پارت هشتم :

چنگی داخل موهایم زدم و با چشم‌های بسته نفس عمیق کشیدم.
هم از آن سعید متنفر بودم هم از خودش!
- سعید همون مدیر برنامه‌هاشه؟
سری به نشانه تایید تکان دادم که دست روی شانه‌ام گذاشت و با مهربانی گفت: بسه پاشو، بهراد الان خبر و می‌بینه میاد پیشت... ببینه تو این حالی میره سراغ

پارتگذاری رمان به اتمام رسیده است و به علت ویرایش تا زمان اتمام ویرایش دیگر امکان مطالعه آن را ندارید.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Hesel

    5

    چه برادر خوبی🥰

    ۵ سال پیش
  • حدیث

    11

    بابای سروه مشکوک میزنه ممکنه اینا رو دم محضر عقدشون کنن؟😂

    ۵ سال پیش
  • مهدیه

    26

    میشه عکس سرمه و بهزاد هم بزارید

    ۵ سال پیش
  • ---

    17

    چرا تو همه ی رمانا سن نقش دختر اصلی باید انقد کم باشه؟ اخه 20 سال فقط؟

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️