لیست کلیه پارتهای رمان رسپینا : پارت های 61 تا 77
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان رسپینا - پارت 61
خشم مثل سیلی به صورتم کوبید. انگار تمام هوای اتاق به یکباره سنگین شده بود. نفسم تنگتر شد و انگشتانم روی کاغذ محکمتر شدند. برای همین اصل ماجرا رو بهتون میگم: عمه تاجالقمر رسپینا رو توی انباری ته باغ زندونی کرده و کلی شکنجهاش کرده. چشمانم از شدت عصبانیت گُر گرفت. احساس کردم تمام دنیا روی شان...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 62
دیگر نتوانستم تحمل کنم و قفل را با تمام توان شکستم. در آهنی انباری با صدای نالهوار و گوشخراشی باز شد و بویی تند از خاک و رطوبت به صورتم خورد. ایستادم؛ انگار هوایی که تنفس میکردم، مسموم شده بود. نور ماه از شکاف در به داخل تابید و تنها گوشهای از تاریکی بیپایان انباری را روشن کرد. اما آنچه که ق...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 63
مستقیم به سمت پلهها رفتم و با صدای بلند گفتم: -همه کنار برید! دکتر که اومد مستقیم بیارید بالا! از پلهها بالا رفتم و رسپینا را بردم توی اتاق. آروم روی تخت خوابوندمش، اما دستهایم هنوز میلرزید. چند لحظه فقط نگاهش کردم. چهرهی خسته و زخمیاش مثل خنجری توی قلبم فرو میرفت دکترها رسیدند. یکییکی...
بروزرسانی در : ۴۹۳ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 64
یک قدم جلو رفتم، نگاه خیرهام را به چشمهایش دوختم و با صدایی که از شدت خشم میلرزید، گفتم: -عمه، تو باید همین امشب این عمارت رو ترک کنی! اگه من خان بعدی این روستا و ولیعهد این آبادیام، دستور میدم که دیگه پات رو توی این عمارت نذاری. چشمان عمه پر از اشک شد. لبهایش لرزید، اما چیزی نگفت. فقط نگ...
بروزرسانی در : ۴۸۹ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 65
هر شب، با صدای گرم و آرامشبخشش کنارم مینشست و از آیندهای میگفت که میخواست برایم بسازد. حالا دیگر میتوانستم حرکت کنم. گچهایم باز شده بود و زخمهایم به مرور بهبود پیدا کرده بودند. هرچند هنوز بعضی از زخمها روی پوست و شاید بیشتر از آن، در قلبم باقی مانده بودند. اما چیزی در نگاه تایماز بود که...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 66
لبخند زدم. هرچند هنوز زخمهایی در دلم باقی مانده بود، اما میدانستم که این آغاز تازهای برای من است. همه دور میز ناهارخوری بزرگ عمارت نشسته بودند. فضای سالن گرم و صمیمی بود، اما هنوز هم حس سنگینی گذشته گاهی خودش را نشان میداد. نگاههای مهربان اعضای خانواده و صدای آرام گفتگوهایی که ردوبدل میشد،...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 67
تایماز دستی روی موهایم کشید و با همان صدای آرام و مردانهاش گفت: -عاشقتم رسپینا... نمیتوانستم چیزی بگویم. فقط در آغوشش فرو رفتم، انگار میخواستم تمام خستگیهای دنیا را در گرمای وجودش گم کنم. لحظاتی در سکوت گذشت. تنها صدای نفسهای آراممان بود که در فضا میپیچید. اما سکوت سنگینتر از آن بود که...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 68
با صدایی آرام و پر از محبت گفت: -حالت چطوره، قلب تایماز؟ سرم را بالا آوردم و به چشمانش خیره شدم. لبخندی دلبرانه زدم و با لحنی شوخ و عشوهدار گفتم: -خوبم فقط از گشنگی دارم میمیرم تایماز! خندید و لبم را کوتاه بوسید. تایماز دستم را گرفت و آرام خندید. سرش را به سمتم خم کرد و گفت: -بدو سریع لبا...
