رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت سیزده :
رسما مرده متحرک شدم.
بدتر از احساس ناراحتی، بیحس شدن بود. من سر شدم... دیگر نه اشکی میآمد و نه غمی بود.
به دنبال حاجی بابا برخاستیم و بعد از رفتنش، دنبالش آمدم خارج شوم که صدای عرشیا سر جایم میخکوبم کرد.
- امیدوارم خوشبخت بشی.
برنگشتم و مکثم را هم یک ثانیه بیشتر طول ندادم. دنبال حاجی بابا بیرون زدم. بیاعتنایی میکرد تا دوباره همه حسها به قلبم هجوم نیاورند. دیگر طاقت نداØ
لطفا صبر کنید...
