دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)اثر کالیستو آکوامارین

رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)

  • زبان فارسی
  • 733.1K 👁
  • 4.6K ❤️
  • 23.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)

نعنا، دختر ۱۷ ساله‌ی ساده و روستایی، به اجبار خانواده نامزد ۲۵ ساله‌ای به اسم محمدرضاست. نعنا فکر می‌کنه زندگی قراره آروم ، مثلِ قصه‌ها باشه. یه روز قلبش با خیانتِ نامزدش یعنی محمدرضا با یک دختر شهرنشین ، متلاشی می‌شه. ضربه‌ی اصلی وقتی بهش وارد می‌شه که خیانت رو با چشم خودش می‌بینه، روی تختی که خودش برای جهیزیه‌ش خریده بود. اما این شروعِ مسیر تازه‌ایه! نعنا وارد دنیایی می‌شه که ازش هیچ چیزی نمی‌دونه ، یک مدرسه شبانه‌روزی پسرونه ، مدرسه‌ی اصلاح و آداب خانوادگی پسران شهر برای خانواده‌ هایِ ثروتمند. حالا نه فقط برای خودش، بلکه برای انتقام گرفتن نامزدش، باید بازی کنه، هویت دخترونه‌ش رو مخفی کنه و از مدرسه اطلاعات جمع کنه. تبدیل بشه به پسری که همه رو جذب می‌کنه، اما هدفش فقط جمع‌آوری اطلاعاته. نگاه‌ها دنبالشه، خطرات زیادی رو به جون می‌خره. اما میراث ، قوی سیاه، سرد، مغرور و خطرناک‌ترین آدم مدرسه. هر حرکتش، هر نگاهش، تهدید و وسوسه است. و نعنا، ناخواسته، وارد بازی اون می‌شه. یونا، پسر خوبی که تمامِ هدفش محافظت از نعناست ، عاشقش می‌شه و سعی می‌کنه نگهش داره. اما کسی چه می‌دونه که نعنا در آخر سهم کی می‌شه؟ راز مدرسه‌ی آرامگاه قو، پسرای خلافکار و ماموریت‌های شبانه با موتورهای پرسرعت، قاچاق و خطراتی که جانشون رو تهدید می‌کنه. همه چیز پیچیده‌تر از اونیه که نعنا فکرش رو می‌کرده. در نهایت عشقی مرگبار، گناه و وسوسه، قدرت و تسلیم برای نعنا پیش میاد و انتقام گرفتن از نامزدش رو فراموش می‌کنه… و نعنا فقط یک انتخاب داره : کشتنِ قوی سیاه یا نابودی خودش!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه :
می‌دونی رِدفِلَگ یعنی‌چی؟
از نظرِ من یعنی دیدنِ پرچم هایِ قرمز اطراف کسی ، همونایی که بقیه حتی سایه‌هاشونم نمی‌بینن.
پرچم‌های قرمز ، اطرافِ یه قو ، و آره...
اون یه قوئه ، اما نگاهش شکارچی داره برای آهویی که تو پستی بلندی هایِ هوس انگیز تنم می‌رقصه.
می‌گم دوستش دارم ، اما هم‌زمان چاقو رو تو بدنش فرو می‌کنم. لمسِ دست‌هاش جهنمه ، جهنمی به نامِ آرامگاهِ قو!
اون از بهشت نیومده ، پسری گناه‌کاره ، معتاده به پیچ و تاب تنم.
"ردفلگ" اسمی بود که به اون دادم ، وقتی سرعت موتورش رو برای ترسوندنم بیشتر می‌کرد.
لبخندش قبر هویت دخترونه‌ام رو حفر می‌کنه و در اون حین این منم که روباه مکار صدا زده می‌شم.
چطور به اطرافیانم بگم من دیگه از دست رفته‌م؟
برای تنها قویِ سیاهم گناه می‌کنم ، برای اون نفس می‌کشم ، حتی ممکنه آدم بکشم.
