پارت چهل و نهم :

- میلاد! هوی میلاد! حالا چرا ان‌قدر عصبانی؟
- بزن به چاک اصلاً حوصله ندارم!
- دستت درد نکنه! این چه طرز حرف زدنه؟!
_تو این وضعیت بهتر از این نمی‌تونم صحبت کنم!
مهرداد که سعی می‌کرد قدماشو تند کنه و به من برسه با نفس‌نفس گفت:
- کدوم وضعیت؟ مگه بار اولشه از این حرفا می‌زنه؟ بعدشم، منه احمق فکر کردم شما دو تا آشتی کردین!
با پوزخند گفتم:
- آشتی! آره حتماً! رابطه‌ی خوب Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    1

    تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم که یکی عقبی راه بیاد چقدرر وحشتناکه لامصب😂🥴😱

    ۱ ماه پیش
  • مبینا

    0

    وای اون جاش که اونم عقبی اومد واقعا ترسییدم

    ۷ ماه پیش
  • الناز

    2

    و ایی قلبم افتاد 😑😑😑😑

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    دقیقاً کجا ؟🤣😎

    ۳ سال پیش
  • الناز

    0

    تو پاچم🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    متوجه نشدم!😂

    ۲ سال پیش
  • الناز

    0

    یعنی تو شلوارم 🤣😂

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه کلا متوجه نشدم چرا گفتی😁😁😁

    ۲ سال پیش
  • الناز

    0

    هم نگران شدم هم ترسیدم هم احساساتی شدم

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😁❤️

    ۲ سال پیش
  • آرزو

    0

    ترسناک ترین صحنه رمان بوود بنظرم قشنگ اون لحظه رو تونستم تجسم کنم خیلی بده واقعا ی نفر برعکس بیاد سمتت خسته نباشی بانو

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عه پارتی رو خوندی که تو امام زاده بود😁😁😁😁😁😁 قربونت😘😘😘😘

    ۳ سال پیش
  • ونوس

    0

    یا حضرت پشممممم این چی بود من خوندم همینجوری به فضای مسجد حس خوبی نداشتم الان بدتر شد

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    امام زاده که مسجد نیست، مسجد مثبت ترین نقطه ی دنیاست🥰 هیچ جنی هم نمیتونه واسه آزار دادن واردش بشه خیالت راحت عزیزم 🥰 ❤️

    ۳ سال پیش
  • مهیا

    0

    اوه مای مجتبی خودم ریختم پشمام موند😐😂کی تا فردا صبر کنهههه☹😂

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    شتتت مای مجتبی چه سمیههههه 🤣🤣🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • مهیا

    0

    سمممم کوجاا بود نبینم ب مجتبی من حرف بزنیاااا فهلا ک کراش اعظمه😒😂

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    آخه ما اصلا مجتبی نداریم😂😭 خب بگو طرف کیه🥲

    ۳ سال پیش
  • مهیا

    0

    هیشکی نیس گفتم سر این پارت ترسناک یکم بخندین دلتون وا شه🥺😂

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😐😐🤣🤣🤣🤣🤣 نه دمت گرم عالی بود، انرژی میدی🥰

    ۳ سال پیش
  • زهرا ۷۹۸۹

    1

    اخخ زهرااا نفسممم باش بند اومدددد ترسو با تک تک وجودم حس کردم بسم الله رحیم اووه از ترس الرحمان جا موند عالییییییییی بوددددددددد اصن😍😍😍😍

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    رحمان و چرا جا انداختی آخه 🤣🤣🤣 باورکن خودم موقع نوشتنش شیطون و لعنت کردم موبایلو انداختم یه گوشه از تصور یکی که برعکس داره میاد سمتم😶😐 😘😘❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • شفق

    0

    زیبا بینظیر و نفس گیر بود این پارت ، یه دونه ای زهرا جان دست و پنجه ات طلا

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    من خودم چون داشتم آخر شب می‌نوشتم گرخیدم بقیه اش و گذاشتم واسه صبح 🤣🤣 😘😘😘

    ۳ سال پیش
  • شرور مغرور

    0

    اول از همه که پشمام..دوم میلاد خان مینا چی پس اونو چرا ول کرد الفرار(البته اگه *** زاده از اون *** دارا باشه)😂بعد یه سوال میلاد داشت وضو می گرفت نیم ساعت از اذان گذشته بود ولی وقتی رفت تو یک ساعت

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه پرده نداره، قسمت مردونه زنونه کلا جداست. یعنی دو تا اتاق بزرگ جداست با فاصله ی نسبتاً زیاد. یعنی حداقل ده متر.

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    میلاد داشت وضو می‌گرفت درسته نیم ساعت گذشته بود، ولی داشتن چند دقیقه تو حیاط با هم صحبت میکردن. خب واسه ما تو رمان شاید در حد چند دقیقه بگذره ولی تو واقعیت بیشتر طول می‌کشه.

    ۳ سال پیش
  • پرسپکتیو

    0

    چقدر زشته که ما رو تو خماری میزاری🤦🏻از الان تا فردا ذهنم تو خماری دستا پا میزنه😒بیا همین الانشم تعصیرشو گذاشته😂امیدوارم مهدی ام تو دستشویی حال مشابهی داشته باشه🤫🤭😂🤫🤭😂

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    دهنت بدجوری پیگیر داغون شدن مهدی هستی🤣🤣🤣🤣 دیگه مزه اش به همین خماری هاشه 😎

    ۳ سال پیش
  • پرسپکتیو

    0

    آره ناجور پیگیرم😂😂😂🤭اصلا خوراکی برای اون لحظه گذاشتم کنار که با ذوق مرگی بخونم و بخورم😂😂😂🤭مدیونی فکر کنی مریضم😂😂😂😂خسته نباشی عشقم❤️🤩🥰🥰😘

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣 مرسی عزیزدلم 😍❤️

    ۳ سال پیش
  • Rosha

    0

    هعییی خیلی حساس شد دیگ چرا تا فرداااا خب.. 😩😂ولی جدی قلمت خیلی خوبه زهرا جون موفق تر بشی👌🏻

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    باور کن مزه اش به همین فاصله های بین پارتاست 😋قربونت عزیزم 🥰

    ۳ سال پیش
  • رزا

    3

    نه نه نهههههه جای حسااااااااسش بود خدای من هیچوقت انقد تو خماری نبودم خداقوت

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سوری 😶😶😶😶 😘❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️