دوست داشتی؟
رمان ترسناک سایه من از زهرا باقری دنیای رمان

رمان سایه ی من

  • زبان فارسی
  • 250.8K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 1.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ترسناک سایه ی من

داستان از جایی شروع میشه که مینا به بهانه ی تدریس، ناچار به اجاره ی خونه ای تو یک روستای تقریباً دورافتاده میشه! به محض ورود، توی خونه فعالیت های ماورایی شکل میگیره که باعث ترس و وحشتش میشه... در این بین، اون به خاطر تصمیمش برای استقلال و شجاعت بیشتر به جای ترک خونه، تصمیم به تماس با صاحب خونه میگیره تا با کمک اونا بتونه مشکل و حل، و به زندگیش توی روستا ادامه بده...

پارت اول

دو ساعت از وقتی که حرکت کرده بودم می‌گذشت. دیگه از جاده‌ی شلوغ خبری نبود، حالا دیگه تنها چیزی که می‌دیدم درخت‌های دو طرف جاده‌ی خلوت و آسفالت و جنگل‌های پشتش بود. یه جورایی ترسیده بودم، می‌ترسیدم بیشتر از یه ثانیه به درخت‌ها خیره بشم، دیگه وقتی دو ساعت هم شد سه ساعت به خودم گفتم عجب غلطی کردم خواستم ثواب کنم، آخه یکی نبود بهم بگه اینجا هم شد جا که برای تدریس انتخاب کردی؟
همین هفته‌ی پیش بود که یه اطلاعیه دادن از مدرسه هایی که توی روستاهای دورافتاده بودن و منم در کمال جوگیری تصمیم گرفتم داوطلب بشم، دیگه بماند که چقدر بابت این تصمیم جوگیرانه از خواهرم تیکه شنیدم و مامان و بابا رو عصبانی کردم؛ اما با وجود همه چیز، تهش به یه هفته نکشید که هم اونا راضی شدن، هم از طرف مدیریت گفتن که باید بار و بندیل و جمع کنم و راهی یکی از روستاهایی بشم که تو عمرم اسمشو نشنیده بودم: آزاد کُلا!
حس می‌کردم یه جایی پر از آدم‌های عصبیه که بد نگاهشون کنی چپ و راستت میکنن!
بی اختیار دستمو روی فرمون فشار دادم و واسه هزارمین بار تو اون هفته با خودم گفتم:
- عجب غلطی کردم!
دوباره چشمم خورد به جنگل پشت درخت‌ها، لامصب از تونل وحشتم ترسناک‌تر بود، جاده‌ی لعنتی هم که تموم بشو نبود، چهارساعت می‌گذشت و هنوز نرسیده بودم، دیگه حس می‌کردم پاهام روی گاز داره ارور میده، کم مونده بود اشکم دربیاد که یه دفعه چشمم خورد به یه تابلوی رنگ و رو رفته که با خط سفید روش نوشته بود:
- پونزده کیلومتر تا آزاد کلا!
خدایا شکرت! واقعاً از ته قلب خوشحال بودم که تا شب نشده به روستا رسیدم، وحشت داشتم از اینکه توی تاریکی شب و توی این جاده‌ی خلوت با اون جنگل ترسناکش رانندگی کنم.
تو همین فکرها و خداروشکر خداروشکر گفتن‌ها گوشیم زنگ خورد، از روی صندلی برداشتمش، یه نگاه بهش انداختم و سریع جواب دادم:
- سلام، مامان من دیگه تقریباً رسیدم!
- سلام دخترم خوبی؟ تقریباً؟ مگه چند ساعت راه تا اونجاست؟
یه نگاه کوتاه به ساعتم انداختم و گفتم:
- از وقتی راه افتادم تا حالا شده تقریباً پنج ساعت!
همین که اینو گفتم مامان با نگرانی پرسید:
