لیست کلیه پارتهای رمان سایه ی من : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 61
-
رمان سایه ی من - پارت 1
دو ساعت از وقتی که حرکت کرده بودم میگذشت. دیگه از جادهی شلوغ خبری نبود، حالا دیگه تنها چیزی که میدیدم درختهای دو طرف جادهی خلوت و آسفالت و جنگلهای پشتش بود. یه جورایی ترسیده بودم، میترسیدم بیشتر از یه ثانیه به درختها خیره بشم، دیگه وقتی دو ساعت هم شد سه ساعت به خودم گفتم عجب غلطی کردم خوا...
بروزرسانی در : ۱۲۰۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 2
شیشهی ماشین و کشیدم پایین و سلام کردم. - سلام دخترِ آقا محسن! خوبی؟ - ممنونم، تشکر. حال شما خوبه؟ - خوبه خوب! رمضانی خوبه خوب و یه جوری گفت که حس کردم موهای تنم سیخ شد! مرتیکه انگار قرعه کشی بانک و برنده شده بود! سعی کردم به روی خودم نیارم: - خب... آقای رمضانی میشه راهنمایی کنین؟ - آره،...
بروزرسانی در : ۱۲۰۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 3
کارد بخوره به اون شکمت، حالا چهجوری میخوای از رو سکو رد بشی؟ کاش میشد معمار خونه رو پیدا کنم! با هر جون کندنی بود دوباره قفل در و باز کردم و مثل برق رفتم به طرف آشپزخونه. درش قفل بود. د بیا! دوباره برگشتم و کلید و از قفل هال بیرون کشیدم. همهی اون کارارو با استرس انجام میدادم و همش حواسم...
بروزرسانی در : ۱۲۰۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 4
وقتی یه خانواده درست نزدیک خونم زندگی میکردن دیگه غصهی چیو میخوردم؟ نهایتشم اگه کسی میخواست اذیتم کنه دو تا عربده میکشیدم و خلاص! منو باش بیخودی شلوغش کردم، اگه مهتاب میفهمید اون همه توهم و فقط تو دو روز یکجا زدم تا یه سال سوژهی خندش جور میشد. - خدایا شکرت که منو بیشتر از این سوژهی دست...
بروزرسانی در : ۱۲۰۳ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 5
- دستت درد نکنه طوبی خانوم، زحمت کشیدی. - این چه حرفیه دخترم؟ میبینی که تو باغم چه خبره، تو هر وقت خواستی اصلا خودت بیا بکَن و ببر، دروازه رو هم فقط اگه نخشو بکشی باز میشه! ماشاالله به این سیستم امنیتی! یه نگاه به باغ پر از گوجهی همسایهی بـ*ـغلیم انداختم، تقریباً دو هفته پیش بود که باهاش آ...
بروزرسانی در : ۱۲۰۲ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 6
- باورم نمیشه! از وقتی رسیده بودم خونه مهتاب ده دفعه اینو گفته بود! بدتر از اون بابا و مامان بودن که بدجوری ازم عصبانی بودن. بابا مدام میگفت چرا زودتر چیزی بهش نگفتم، هرچند که من بازم خیلی از اتفاقاتو سانسور کردم و فقط از شبی گفتم که کمال یکیو در حال اومدن تو حیاط خونم دید! مامانم مدام میگفت ...
بروزرسانی در : ۱۲۰۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 7
- تو دیگه چجوری آدمی هستی دختر؟ طرف این بلاها رو سرت آورده تو گرفتی خوابیدی؟ ای لعنت! من موندم کی اینو خبردار کرد! از وقتی اومده بود یه ریز داشت کنار گوشم حرف میزد! اول که اومد اونقدر کوبید به در تا بیدار شدم، حالا هم که داشت به زور منو میبرد تو حیاط تا جواب مامورا رو بدم. درحالی که چشمام از ...
بروزرسانی در : ۱۲۰۰ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 8
- دیشب تا چند بیدار بودی که این شکلی شدی؟ - مینا بیخیال، همینجوریشم دوست دارم به زمین و زمان فحش بدم، روزی ده بار میگم چه غلطی کردم معلم شدم! - آخه واسه چی؟ - سوال داره؟ همینکه مجبوری از صبح زود با بچهها سر و کله بزنی خودش کلی رو اعصابه. با دست کتونیای تمیزمو پام کردم و گفتم: - خب هنوزم...
بروزرسانی در : ۱۱۹۹ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 9
به به! خانوم خانوما قبل از من رفته بودن تو خونه، خیلی ریلکس داشتن تو آشپزخونه واسه خودشون چایی میریختن و وقتی منو دیدن سریع پرسیدن: - چی میگه این پسره؟! - پسره چیه، کمال! بعدشم خودت شنیدی که چی گفت. - آره شنیدم ولی چرت و پرت هاشو باور نکردم! رفتم تو هال و لباسامو درآوردم و گفتم: - دقیقا ک...
بروزرسانی در : ۱۱۹۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 10
- نگفتی چرا کلاست و نرفتی مادر؟ چیزی شده؟ حالت بده؟ بد؟! کاش میشد به حالی که داشتم گفت بد! تمام شب و کابوس دیده بودم! بارها سایهای روی دیوار منو از جا پرونده بود و طوبی خانوم و از خواب و خوراک انداخته بود. سه بار کربلایی بیچاره بهخاطر من کل حیاط خونشونو گشت و بالاخره هممون دم اذان صبح خوابمون...
