سایه ی من به قلم زهرا باقری
پارت چهل و سوم :
قلبم هنوز تندتند میزد، تنها شانسی که آوردم این بود که مینا رفته بود مدرسه و مهتابم با ترانه بود. حتی فکرشم سخت بود که مینا یا خواهرش چیزی از حرفای بابا بشنون.
- سلام آقا پاشا، خوش اومدین!
- سلام بابا، ببخشید صبح زودم اومدم، میخواستم احوال برادرت و بپرسم.
- این حرفا چیه؟ لطف کردین، بفرمایین داخل.
به بابایی تعارف کردم تا بره تو خونه و در و پشت سرم بستم. وقتی رفتیم داخل بابا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثنا
1سلام خانم باقری میخواستم بگم داستان شما خیلی خوب هست من رمان ترسناک زیاد میخونم ولی این رمان ترسناک خیلی هیجان انگیز بود
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
سلام عزیزم خیلی ممنونم از لطفت. امیدوارم از خوندن جلد سومم لذت ببری✨❤️
۲ سال پیشayli
0فقط اونجایی که مهدی گفت انگار نه انگار پدر منو با دختر بازیاش در آورده خیلییی خوب بودد مهرداد خیلی شبیه منه با این تفاوت که من جور دیگه ای اطرافیانم و اذیت میکنم
۲ سال پیشگلی
2مرسییی نویسنده این پارت طولانی بود،فک میکنم جواب همه سوالاتشون پیش سالار باشه🤭🤔
۳ سال پیشمهیا
3هعی نویسنده جون کاش میشد همه ی کارات درست شه هرروز پارت بذاری اصن هرروز چیه هر دقیقه هم واسه این رمان خوشگل لعنتیت کمهههه🥺😂❤
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
0قلم نیست کهه..طلااست بس که آدمو غرق داستان میکنه