- یعنی تو هر دفعه باید این مسیر و بری و بیای؟ دختر خطرناکه، مگه مجبور بودی اونجا رو واسه تدریس انتخاب کنی؟ همین شهر خودمون مگه چش بود؟
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم یه صدایی از پشت موبایل گفت:
- عاقبت جوگیری همینه!
همین که صدای مهتاب و شنیدم با حرص لبامو روی هم فشار دادم؛ اما مامان قبل من بهش تشر زد:
- برو کنار ببینم چی دارم میگم!
وقتی صدای مهتاب قطع شد، مامان دوباره شروع کرد به سفارش و نصیحت و دیگه اونقدر حرف زدیم که چشمم خورد به یه تابلوی جدید:
- ورودی آزاد کلا!
بالاخره یه نفس راحت کشیدم و بعد از اینکه به مامان اطمینان دادم رسیدم گوشیو قطع کردم. دیگه کاملا تاریک شده بود؛ اما چراغ‌های روستا باعث می‌شد کمتر بترسم.
قرار بود مستقیم از جاده ی اصلی برم سراغ آقا نوید که بابا معرفیش کرده بود تا خونه‌ای که اجاره کرده بودم و نشونم بده. آقا نوید یکی از رفیق‌های بابا بود که یه جورایی واسطه‌ی اینجور کارا بود، تا جایی که می‌دونستم توی چند تا روستا مسئول اجاره‌ی خونه‌های خالی بود و این وسط یه چیزایی هم به خودش می‌رسید، من که تا حالا ندیده بودمش؛ اما مامان مدام می‌گفت چشماش هی*زه!
خب خداروشکر جنسمونم جور شد! بخشکی شانس...
ناخودآگاه شالمو جلوتر کشیدم و با دقت به آدرسی که داشتم نگاه کردم. بعد از یه جاده‌ی خاکی، به آسفالت رسیدم و تعداد خونه ها بیشتر شد، فکرکنم ساعت از هشت گذشته بود که بالاخره رسیدم و شماره ی آقا نوید و گرفتم، بعد از یه مکالمه‌ی کوتاه گفت الان میاد و منم تو این فرصت یه نگاه به اطراف انداختم.
پرنده پر نمی‌زد! جاده ی روستا کاملاً خلوت و چراغ بیشتر خونه ها خاموش بود.
چقدر زود می‌خوابیدن!
وقتی بیشتر نگاه کردم متوجه شدم جلوی یه مسجد ایستادم، در اونم قفل و کاملا ساکت و چراغ‌هاش خاموش بود؛ اما حضورش بهم آرامش می‌داد، همینطوری که تو حال و هوای مسجد بودم و داشتم از لایه نرده‌ی درش به حوضش نگاه می‌کردم، یهو حس کردم یه نفر از توی حیاط مسجد با سرعت رفت داخلش و در و بست!
جا خوردم، انقدر سریع اتفاق افتاد که اصلا شک کردم کسیو دیده باشم.
این وقت شب کی تو مسجد بود؟ اونم با برق‌های خاموش! اصلا متوجه نشدم زن بود یا مرد. با خودم گفتم شاید یه بنده خدایی کارش به اون بالایی گیر کرده تو خلوت اومده دعا ‌و گریه! زیاد توجه نکردم و اومدم به مکاشفاتم ادامه بدم که با تقه‌ای که به شیشه‌ی ماشین خورد یه بار رفتم اون دنیا و برگشتم!
پشت شیشه یه مرد نسبتا چاق با چشمای ریز و صورت سرخ داشت بهم نگاه می‌کرد! اگه مامان آمارش و نداده بود حتما فکر می‌کردم جنی چیزیه! اصلا حرفای مامان ردخور نداشت، همین اول کاری داشت قورتم می‌داد! حالا منم بدون آرایش با یه شال قرمز به جنازه بیشتر شباهت داشتم تا آدم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان سایه ی من
  • وینچستر

