رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت دوازده :
با یاد آوری چیزی رو به بابا و مامان گفتم
_راستی، آدمای یاشار امروز عصر یا فردا صبح میان اینجا تا من رو ببرن.
نباید اجازه بدید من رو ببرن. تایماز قراره کاراش رو بکنه یکی پیشنهاد ازدواج ما رو بده، اینجوری به عنوان خونبس میرم تو اون خونه ولی شأن و بزرگیم سر جاش میمونه. هرچی نباشه منم فامیلی بی اوغلو رو میگیرم. اینجوری بهشون نشون میدم وقتی یه قره داغلی عروس بی اوغلو بشه چه کار هایی که ن
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مینا
0زیبا بود ومتفاوت