لیست کلیه پارتهای رمان رکوئیم زندگی : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 112
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 61
چیزی نگفتم و با چشم غره عصبی از هر دویشان دور شدم. تینا دنبالم آمد، نسترن هنوز هم نگاهش به من بود. چه حکمتی داشت که با هر دویشان در بهشت زهرا آشنا شدم آن هم با یک سوال از عرشیا! لعنتی... دیگر داشتم میترسیدم. از میان حرفهای تینا فهمیدم که به تازگی از خارج برگشته و آنقدر ها هم پسر خوبی نیست...
بروزرسانی در : ۱۷۱۱ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 62
(دوستان پارت سه شنبه اشتباه گذاشته شده بود و ظهر همون روز اصلاح شد ولی اگر نخوندید، دوباره بخونید تا این پارت رو متوجه بشید.) خیره چشمهایم شد. بزاقم را فرو دادم. زمزمه آرامش را به سختی شنیدم: اینکه میخوام ازت محافظت کنم. حرفهایش را نمیفهمیدم. هم خودش گنگ بود و هم حرفهایش! افکارم به هم...
بروزرسانی در : ۱۷۰۹ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 63
دلم میخواست کمی آنجا در سکوت آرام بگیرم و بعد به سمت خانه حرکت کنم اما نمیشد... میدانستم این جا آرامشی نیست. هر آن امکان داشت عضو دیگری از آن خانواده سراغم بیاید. نه حوصله سبحان را داشتم با آن حرفهای بی سر و ته و نه حوصله تینا که همیشه پشت سبحان بود. ماشین را روشن کردم و به راه افتادم. ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۶ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 64
- گناه داره ترنم، بیخی... با دردی که در پهلویم پیچید، نتوانستم حرفم را کامل کنم. با پایم یکی محکم به پای ترنم زدم. - وحشی! - زهرمار! میخوای بمونی وایسا ببین چیکار میکنیم. چپ چپی نگاهش کردم و بعد ساکت شدم. تیام پیله کرده بود که او پسر است و بعد نام دختری را آورد و به او هشدار داد که این...
بروزرسانی در : ۱۷۰۴ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 65
از خانه که بیرون زدم، سرمای هوا دردم را بیشتر کرد. مرض داشتم و لج کرده بودم که با این حالی که هر ماه پیدا میکردم و خودم میدانستم قرار است تا مرز مرگ پیش بروم، به شرکت میرفتم. دم عمیقی گرفتم و به شدت بیرون دادم. سوار تاکسی شدم و تا خود شرکت به خودم فحش دادم. شرکت مانند همیشه بود اما اعصاب م...
بروزرسانی در : ۱۷۰۲ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 66
نگاهی به گوشیاش انداخت و بعد کاغذ را بیشتر سمتم هل داد. - حالام این کاغذت رو بردار و برو که یه تماس مهم دارم! حتما هم آن تماس مهم از دوست دخترش بود. با حرص سمت میز رفتم تا کاغذ را بردارم که دستش را روی طرف دیگرش گذاشت. - برای دوست کسی هم پارتی بازی نداریم. با اخم به چشمهایش زل زدم که کا...
بروزرسانی در : ۱۶۹۹ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 67
بیقید شانه بالا انداخت. - پس ازم دلیل کارام رو نپرس. - داریوش نگاه به آروم بودنم نکن... - عصبی بشی همه جا رو به آتیش میکشی! سبحان چشمهایش را با حرص بست و داریوش ادامه داد: دیدم چند سال پیش چطور به آتیش... از لای دندانهای چفت شدهاش غرید: خفه شو! این سبحان با آن سبحان آرام چند لحظه پیش ف...
بروزرسانی در : ۱۶۹۵ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 68
میان همه سوالات ذهنم، یکیشان، داشت مخم را مانند مته سوراخ میکرد. آن حس بد ته قلبم داشت نسبت به او از بین میرفت. گیج بودم... ترسهای تازهای داشت در قلبم میشکفت. - تو چرا بهم کمک میکنی؟ چشمانش... همان سیاهی و همان غم عمیق... سردی که در آن موج میزد در یک لحظه غیب شد و تنها آن سیاهی بی...
بروزرسانی در : ۱۶۹۲ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 69
صدای آهنگ را کمتر کرد و ادامه داد: اول اینکه کنجکاوی نمیکنی! چیزی رو بخوام و وقتش باشه بهت میگم! دوم؛ بدون هماهنگی با من چیزی نمیگی و با هیچکدوم از اعضای خانواده من حرف اضافی نمیزنی. منم منم و کله شقی ممنوع! تو خیلی دختر لجبازی هستی و مدام مود عوض میکنی! از همه مهمترش اینکه آبغوره نمیگیری...
بروزرسانی در : ۱۶۸۸ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 70
- لازم نیست خوب و بد زندگی من و تو مشخص کنی، تنها چیزی که باعث دیدار من و تو میشد، اونم در حد خیلی کم، عرشیا بود که الان دیگه نیست. پس دلیلی وجود نداره که تو بخوای سر راهم سبز بشی. پوزخندی زد و دستی به صورتش کشید. - من فقط نگرانت بودم. با تمسخر خندیدم و دست داخل جیب مانتویم فرو کردم. - نگران...