من نعنای کوچیکی بودم که تو آغوش گرم خانواده‌ی روستاییش بزرگ شد ولی ورق برگشت و همسر مردی شدم که هشت‌سال از خودم بزرگ‌تر بود. سرانجام با خیانتش اونم سر تخت خونه‌ی خودم ، به آغوش غم سپرده شدم. و غم برای من یعنی همون قویِ سیاهِ بختم.
می‌دونم قویِ سیاه...می‌دونم که هیچ‌وقت مال من نمی‌شی ، پس هر اینچ از تنت رو تو ذهنم حک می‌کنم.
نفست رو بده عزیزم ، وقتی که منو مثل قبل به چشم یه وسیله برای سرگرمیت نگاه نکردی ، زیباتر التماس کن.
می‌تونم نجات‌بخش تو باشم ، می‌تونم دردت رو بگیرم ، اما تو...
آه عزیزم ، شبیه بدترین گناهِ زندگی‌ام هستی.
***
دستم تا مچ رفته بود تو سبد انار. پوستاش ترک خورده بودن و آب سرخشون راه افتاده بود رو انگشتام.
ماجان می‌گفت دختر نامزد کرده نباید دستاش این‌قدر خط بیفته، زشته. باید ظرافت و زیبایی‌هات رو به عنوان یک تازه عروس نگه داری.
باد زد روسریم رفت عقب. از صبح صدبار انگشترمو چرخونده بودم تو انگشتم.
ساده بود و بی‌نگین.
ولی برای من از همه طلاهای ویترین شهر قشنگ‌تر بود. وصالم با محمدرضا.
سبدو برداشتم رفتم سمت انارای نچیده. امشبم مهمون داشتیم. بازم حرف خونه، جهاز، تاریخ عروسی. جهازم تقریباً کامل بود. یادمه مادرشوهرم "فریبا خانوم" با یه لبخند زورکی گفت: "وسیله‌های سنگین با خودتون."
خب معلومه ، شاه‌پسرش رتبه یک کنکور بود. دانشگاه تاپ می‌خوند.
من چی؟ منی که دبیرستانو نصفه ول کرده بودم.
با این‌حال دلم قِلقلک می‌رفت با فکرش. با اینکه می‌دونستم طاقچه بالا می‌ذارن برام.
می‌گفتم حق دارن. محمدرضا سرتره.
خدا رو شکر می‌کردم زن یکی از اون زن‌مرده‌های دِه نشدم صدتا بچه بندازم رو کولم بزرگ کنم.
چادرم رو جمع کرده بودم بالا که خاکی نشه. باید زود برمی‌گشتم حموم.
اگه یه روز درمیون می‌رفتم، غر می‌شنیدم ازش.
«زن باید همیشه مرتب باشه.»
«زیاد جلو مردا نخند.»
«موهات معلوم نباشه.»
هر چی می‌گفت، قانون بود. یه قانون زیبا برای من که اصلا قرار نبود ازشون سرپیچی کنم.
حواسم به خندیدن‌هام بود. به تار موهام. به نفس کشیدنم حتی.
یه انار کندم. سفت بود. با ناخن خط انداختم روش. ترک خورد.
با خودم گفتم زندگی هم لابد همینه… اولش سفت، بعد که وا شه شیرینه.
خندیدم.
من همین‌قدر ساده‌ام.
دراز کشیدم زیر درخت.
چند ماه دیگه شاید همین موقع تو خونه‌ی خودم باشم. محمدرضا بیاد، بگه «نعنا خسته شدم»، من چایی بریزم، ذوق کنم از اینکه خانومشم.
دلم می‌خواست زودتر برسم به اون زندگی.
زودتر بشم خانوم خونه‌ش.
زودتر مادر بچه‌هاش باشم.
گوشیمو درآوردم. چت دیشبمونو باز کردم.
