رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت شانزده :
صدای کجنکاوش گوشم رو پرکرد:
_خب بگو ببینم چی گفتی دیگه، خیلی سخته؟
چشمام رو توی حدقه چرخوندم و گفتم:
_بهشون گفتم ما تو ترکیه باهم دوست بودیم و قصد ازدواج داشتیم.
خیلی گیر داده بودن که نمیشه و این حرفا برای اینکه آرومشون کنم مجبور بودم بگم عاشق و معشوق بودیم.
عوق..
از خنده ریسه رفته بود و به زور خودش رو کنترل کرد و گفت:
_اووو... عاشق و معشوق... من به گور بابای خودم بخند
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
