رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت هجده :
وارد اتاقم شدم و لباس هام رو از تنم کندم، مامان یه کت و شلوار پوست پیازی ای روی تختم گذاشته بود که یک طرفش کلا سنگ دوزی شده بود و واقعا خیلی زیبا بود.
امیدوار بودم تنم بشه، چون خیلی ازش خوشم اومده بود و اصالت رو کاملا به نمایش میذاشت.
روی صندلی میز آرایشم نشستم و موهام رو خشک کردم، دلم میخواست امروز انقدر خوشگل بشم که چشمشون رو با زیباییم دربیارم.
برای همین بیسیم خونه رو برداشت
لطفا صبر کنید...
