رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت نوزده :
صدای پیامک گوشیم به صدا دراومد، حتم داشتم تایمازه که میخواد سر به سرم بذاره.
گوشیم رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم، درست حدس زده بودم، خودش بود.
پیام رو باز کردم. "سلام عروس خانوم، خوب هستی عزیزم، گل چی دوس داری برات بخرم؟ ام... یونجه و کیریشنه خوبه؟ با یولاف؟"
از حرص گوشی رو توی دستم فشار دادم، عوضی این آدم نمیشد. خیلی بیشعور بود.
فوری با عصبانیت براش تایپ کردم:
_نه عشقم
لطفا صبر کنید...
