لیست کلیه پارتهای رمان رکوئیم زندگی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 112
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 21
نگاهم را از دست و حلقه ازدواجش بالا کشیدم تا به صورت جدیاش برسم. - کی بازجویی میکنید؟ - اینجان. تا چند ساعت دیگه تموم میشه. خدا خدا میکردم که زود این کابوس تمام شود. نمیشد، تمام نمیشد، ادامه داشت... شبیه به بختکی نفسم را میگرفت. فریاد میزدم و صدایم در نمیآمد، نفس میکشیدم و اکسیژنی نبود...
بروزرسانی در : ۱۸۳۷ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 22
- من از خودم مطمئنم و امیدوارم شما هم به این نتی... در اتاق به صدا در آمد و سرگرد بدون آن که منتظر باشد حرف من تمام شود، برگشت و به سمت در رفت. ادامه ندادم و اخمی میان دو ابرویم نشاندم. سربازی داخل شد و احترام نظامی گذاشت که سرگرد آزاد داد. - جناب سرگرد وثیقه رو آوردن. اعصابم بینهایت خرد بود و ح...
بروزرسانی در : ۱۸۳۵ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 23
از آغوش مادر بیرون آمدم و بابا، مانند همیشه پیشانیام را بوسید. بر خلاف مادر گریه نکرد... کاری نکرد ناراحتتر شوم و فقط مهر پدرانهاش را نثارم کرد و سر کنار گوشم آورد و زمزمهوار گفت: دختر قوی خودم! دختر قویاش قلبش پاره پاره بود. شبیه به آدمی بیحس فقط نگاهش کردم... کار دیگری از دستم بر نمیآمد....
بروزرسانی در : ۱۸۳۲ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 24
زانوهایم را در بغل گرفتم و روی همان زمین سرد نشستم. کاش خودش جای عکسش اینجا بود. درست کنارم... با همان اخم، ماگ قهوه سیاهش را در دست داشت و از کارهایم میپرسید. بلد نبود، یا نمیخواست عاشقانه حرف بزند، نمیدانستم اما دلم برای همان کارهایش میرفت. گاهی یک نگاه لحظهای هم میتوانست حسرت شود. - میشه...
بروزرسانی در : ۱۸۳۰ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 25
اولین چیزی که نگاهم رویش نشست، عینکش بود که مانع دیدن چشمهایش میشد. گیج نگاهم را بین دستش که کمی عقب برده شده بود و خودش گرداندم. قد بلندی داشت و باید سر بالا میکردم. با سر اشارهای به دستش کرد. مژههای خیس از اشکم، کمی دیدم را در گوشه چشم تار کرده بود. با همان گیجی و صدای گرفته گفتم: این چیه؟...
بروزرسانی در : ۱۸۲۸ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 26
ایستادم... سرمه با چشمهایی ملتمس سر کج کرد اما من این دختر ضعیف نبودم... حال بدی داشتم ولی اجازه نمیدادم کسی مانند سعید این طور با من حرف بزند. برگشتم و با اخمهایی درهم گفتم: برات عزاداری که مهم نیست... بیا ببینم چطور جواب میدی! انتظار برگشتم را نداشت... اخمهایش را با وجود تعجبش حفظ کرد. - س...
بروزرسانی در : ۱۸۲۵ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 27
قاب عکس را کناری گذاشتم و دستی داخل موهایم کشیدم. - نمیخوام مامان... میخواد چیکار کنه؟ فوقش میگه آروم باش... رفتنی دیگه بر نمیگرده، کلی هم قرص میده دستم که بخورم. نمیخوام. - خودت اگر میدونی چرا برای خوب شدن حالت سعی نمیکنی؟ واقعا فکر میکردند تلاشی نمیکنم؟ - من هر روز دارم تا پای مرگ می...
بروزرسانی در : ۱۸۲۳ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 28
دستم را داخل جیب مانتویم فرو بردم و دوباره راهم را گرفتم که ماشین دوباره بوق زد. این بار دیگر کسی داخل پیاده رو نبود. جفت ابروهایم بالا پرید. با تعجب برگشتم که شیشه پنجره طرف خودم را دیدم که پایین کشیده شده بود. کمی خم شدم و داخل ماشین را نگاه کردم. سرش را برگرداند و عینکش را یک لحظه پایین آورد و...
بروزرسانی در : ۱۸۲۱ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 29
با صدایی محکمتر از قبل مخالفت کردم. - لطفا همون جایی که سوار شدم پیادهم کنید. سری تکان داد. وقتی مطمئن شدم همان مسیر را در پیش گرفته، با خیال راحت به صندلی تکیه دادم. هر از گاهی نگاهم رویش سر میخورد. انگشترش که نگین تخت و سیاهی داشت، توجهم را به خود جلب کرد. سرش را که به سمتم برگرداند، ت...
بروزرسانی در : ۱۸۱۸ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 30
سرمه وارد آشپزخانه شد و همزمان سرش را خم کرد و نگاهی به چهرهام انداخت. اشارهاش را که مثلا نامحسوس بود، به مامان دیدم. اخمهایم دست خودم نبود، بیحالیام هم همینطور! سرمه یکی به شانهام زد. - باز که اخمات تو همه! لحنش شوخ بود اما حوصله شوخی نداشتم. بیحوصله برگشتم و نگاهی به پشت سرم کردم ...
