم در خدمتتون😎

    ۳ سال پیش
  • پانیسا

    در پارت 200

    نه من نوموخوام این طوری رمان تموم شه 😭😭

    ۲ ماه پیش
  • پانیسا

    در پارت 200

    نه ترو خدا باهام همچین شوخی نکن

    ۲ ماه پیش
  • پانیسا

    در پارت 160

    آیا میشه زن مهدی هم وارد قضیه کنی ؟😹

    ۲ ماه پیش
  • پانیسا

    در پارت 140

    وا سینا چکار به دخمل من داشت 😐احساس خوبی به سینا ندارم 😑

    ۲ ماه پیش
  • پانیسا

    در پارت 130

    رمان ت رو خیلی دوست دارم البته بعد هیچکسان🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • نیایش

    در پارت 110

    دوستان گرامی میلاد نامزد داره ها نامزدش بفهمه میلاد داره بین چند نفر تقسیم میشه به دیار باقی میشتافه ! دستت طلا زهرا جان

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    پس چطوره دخل نامزدش و بیاریم تا سر تقسیم بندی مشکلی درست نشه😎

    ۳ سال پیش
  • پانیسا

    در پارت 110

    آره نمیشه دخل نامزدش روبیاریم😢

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️