بروزرسانی در : ۱۶۷۶ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 71
بالاخره رسیدیم، نگاهی به سر درش انداختم و با دیدن نام باغ وحش، چشمهایم گرد شد. - چرا آوردیمون اینجا؟ کمربندش را باز کرد و کمی سر جایش جابه جا شد. اخمهای روی پیشانیاش باعث شد ابرویم ناخودآگاه بالا بپرد. - من از هر دوتاتون بزرگترم... بچگی هر دوتاتون رو دیدم، خودم پشتتون بودم، حمایتتون کردم،...
بروزرسانی در : ۱۶۵۳ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 72
تا خود ماشین دل توی دلم نبود. با رسیدن به ماشین خواستم زودتر دست بجنبانم و این بار من جلو بشینم که سرمه شانهاش را به شانهام کوبید و کنارم زد. همزمان که در ماشین را باز میکرد، جدی گفت: ادب و بزرگ و کوچیکی یادت نره! چشمهایم را ریز کردم و با حرص گفتم: ایش! در عقب را باز کردم و با همان حرص نش...
بروزرسانی در : ۱۶۴۳ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 73
مشتی به شکمش کوبیدم. - یا حداقل میگفتی ما این لباسا رو نپوشیم یه دست لباس زروار در رفته بیاریم. با زنگ خوردن گوشیام چشم غره آخر را حوالهاش کردم. در حالی که گوشی را از کیفم بیرون میآوردم، کمی از آن دو فاصله گرفتم. با دیدن اسم روی صفحه کمی برای جواب دادن مکث کردم. ابرویی بالا انداختم و نفس...
بروزرسانی در : ۱۶۳۹ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 74
این همان غمی بود که از آن صحبت کرده بودم. داشتم این تغییر ناگهانیاش را تجزیه و تحلیل میکردم که به حرف آمد. - من همیشه هم نقطه امنت نیستم. یاد بگیر بی منم قوی باشی... من پشتتم اما... گاهی برای اطرافیانم خود خطر بودم. گارسون رسید و قهوهها را گذاشت. تا رفتن گارسون سکوت کردم تا سبحان هم افکارش...
بروزرسانی در : ۱۶۳۶ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 75
سبحان رفت و من همانجا مات ماندم. حداقلش انتظار داشتم من را هم با خودش ببرد اما نه... انگار روی یک زخم نمک پاشیده بودم. سبحان یک راز داشت... رازی که میان غم چشمهایش میدرخشید و به اندازه همان درخشش و وضوحش مخفی بود. از زندگی و خانوادهشان سر در نمیآوردم اما میدانستم به قول معروف ماه پشت ا...
بروزرسانی در : ۱۶۲۰ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 76
لباس قرمز مجلسی در تنم میدرخشید. بلند بود و توی چشم اما پوشیده هم بود. حال و هوایم هنوز هم تعریفی نداشت... تولد عرشیا هم همانطور گذشته بود اما این بار طور دیگری! دل و دماغ رفتن به این جشن را نداشتم. این شرکت انگار جشنهایش پایانی نداشت. زیاد هم از شب یلدا گذشته بود... سه ماه! حالا اسف...
بروزرسانی در : ۱۶۰۱ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 77
تلخ خندید و سیگار را بیرون انداخت. - و من دیگه خستهتر از اونیم که بخوام تو رو از گذشته دور نگه دارم. از گذشتهای که باعث شده از تک تک لحظههایی که داره تو زندگیم میگذره متنفر بشم. صورتش در هم شد و چشمهایش را بست. - متنفر بشم از خودم... از این زندگی... از همه کسایی که باعث شدن حس کنم من آدم...
بروزرسانی در : ۱۵۹۹ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 78
کاش به جای من بود!... کاش همانطور بیخبر میماندم... ترس به جان دل و اعتمادم افتاده بود، حاجی بابای مهربان... اصلا مگر میشد او کاری کرده باشد؟ حاجی بابا خبر از چه داشت؟ چرا انتهای این کلاف گره خورده داشت به عزیزترین من میرسید؟ میرسید به حاجی بابایی که تمام روزهایش را میان بیتهای شعر شب م...
بروزرسانی در : ۱۵۹۷ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 79
تایپ رکوئیم زندگی: پیاده شدم؛ گوشیام را توی جیب مانتویم انداختم و لباسهایم را مرتب کردم. در خانهاش همیشه باز بود... چه آن روزها که عزیز زنده بود و چه حالا که کسی همراهیش نیست. قدم برداشتم و دو پله نزدیک در حیاط را بالا رفتم و وارد شدم. احساس میکردم باید در اولین فرصت برسم و هیچ زمانی ندا...
بروزرسانی در : ۱۵۹۰ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 80
- بیا دخترم بشین برات توضیح میدیم. بغضم را قورت دادم و با چشمهایی لبالب اشک، در حالی که نگاهم بین هر دویشان در گردش بود گفتم: توضیح از این کاملتر؟ گوشیام را محکمتر میان دستم فشردم و به سمت در خروجی حرکت کردم - عرشیا نذار بره... سروه دخترم بیا یه آب قند برات میارم، عرشیا خودش برات توضیح می...
بروزرسانی در : ۱۵۸۷ روز پیش