بروزرسانی در : ۴۷۵ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 69
تایماز همانجا منتظرم ایستاده بود، تکیه داده به ماشین، با آن نگاه گرم و مطمئنش که همیشه دلم را میبرد. وقتی نزدیکش شدم، چرخید و گفت: -بابا ماشالا! همین بود؟! واقعا سریع آماده شدی! با خنده شانهاش را ضربه زدم و گفتم: -وقتی تو وعده همچین چیزی رو بدی، معلومه باید سریع آماده بشم! او هم خندید و د...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 70
قلبم لرزید. کلماتش انگار عمیقترین حسهای وجودم را لمس کرد. تایماز دستم را کمی محکمتر گرفت، نگاهش جدی و پر از محبت بود. ادامه داد: -میدونی زیاد بهش فکر کردم... ولی خب هر چی تو بخوای. اولین بچهمون هر اسمی که تو دوست داشته باشی، به نظر من قشنگترین اسم دنیاست! خندیدم، لبخندی که از عمق دلم میآ...
بروزرسانی در : ۴۶۸ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 71
داشتم لبخند میزدم و نگاهش میکردم که ناگهان صدای پیامک گوشیم بلند شد. با خیال راحت گوشی را از کیفم بیرون آوردم و صفحه را باز کردم. اما همین که پیام را خواندم، حس کردم چیزی ته دلم فرو ریخت. پیام از یکی از همکاران ترکیهایام بود. نوشته بود که یک پروندهی مهم در ترکیه دارم و باید هرچه سریعتر آنج...
بروزرسانی در : ۴۶۵ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 72
نمیخواستم تایماز فکر کند بودن کنار او را اجبار میدانم، اصلاً اینطور نبود، اما نمیتوانستم هم از حقیقت فرار کنم. مردم هنوز هم فکر میکردند این ازدواج اجباری بوده، که پدرم مقصر است، که ما برای فرار از یک گناه، تن به این وصلت دادهایم. لبم را تر کردم و سعی کردم صدایم نلرزد. -نه تایماز، منظورم ا...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 73
آهسته بلند شدم، اما شوق و ذوقی که چند دقیقه پیش داشتم، حالا جایش را به سنگینیای داده بود که روی سینهام فشار میآورد. قدمهایم را آرامتر برداشتم، انگار هر قدم، فاصلهای عمیقتر میان ما ایجاد میکرد. به ماشین که رسیدیم، تایماز در را باز کرد، اما حتی نگاهم نکرد. انگار چیزی توی وجودش خاموش شده بو...
بروزرسانی در : ۴۵۸ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 74
-به همه ثابت میکنم که لقب دادستان خرابکار چرت و پرت بیاساسی بیش نیست. بعد از خداحافظی گوشی را قطع کردم و روی پاتختی گذاشتم. دستی به صورتم کشیدم. صدای قلبم را میشنیدم. رفتنم قطعی شده بود. حالا فقط باید به تایماز بگویم… با اعصابی درهم و ذهنی پر از آشفتگی از تخت بلند شدم. کف پاهایم که روی زمین...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 75
من اینطور نمیخواستم. نمیخواستم این روزهای آخر را با دلخوری بگذرانیم. بیمیل چند لقمه از صبحانهام را خوردم. نان شیرین، مثل همیشه خوشمزه بود، ولی ته مزهی تلخی داشت. شاید تقصیر من بود، شاید هم نه. بعد از تمام شدن صبحانه، تایماز دستمالش را روی میز گذاشت و به صندلیاش تکیه داد. نگاهش را به من د...
بروزرسانی در : ۴۵۱ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 76
چشمم به کلبهی نیمهسوخته افتاد، همان تکهای از خاطره که مثل زخمی عمیق وسط سبزی این زمین آرام گرفته بود. نگاهم از شعلههای فراموششدهی کلبه گذشت و روی صورت تایماز نشست... اخم داشت، ولی نه از جنس غرور. اخمش از جنسی بود که از دل آدم میجوشه، وقتی یه درد قدیمی دوباره زنده میشه. چشمانش به نقطهای ...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان رسپینا - پارت 77
ماشین با صدای خرچخرچ لاستیکا رو جادهی خاکی جلو میرفت. صدای خشخش برگای خشک زیر چرخ، یه جوری بود که انگار طبیعتم میخواست هشدار بده. تایماز ساکت بود. دستاشو مشت کرده بود و زل زده بود به جلو. حس میکردم یه چیزی تو دلش داره قلقل میزنه. یه چیزی که سالها سرکوب شده، حالا داشت بالا میاومد. – تا...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
