رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت بیست :
در باز شد و یکی از روستایی ها جلوی در نمایان شد که توی دستش یه کیف بزرگ بود.
_سلام باجی من سارام، خانم گفتم برا آرایشتون بیام.
لبخندی زدم و بفرماییدی گفتم.
وارد اتاق شد و چادرش رو از سرش برداشت و روسریش رو باز کرد و سمتم اومد.
موهام رو توی دستش گرفت و کمی لمس کرد، انگار میخواست به جنشون نگاه کنه.
بعد کمی تفکر دست به کار شد، اول از همه موهای خیسم رو با سشوار خشک کرد و صاف و ش
لطفا صبر کنید...