بروزرسانی در : ۱۸۱۶ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 31
شانهام را محکم بین دستش فشرد. همین یعنی اگر همه چیزت را هم از دست دادی، من هستم... خواهرت هست. لبخند تلخی زدم و نگاه نمزدهام را به چشمهایش دوختم. روی لب او هم لبخند بود، لبخندی محو که میدانستم فقط برای ناراحت نکردن من روی لبش نشانده. - عرشیا دیگه نیست... سخته گفتن این جمله و باورش سختت...
بروزرسانی در : ۱۸۱۴ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 32
لبخندی زد که تصنعی بودنش حتی از فاصله دور هم معلوم میشد. - خدا رو شکر، غم آخرت باشه. غم آخر و همیشگیام بود؛ تا جان در تن داشتم آن غم در قلبم سنگینی میکرد. مانند خودش لبخندی زدم و زیر لبی زمزمه کردم: ممنونم. همه داخل رفتند و آن بین سنگینی نگاه رضا را روی خودم حس کردم. سرم را برنگرداندم چون ...
بروزرسانی در : ۱۸۱۱ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 33
بعد از خروج از راهرو اولین کسی که نگاهش به من افتاد، رضا بود. طولانی خیره نشد و سریع رویش را سمت بابا کرد. نه دایی، نه رضا و راضیه آنطور نبودند، فقط زن دایی که شاید بالا رفتن سنش این رفتار را در او به وجود آورده بود. دوباره کنار سرمه نشستم. مامان نگاه نگرانش را به چشمهایم دوخت... امان از آن قر...
بروزرسانی در : ۱۸۰۹ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 34
چشمهایم از خوشحالی و تعجب گرد شد. نگاه ذوق زدهام را روی بقیه که با کنجکاوی خیرهام بودند گرداندم. - واقعا؟! آرام خندید و خندههایش انگار آب روی آتش درونم شد. - آره می ته تغاری، باید مطمئن بشم که حالت خوبه. - بیاین خوش اومدین. بعد از خداحافظی بیتوجه به جمع، با خوشحالی بلند خندیدم؛ درست مث...
بروزرسانی در : ۱۸۰۷ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 35
ساعت هر چه پیشتر میرفت، غم بیشتر در نگاهم جا خوش میکرد. وقت رفتنش شد، سرم را روی شانهاش گذاشتم و دستم را دورش حلقه کردم. آرام و نوازشوار دستش را روی پشتم کشید. - منتظرتم اونجا، بیا بهم سر بزن. با بغض سر تکان دادم. - میام، حتما میام. لبخند آخرش به یادم ماند، وقتی رفت، خانه سوت و کور شد! ا...
بروزرسانی در : ۱۸۰۴ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 36
سوار تاکسی شدم و تا رسیدن فقط فکر کردم و پوست کنار ناخنهایم را کندم. بالاخره بعد از زمان نسبتا طولانی رسیدم. نگاهم میخکوب نمای بیرونیاش شد. دهانم از آن بزرگی و زیباییاش باز مانده بود. هیچوقت ندیده بودمش، یا راهم به اینجا نیفتاده بود. کرایه تاکسی را حساب کردم و پیاده شدم. دست داخل جیبهای پالت...
بروزرسانی در : ۱۸۰۲ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 37
بالاخره یکی به رویم آورد. هجوم یکباره گرما را به صورتم حس کردم، به راحتی میشد فهمید که میدانستند سروه کیست... سبحان هم به فریدی گفته بود، مگر میشد دوستت باشد و نگویی؟ فقط از یک چیز میترسیدم، ترس داشتم از آن چیزی که سبحان از من به او گفته و ضعفی که شاید توصیفش کرده بود و فریدی از سر ترحم من...
بروزرسانی در : ۱۷۹۷ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 38
کودک درونم خودی نشان داد و بدون فکر، دو انگشت سبابهام را بالا بردم و دو طرف لبم گذاشتم و با آنها لبم را کشیدم. نسترن خندید و پژمان ابرویی بالا انداخت. صبوری اما تکانی به بدنش داد و فکش را هم به طرف چپ برد و نگهداشت. آخرش هم فقط با باد بزن اشاره کرد که زودتر بروم. به سمت میز رفتم تا روز اول...
بروزرسانی در : ۱۷۹۵ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 39
صدای صحبت کردنشان میآمد؛ هیچجوره در کتم نمیرفت تینا و سبحان با هم باشند. البته رابطهشان بیشتر شبیه به رفاقت بود و چیزی که سبحان گفت، آن را تایید کرد. - آرتان چطوره؟ سرم را پایینتر بردم و نهایت تلاشم را گذاشتم که نامحسوس و زیر چشمی نگاهشان کنم. اول نمیخواستم اما کنجکاوی داشت قلقلکم میدا...
بروزرسانی در : ۱۷۹۳ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 40
حسی که نمیدانستم حتی چیست و چگونه توصیفش کنم تمام وجودم را به اسارت خود در آورد. شنیدن آن حرف از کسی که تمام آشناییمان در سه دیدار خلاصه میشد، عجیب و کمی آزار دهنده بود. کمی که نه... خیلی! دنبال دلیلی میگشتم، شاید من حساس بودم، شاید او اصلا منظوری نداشت اما من نمیتوانستم آن را هضم کنم. آ...
بروزرسانی در : ۱۷۹۰ روز پیش
