پارت نهم :

از خیابان که خارج شدیم، دور برگردان را رد و راهش را دور کرد.
- تو خواستی اون خبر منتشر بشه؟
با تعجب سرم را بالا کردم و نگاهم را به آینه جلو دوختم.
تمام حرکاتم را زیر نظر گرفته بود... سکوت طولانی را جایز ندانستم و بی آن که نگاه بدزدم، شانه‌ای بالا انداختم و گفتم: نه ولی فرقÛ

پارتگذاری رمان به اتمام رسیده است و به علت ویرایش تا زمان اتمام ویرایش دیگر امکان مطالعه آن را ندارید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فادیا

    64

    رمان قشنگیه امیدوارم سروه تا آخر همینطوری غرورش رو حفظ کنه وکم نیاره ما دخترا همیشه از طرف احساسمون ضربه خوردیم گاهی باید برای غرورمون بجنگیم امیدوارم سروه تا آخر داستان همین شخصیت محکم رو داشته باشه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️