    در پارت 40

    هیچکسان. واقعا؟ من وقتی شروعش کردم حتی نتونستم فصل اولشو تموم کنم اصلا منو نگرفت شما حتما تا همه فصل هاشو خوندید رمان خوبیه یانه اصلا ترسناکه؟

    ۴ هفته پیش
  • Reyhan

    در پارت 40

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من خیلی دوسش دارم، از نظر ترسناک بودنم خوب بود. ولی دلیل من برای دوست داشتنش ماجراهای با نمکش بود. بالای بیست بار سه فصل اولش و خوندم، شنیدم فصل های بعدی هم داره هنوز نخوندمشون، ولی درکل اون سه فصل برای من یه چیز دیگه ست 🥹♥️

    ۴ هفته پیش
  • yalda

    در پارت 40

    فصل اولش یذره از لحاظ اتفاقات ترسناک و ماورایی ضعیف بود اما من پیشنهاد میکنم حتما خوندن این مجموعه رو متوقف نکنید حتی اگرم نترسید ،با شخصیت ها زندگی میکنید و کلی ومیخندید

    ۴ هفته پیش
  • yalda

    در پارت 40

    پیامم اشتباهی ریپلای نویسنده خورد ،امیدوارم دوست عزیزمون پیامم و ببینه

    ۴ هفته پیش
  • pari

    در پارت 41

    برای بار دوم دارم میخونمش🥲

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عزیزمممم🥹✨ من خودم رمان مورد علاقمو دارم بالای دویست بار میخونم 🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • وینچستر

    در پارت 40

    رمان مورد علاقت چیه کنجکاو شدم

    ۴ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تو ترسناک هیچکسان، تو رمان های عادی چیز مورد علاقه ای ندارم هنوز، کلا چندین ساله دیگه نمی‌خونم چیزی. فقط هری پاتر میخونم شبا😁

    ۴ هفته پیش
  • اسما

    در پارت 90

    ی سوال نویسنده هم موقع نوشتن میترسه یا ن

    ۴ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    اصلاً 🤣🧡

    ۴ هفته پیش
  • اسما

    در پارت 110

    به به حس میکنم پسر عاشق داستانم از راه رسید

    ۴ هفته پیش
  • ƒαтιмα

    در پارت 10

    منظورت چیه که ۳سال از این رمان گذشته من هنوز باورم نمیشه

    ۱ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    منم همین، مثل برق و باد گذشت🥲💞

    ۱ ماه پیش
  • ƒαтιмα

    0

    بسم الله بریم برا شروع دوباره خوندن این شاهکارررر😭

    ۱ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم 🥹🦋

    ۱ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 300

    یس😎😂.عالی میشه

    ۲ ماه پیش
  • مزدور

    در پارت 306

    معصومی کیلو چنده؟😂یکی زنگ بزنه به بهراد

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    به نظر منم با سورن و مسعود و بهراد و داروین و حامی ترکیب خوبی میشن 🤣

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    در پارت 302

    ببخشیدنویسنده جان اوناکین بهرادواینا؟

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    دوستمون به رمان پسران بد و هیچکسان اشاره کرد😝 بهراد و بقیه شخصیت های اون رمان ها هستن

    ۳ سال پیش
  • فاطی

    در پارت 301

    ترکیب سورن💫مهرداد 😂🖤😂🤣

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سورنِ هیچکسان؟😆😆💞

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    در پارت 90

    من منتظرم عاشقانه شه

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ژانر اصلی ترسناکه، بخش عاشقانه اش خیلی کم و جزئیه🌹✨

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 91

    نه تروخدا به اندازه باشن قشنگ میشه 🌹💫

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    چیش به اندازه باشه؟🌸💛

    ۲ ماه پیش
  • wolf

    در پارت 602

    زهرا خداییی از کجا پیدا می کنی تیکه هایه مهدی رو راستی اسم بابای منم هست اونم گاهی جدیه ولی به شدت شوخهههه یعنی کاری می کنه روده بُر میشه آدم از خنده راستییی دارم منم یه رمان می نویسم تو رمانسرا

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    انشاالله موفق باشی🥹🌸💛 من خودمم طنز ظریف سایه ی من و دوست دارم حس میکنم اونجا روحیه ام برای طنز بهتر بود الان درب و داغونم 😆😆😆

    ۲ ماه پیش
  • wolf

    در پارت 612

    جلد اول تموم شد 😶 🌫️😶 🌫️😶 🌫️ پیش به سوی جلد دوم 🫠🫠🫠

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    امیدوارم خوشت بیاد🥰🥰💛

    ۲ ماه پیش
  • wolf

    در پارت 451

    مرسی عزیزم رمانت عالیههههههههع آدم هی میخواد فقط بخونه دمت گرم دستت جیز

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم از حمایتتون🥹💛

    ۲ ماه پیش
  • kimi

    در پارت 610

    نویسنده ی عزیز قلمت واقعا گیرا و دلنشینه داستانت تک بعدی نیست و نتنها بخش های ترسناک داستان جذابیت خاص خودش رو داشت بخش های روزمره، درام و عاشقانش هم کاملا بجا و مهیج بود. بابت زحماتت ممنونم و مشتاقانه منتظر خواندن ادامه ی داستانم.

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف دارین به من🥹🧡 ممنونم از این همه حمایت و حس خوب🥰🥰♥️

    ۲ ماه پیش
  • Mbn

    در پارت 611

    ووووی بهترین رمانی ک توی زندگیم خوندم همین رمان بود 😍 خیلللی عالیی بود

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خوشحالم دوسش داشتین 🥹🫠🦋 امیدوارم از بقیه ی جلد ها هم خوشتون بیاد🥹🌸

    ۲ ماه پیش
  • hihi

    در پارت 610

    🩷✨خسته نباشیددد

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥰🥰❤️

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