پارت سوم :

مارال، مادر رسپینا
پیراهن دختر عزیزم رو بوئیدم و به آغوشم کشیدم.
این کار سه سال من بود. هرروز میومد اینجا و پیراهنش رو می‌بوئیدم و می‌بوسیدم و بعد گردی گیری اتاقش روزم رو شروع میکردم.
هیچ خدمتکاری اجازه ی ورود به این اتاق رو نداشت.
میترسیدم بیان و انقدر از مایع و اسپری شست و شو استفاده بکنن که عطر و بوی دخترم از بین بره.
با سینه ی سنگین و پراز دردم لباسش رو که آخرین بار تنش بود رو روی تختش گذاشتم.
هیچ وقت اجازه ندادم لباس چرکاش رو کسی بشوره مبادا عطرش بره.
آهی کشیدم و بلند شدم و قاب عکسش رو برداشتم و نگاهش کردم.
چقدر این خنده ی زیباش دلم رو بیقرار تر میکرد.
بوسه ای روی گونش کاشتم و موهای پریشان به دست باد ساحلی رو توی عکس، از روی شیشه ی قاب بوسیدمش.
صدای داد زدن های زهرا خانم که داشت صدام میزد توجهم رو به خودش جلب کرد.
کنار پمجره رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده که با دیدن رسپینا توی سنگ‌فرش حیاط از شدت شوک عکسش از دستم افتاد و با صدای بدی شکست.
سیلی ای به صورتم زدم و گفتم:
_یا ابلفض، اِویم ییخیلده...
یا ابوالفضل خانه خراب شدم
از ترس و هیجان بدنم می‌لرزید. رسپینا اینجا چیکار می‌کرد؟ اون هم الان که ارباب روستای پایینی چشمش رو به عمارت و دخترم دوخته بود.
چرا نمی‌تونستم خوشحالی کنم؟ چرا نمیتونستم سمت رسپینام بدوام و دوردانم رو توی بغلم بگیرم.
پاهام قفل شده بود، قلبم دیوانه وار خودش رو به سینم می‌کوبید و قفسه ی سینم رو به درد می‌آورد.
صدای جیغ زهرا خانم توی گوشم می‌پیچید که میگفت:
_خانم کوچیک اومده، رسپینا خانم اومده.
ولی من لال شده بودم، کاش کور و کر هم می‌شدم و برگشتن رسپینارو نمی‌دیدم.
برگشتن رسپینا یعنی برپا شدن قیامت... قیامتی که هیچ کس جلودارش نبود.
با خیس شدن گونم به خودم اومدم و اشکمی که چیکده بوده رو پاک کردم و سمت خروجی اتاق و بعد هم پله ها هجوم بردم.
خودم رو عین برق و باد بهش رسوندم و تا دیدمش اون هم سمت من دوید و به ثانیه نکشید که خودش رو به آغوشم انداخت.
محکم بغلش گرفتم و به سینم فشردمش.
هق هق من و آروم کردنای اون بلند شد.
دستش رو به کمرم می‌کشید و سعی داشت آرومم کنه.
بعد کمی گریه کردن و رفع دلتنگی با به یاد آوی قیامت برپا شده هراسان از خودم جداش کردم و با ترس و لرز گفتم:
_نباید میومدی رسپینا، نباید برمیگشتی.
برگرد، تا کسی نفهمیده برگرد
با تعجب و دهنی باز و ناباور بهم نگاه کرد، با بغضی که سعی داشت مخفیش کنه گفت:
_م... ماما... مامان چی داری میگی؟ من بعد سه سال اومدم اینم از استقبالت هست؟ میگی نیومده برگردم؟
رسما داری من رو از خونه بیرون میکنی؟
کی نفهمه که من اومدم؟ چراباید کسی نفهمه؟ چه اتفاقی افتاده؟ همین الانشم کل روستا میدونن من برگشتم.
رسپینا
از شدت تعجب داشتم شاخ درمی‌آورم، مامان چی داشت میگفت؟ من نیومده داشت من رو از خونه مینداخت بیرون؟
شَمّ دادستانیم میگفت یه کاسه ای زیر نیم کاسست.
تا به مامان گفتم کل روستا از اومدنم خبر دارن. دودستی کوبید روی سرش و روی زمین نشست.
از مامان با اصالت و مغرور من این کار ها بعید بود. اون هرچی میشد حفظ ظاهر می‌کرد.
اما الان مطمئن بودم اتفاق بزرگی افتاده که مادرم اینجوری داشت گریه و شیون می‌کرد.
دستم رو زیر بغلش گذاشتم و سعی کردم بلندش کنم.
انگار بهش شوک وارد شد، فوری بلند شد و بازو هام رو گرفت و عین بیچاره ها گفت:
_برو رسپینا برو، فرار کن. تا نرسیدن فرار کن.
با حرفی که زد مطمئن شدم یه اتفاقی افتاده. کجا میرفتم؟ من چرا باید فرار می‌کردم؟
چیکار کرده بودم که باید فرار میکردم؟ اگه گناهی هم کرده بودم، باز هم فرار تو کار من نبود، حتی اگه آخرش به مرگ هم ختم می‌شد...
من هیچ وقت فرار نمی‌کردم، میماندم و عین گرگ سفید تو چشم های دشمنم خیره میشدم و با نگاه سرد و آبیم بدنش رو محکوم به یخبندان میکردم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    زمانش عالیه عالی هست

    ۱ سال پیش
  • رمان جالبیه

    0

    رمان خوبیه

    ۱ سال پیش
  • Manisa

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • M

    0

    O

    ۲ سال پیش
  • دانیال رستمی

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • عالی

    0

    عای

    ۲ سال پیش
  • غزل

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • غزل

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • غزل

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • غزل

    1

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • غزل

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • F

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • خوب

    0

    خیلی خوب

    ۲ سال پیش
  • یکتا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • امیری

    0

    ع ا ل ی

    ۲ سال پیش
کپی شد!