بروزرسانی در : ۱۱۹۷ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 11
صدای زنگ تلفن که بلند شد فوراً به مهرداد نگاه کردم. طبق معمول توجهی نکرد، انگار اصلا صدایی نشنید! همونجوری که تسبیحم بین انگشتام میچرخید با دست به پاهاش زدم! لم داده بود روی مبل و پاهای درازش باز بود، نگاهشم از گوشیش برنمیداشت. - پاشو! پاشو ببینم! مهرداد جوابمو نداد فقط زیر لـ*ـب غر زد، وق...
بروزرسانی در : ۱۱۹۶ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 12
وقتی وارد جادهی خاکی شدیم بابا شیشهی ماشین و تا آخرش برد پایین و از پنجره به منظرهی بیرون نگاه کرد. با اینکه دمدمای صبح بود و هوا هنوز روشن نشده بود؛ اما زیبایی و طبیعت روستا کاملا مشخص بود و از خواب و استراحت سرحالترم کرد، مخصوصاً اون نسیم سردی که میزد به صورتم و باعث میشد یه لرزش لـ*ـذت...
بروزرسانی در : ۱۱۹۵ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 13
بابا که سوار ماشین شد طبق مسیری که گفته بود راه افتادم طرف باغستون. مهردادم از پشت ماشین با صدای شکستن تخمه رو اعصابم خط میکشید! همه آروم و ساکت بودیم؛ اما مغز من پر بود از حرفایی که باید به یکی میزدم، دردایی که از قلبم بیرون میریختم... و واقعاً کاش آسون بود. کاش میشد برای پدری که ادعای بیاح...
بروزرسانی در : ۱۱۹۴ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 14
- رفت؟ - آره رفت، ببینم، تو چه پدرکشتگی با این بچه داری؟ ترانه با پوزخند گفت: - بچه؟ تو هم حالت خوب نیستا! درحال درآوردن مانتوم گفتم: - تو هنوز دچار این توهمی که کمال عاشق منه؟ - توهم نیست عزیزم، تو هم اگه چشماتو باز کنی میتونی خیلی چیزا رو بفهمی! ترانه چند تا دفتر و کتاب و انداخت رو زمین...
بروزرسانی در : ۱۱۹۳ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 15
مثل دیوونهها رانندگی میکردم! اصلاً نمیفهمیدم کجا میرم! همهی کوچه پس کوچهها هم خلوت بود و تازه وقتی به یه زمین خالی رسیدم متوجه شدم که از کوچهی خودمون رد شدم! نفسم بالا نمیومد، جوری که انگار تو مسابقهی دو شرکت کرده بودم. انگار با همهی وجود میخواستم برندهی مسابقه باشم و حتی با وجود نفس...
بروزرسانی در : ۱۱۹۲ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 16
به محض خارج شدن از خونش یه نگاه به میلاد، بعد یه نگاه متعجبم به من انداخت و یهو بدون هیچ سلام و علیکی گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟! عجب دورویی! این سوال و که من باید ازت بپرسم. تو دم باغستون چه غلطی میکردی آخه؟ برخلاف خودش، ادب و نزاکت به خرج دادم و اول آروم بهش سلام کردم؛ اما همین که اوم...
بروزرسانی در : ۱۱۹۱ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 17
- میلاد، بین اون همه حدیث کسی نگفته پروندن زن داداش آینده چه گناه بزرگیه؟ تو حیاط بودیم و هوا تاریک شده بود. چون فضای آشپزخونه دلگیر و خفه بود داشتم اونجا و کنار شیر آب وضو میگرفتم. مهردادم طبق عادت گیرم انداخته بود و هی میگفت چون تو با دخترا صحبت نکردی همه چی بهم خورد! - آخه به من چه ربطی ...
بروزرسانی در : ۱۱۹۰ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 18
- ترانه من دارم میرم، اگه هنوز مطمئنی میخوای باهام بیای... - یه دقیقه وایسا، حواسم و پرت نکن! - بابا یه ساعته یه لنگه پا ایستادم اینجا، این پسره نیم ساعت پیش گفت پنج دقیقه دیگه میرسم! ترانه ریملشو آورد پایین و با تعجب پرسید: - یعنی الان دم دره؟ - بله! ولی جهت اطلاع اونقدر با شخصیته که ...
بروزرسانی در : ۱۱۸۹ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 19
از جایی که من ایستاده بودم به بچهها دید نداشت، تنها چیزی که میدیدم سرشون بود. جدا از اون، هیچ صدایی هم ازشون درنمیومد. خب شما که همش درحال فک زدنین الانم حرف بزنین دیگه! اون سکوت بیشتر منو میترسوند. مونده بودم میلاد چرا انقدر خونسرده و توجه نمیکنه که الان دقیقاً تو دل جنگلای شمالیم، هوا تا...
بروزرسانی در : ۱۱۸۸ روز پیش
-
رمان سایه ی من - پارت 20
برخلاف تصور من، اتاقی که واردش شدم اصلاً ترسناک یا شکل و شمایل خاصی نداشت. یه فضای ده، دوازده متری بود که با چندتا لامپ بزرگ کاملاً روشن شده بود و یه موکت ساده هم زمینشو پوشونده بود. هیچ وسیلهی خاصیم تو اتاق وجود نداشت. - سلام. بیا دخترم، در و ببند بیا اینجا بشین! با یه صدای ناشناس، در اتاق ...
بروزرسانی در : ۱۱۸۷ روز پیش
