رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت هفده :
صدای گرمش توی گوشم پیچید:
_سلام باباجان، کجایی؟
_دارم از بند میام، چیزی شده؟ کاری داشتید؟
_نه دخترم نگران نباش چیزی نشده، پیک تایماز اومده و گفت شب قراره بیان خواستگاری.
همونجور که گفته بودی، اولش مخالفت کردم و ردشون کردم، بعدش احمد خان آدمش رو فرستاد و منم گفتم به احترام احمد خان باشه قبول میکنم.
احمدخان حتما عمویی بود که تایماز ازش صحبت میکرد. باشه ای به بابا گفتم و
لطفا صبر کنید...