آخرین پیامش هنوز باعث می‌شد بلرزم:
«قبل عروسی باید انجامش بدیم. همین که گفتم.»
گوشه لبمو گاز گرفتم. تا همین‌جاشم به زور نگهش داشته بودم بیشتر از بوسه نشه.
هر روز اصرارش بیشتر می‌شد. پدرسوخته آروم نداشت.
ولی رسم این‌جا یه چیز دیگه‌ست. شب عروسی باید همه چی معلوم شه.
روتختی آغشته به خون باید دیده بشه.
وگرنه…
اسم دختر زود عوض می‌شه.
اذون از دور به گوش رسید.
محمدرضا گفته بود دیر میاد مهمونی. پس باید حسابی به خودم برسم.
سبدو برداشتم و راه افتادم سمت خونه.
***
دو ساعت گذشت.
خونه بوی برنج دم‌کشیده و پیاز داغ گرفته بود. ماجان هزار بار سفره رو صاف کرده بود، هی قاشق جا‌به‌جا می‌کرد، هی زیر لب صلوات می‌فرستاد.
تازه از حموم اومده بودم بیرون.
اون‌قدر خودمو سابیده بودم پوستم برق می‌زد. موهام فرفری و بلند ریخته بود رو شونه‌هام. یه رژ صورتی کم‌رنگ زدم، محمدرضا عاشقش بود و می‌گفت :
«این رنگ رو لبت خوشمزه‌ترت می‌کنه.»
پیراهن گل‌دارم رو پوشیده بودم. کمرشو خودم تنگ‌تر دوخته بودم که خوش‌فرم وایسه.
جلوی آینه وایسادم.
گونه‌هام گل انداخته بود.
چشم‌هام آبی‌تر از همیشه برق می‌زد.
هنوز نرسیده بود ، نمی‌دونم کجا مشغول بود.
پیامی که داده بودم سین خورده بود. جواب نداده بود.
مهمونا کم‌کم می‌رسیدن. بابا رفت دم در استقبال. صدای خنده و سلام‌علیک پیچید تو حیاط.
ماجان داد زد:
«نعنا! لیوان کمه مادر. برو از لیوانای جهازت بیار، کمتر آرابیرا کن دختر.»
چادرم رو انداختم سرم و تند راه افتادم.
خونه‌ی من و محمدرضا یه کوچه بالاتر بود. قرار بود یه سال اول زندگی‌مونو اونجا شروع کنیم. می‌گفت فعلاً همین‌جا، من کار پیدا کنم، استاد دانشگاه که شدم می‌ریم شهر خونه می‌خریم.
می‌گفت دختر شهری نمی‌خوام. ساده باشه. نجیب باشه. کدبانو باشه.
و من هر بار فکر می‌کردم یعنی منو انتخاب کرده چون خاصم.
جلوی در رسیدم.
کلید تو کیفم بود.
ولی در نیمه‌باز بود.
ایستادم.
یه لحظه دلم خالی شد. سریع خودمو جمع کردم.
حتما محمدرضاست اومده زودتر. شاید خواسته سوپر بره، یادش رفته درو ببنده.
در رو هل دادم.
اول کفشای محمدرضا رو دیدم.
اما یه برق قرمز تو تاریکی...
چشم‌هام عادت کرد.
کفش پاشنه‌بلند زنونه.
با خودم گفتم حتماً کفشا برای منه ،سورپرایزه. احمق نشو نعنا.
قلبم کوبید تو گلوم.
همون لحظه یه صدای خفه پیچید تو خونه.
یه نفس بریده.
یه خنده‌ی کوتاه زنونه.
چادرمو محکم گرفتم.
دمپایی‌هامو آروم درآوردم.
پا برهنه رفتم جلو.
دوباره صدا.
این بار واضح‌تر.
جلوی در اتاق ایستادم.
اتاق ما.
برای اولین‌هامون.
برای شب عروسی.
