پارت پنجاه و نهم :

- سلام!
هر پنج نفرمون جواب سلام معصومی رو دادیم و اون شروع کرد به چک کردن قفل در.
- عجیبه! دم اذان صبح بازش کرده بودم!
- مشکل از شما نیست، ظاهراً یکی دوست نداره مشکل ما حل بشه!
معصومی چند ثانیه مکث کرد تا معنی حرف مینا رو بفهمه و بعد چشمش خورد به پای من:
- پاهات چی‌شده؟
- داستانش مفصله! می‌شه... فعلا بیایم داخل؟
بیشتر از اون نمی‌تونستم بایستم، حالم داشت از خودم و هیکل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شفق

    0

    و این منم که بیصبرانه منتظرم ادامه شو بخونم🤗

    ۳ سال پیش
  • شفق

    1

    یعنی بازم حمله میکنن به این میلاد بخت برگشته 🤦 ♀️ دلم براش میسوزه آخه جنم اینقد سریش ، ولی از حق نگذریم کارت خیلی درسته زهراجونم بیست بیستی👌

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    قربونت عزیزدلم 😍 یادت که نرفته، گفته بودم جلد دوم و پرش زمانی و شخصیت جدید داریم😈پس این قضیه اینجا تموم نمیشه 😎

    ۳ سال پیش
  • شفق

    0

    خدارو شکر که همه چیز به خیرگذشت ، دیگه منم داشتم رد میدادم از دست این سایه لندهور

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی هم رو به خیر گذشتن تمرکز نکن😁😁

    ۳ سال پیش
کپی شد!