لیست کلیه پارتهای رمان رکوئیم زندگی : پارت های 101 تا 112
تعداد کل پارت های منتشر شده : 112
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 101
- اوایل فعالیتم بود، کلی داشتم هزینه میکردم که آهنگ بسازم و شنیده بشه اما نمیشد. کلافگی از تمام حرکاتش میبارید. آمد و کنارم روی تخت نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. - هی به بن بست میخوردم، ماشینم و فروختم و یه ترک دیگه دادم بیرون، بازم نشد... علاقه داشتم، استعداد داشتم اما یه چیزی جور نبو...
بروزرسانی در : ۱۴۶۴ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 102
انگار سطل آب یخ رویم خالی شد. شوکه و با دهانی باز نگاهش میکردم... قرارداد سیاه... حرفهای سبحان یکی یکی توی ذهنم داشت مرور میشد. بازی خطرناکی که به مرگ میرسید... حالا عرشیا نشسته بود و میگفت روی زندگیاش قمار کرده و شرط بسته بود. صدایش لرزید... ارتعاش داشت. - و من نتونستم مرگ و انتخا...
بروزرسانی در : ۱۴۶۱ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 103
دستی به صورتش کشید. - تنها چیزی که از سبحان میدونم قدرتیه که به واسطه پدرش و اون شرکت داره. یه حرفهایی هم پشت سر خودش و گذشتهش هست که نمیدونم تا چه حد درسته... با صدایی گرفته ادامه داد: حالا نوبت توئه... گیج نگاهش کردم. - چی؟ - برام تعریف کنی اون و از کجا میشناسی... - گفتم! صدایش را ک...
بروزرسانی در : ۱۴۵۹ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 104
باورم نمیشد حالا امید هر دویمان سبحان بود! *** میان تمام فکرهایمان، با ذهنهای آشفته و خسته، صبح شد! عرشیا همانجا نشسته بود و من هم از جای خودم حتی یک سانت هم تکان نخورده بودم. شوکه بودم... حس میکردم حتی شوکه هم نمیتوانست کلمه خوبی برای توصیف حالم باشد! ته دلم میگفت کاش سبحان نیا...
بروزرسانی در : ۱۴۵۲ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 105
انگار نمیشد آخر این قصه خوب باشد... که آخرش بنویسد به خوبی و خوشی سالهای سال در کنار هم زندگی کردند. این زندگی بیرحمتر و تلختر از آنی بود که میشد فکرش را هم کرد. آخرین چیزی که داریوش گفت این بود. - امیدوارم زنده بمونید. این تیر آخر بود... صدای بوق آمد و بعد لعنتی که عرشیا گفت. نمیدا...
بروزرسانی در : ۱۴۴۷ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 106
سرش را خم کرد و گرمی لبهایش را روی لبهایم حس کردم. میان آن همه حس خوب، فقط دعا کردم، آخرش غم نباشد! دلم دیگر واقعا طاقتش را نداشت... بار تپیدنش را هم داشت به سختی به دوش میکشید. *** پای میز صبحانه نشسته بودیم؛ حاجی بابا با اشتها داشت صبحانهاش را میخورد و از هوای خوب امروز حرف میزد ...
بروزرسانی در : ۱۴۴۰ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 107
تایپ رکوئیم زندگی: عرشیا هم اندازه من یا شاید بیشتر عذاب کشیده بود... این را حالا که پای حرفهایش نشسته بودم میفهمیدم. دست روی شانهاش گذاشتم و به به آن فشاری وارد کردم. همزمان با کش آمدن لبش، لبخند تلخش را مزه مزه کردم. عرشیا سرش را برگرداند و نگاهم کرد. - روزی که گفتم جدا شیم، خیلی خونسرد...
بروزرسانی در : ۱۴۱۹ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 108
سبحان رسما داشت زار میزد و من درد قلبم را به وضوح حس میکردم. اشکهایم همزمان با او میریخت و هیچکاری برای آرام کردنش از دستم بر نمیآمد. نفسی گرفت و با همان صدای لرزان و مرتعش بین گریههایش ادامه داد: حتی نذاشتن مردهش رو هم ببینم، ازش یه سنگی موند که هر بار برم باهاش حرف بزنم... حتی فرصت نک...
بروزرسانی در : ۱۴۱۷ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 109
اخمی از سر گیجی کردم و نگاهم را بین پوشهها و سبحان گرداندم. - این چیه؟ - تموم مدارکی که برای گیر افتادن همه ما لازمه! چشمهایم از تعجب گرد شد. تک خنده مسخرهای کردم و گفتم: چی؟ دستش را جلو آورد و منتظر ماند تا آنها را از دستش بگیرم. - هر وقت احساس خطر کردی، همه اینارو میبری و تحویل پلیس م...
بروزرسانی در : ۱۴۱۶ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 110
به خانه برگشتیم اما نه من و نه عرشیا حالمان خوب نبود. نمیدانستم وقت چطور گذشت و وقت شام رسید... اشتهایم کور شده بود و فقط با غذا بازی میکردم. چشمهای اشکی سبحان مدام پیش چشمانم نقش میبست. با هربار یادآوریاش قلبم تیر میکشید... فکر آن که او را هم به پلیس لو بدهم تمام وجودم را به درد میآور...
بروزرسانی در : ۱۴۱۵ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 111
*** قرآن را کنار آینه گذاشتم و سفره هفت سین تکمیل شد. قدمی عقب رفتم و با ذوق دستهایم را به هم کوبیدم و لبخند زدم. - ویی عالی شد! عرشیا را توی آینه دیدم که نزدیکم آمد و از پشت بغلم کرد. دستم را روی دستهایش گذاشتم و لبش که روی صورتم نشست، چشمهایم را بستم. - خانومم چه کرده... معنی کیلو کی...
بروزرسانی در : ۱۴۱۴ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 112
با اعتراض نامش را صدا زدم و بعد هر سه خندیدیم... حتی میترسیدم بخندم و آخرش گریه شود. گوشی توی دستم لرزید و اجازه هیچ فکر و خیال دیگری نداد. نام مامان را که دیدم، به سمت اتاقم رفتم و جواب دادم. سلام و احوال پرسی کردیم که برای بار هزارم گفت: کاش اینجا بودی امشب سال و با هم تحویل میکردیم! - م...
بروزرسانی در : ۱۴۱۳ روز پیش
