رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت هجده :
لرزش پاهایم کنترل نشدنی بود...
داشتم در آن فضای ماشین خفه میشدم؛ به جرم چه اداره پلیس میرفتم؟ قتل عرشیا؟
کم کم داشتم باور میکردم که دیگر نیست.
اتفاقاتی که دنبال هم میافتاد، مهر تایید میزد روی تمام چیزهایی که شنیده بودم.
دستگیر شدنم اهمیتی نداشت.
اهمیت نداشت که بیگناه محکومم میکردند.
تنها چیزی که در ذهنم جولان میداد همان تماسها بود.
تماسهایی که س
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
سحر
16کاشکی حرفاشو باور کنن سروه الان خودش حالش بده اینام ازین ور فرشته عذابش شدن. چقد قضیه پیچ در پیچه هر چی فکر میکنم ب نتیجه ای نمیرسم ک دراینده چ اتفاقی میوفته
۵ سال پیش---
15رمان ش به نظر واقع گراست، قطعا عرشیا مرده...انقد نگین کاش زنده بود
۵ سال پیشHesel
25دلم برای سروه میسوزه ایشالا عرشیا زنده باشه🥺😢
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ماریا
2وااای ننههههه خیلی رمانش غمگینه🥺خود ب خود اشکام باهاش میاد پایین🥺😭😭😭خداکنه عرشیا نمرده باشه من طاقت ندارم😭😭🥺