برای ملحفه‌ی سفیدی که باید دست‌نخورده می‌موند.
دستم رفت روی چارچوب.
در نیمه‌باز بود.
ملحفه سفید مچاله شده بود.
چین خورده. کشیده شده.
بعد پای برهنه‌ی یه دختر رو دیدم.
ناخن با لاک قرمز براق.
محمدرضا پشت به در بود.
پیراهنش افتاده بود روی زمین.
دختره خندید. صدای شهوت‌زده و ریزش تو گوشم پیچید:
«مطمئنی درو بستی؟ می‌ترسم یهو بیاد.»
محمدرضا با همون نفس بریده گفت:
«ولش کن اونو…»
اون.
همین یه کلمه ، اون من بودم.
دنیا دور سرم چرخید.
من حتی تا چند ماه نتونسته بودم بیشتر از یه بوسه بهش اجازه بدم.
بدنی که برای من مقدس بود ، حالا کامل کننده‌ی یکی دیگه بود.
با کسی که جسورتر بود ، زیباتر بود.
انگار یکی یه تشت آب یخ خالی کرد تو رگ‌هام.
نمی‌تونستم جیغ بزنم یا گریه کنم.
چشمم رفت به پایه‌ی تخت.
برچسب قیمت هنوز زیرش بود.حتی کامل نکنده بودمش.
دختره سرشو برگردوند.
نگاه‌مون قفل شد. چشم تو چشم چند ثانیه. بعد جیغ کشید.
محمدرضا برگشت.چشم‌هاش گرد شد ، اما شرمی توشون نبود.بیشتر انگار غافلگیر شده بود.
سریع دختره رو کنار زد. لباساشو از زمین جمع کرد. تته‌پته می‌کرد.
هنوز خشک ایستاده بودم.
گفتم:
«لیوان کم داشتیم.»
صدام آروم بود و بی‌لرزش.
خودمم نشناختمش. نگاه کردم به ملحفه سفید.
به رد انگشت‌ها.
به جای بوسه‌های قرمزی که روی تنش مونده بود.
مگه نگفته بود رژ گلبهی دوست داره؟
یه لبخند خیلی کمرنگ نشست گوشه لبم.
محمدرضا یه قدم اومد جلو. هنوز نفسش جا نیفتاده بود. پیراهنشو هول‌هولکی کشید تنش، دکمه‌هاشو اشتباه بست، جلوی چشم‌های شیشه‌ایم با صدای خفه و عصبی‌ای گفت:
«اینجا چی کار می‌کنی تو؟»
فقط نگاش کردم.
هیچ‌چیز نگفتم ، هیچ‌چیز!
قلبم هر لحظه به ایستادن نزدیک می‌شد.
دختر ملحفه رو دور خودش پیچید. آروم از تخت پایین اومد. انگار نه انگار که تو خونه‌ی من وایساده.
البته ، خونه‌ی سابق...
خونه‌ی که هیچوقت برای من نبود.
خونه‌ای که انگار بدون این‌که بدونم ، کثافت کاری های زیادی توش شکل می‌گرفت.
گوشم زنگ می‌زد.
محمدرضا صداشو برد بالا:
«مگه در نمی‌زنی؟ شعور نداری؟»
قلبم هر لحظه فشرده تر می‌شد.
باورم نمی‌شد...
خندم گرفت. با ناباوری.
گفتم: «در خونه‌ی خودمو؟»
صدام می‌لرزید.
باید چیکار می‌کردم ؟
معمولا آدمای ساده و تنهایی مثل من وقتی خیانت می‌بینن چیکار می‌کنن؟
چشماش برق زد. برقی کثیف!
«خونه‌ی خودت؟ کی گفته این خونه مال توئه؟ بابات پولشو داد؟»
یه لحظه حس کردم سیلی بدی خوردم. اون‌هم از حرفش. کم مونده بود بشینم روی زمین و قاه قاه بخندم.
چه اتفاقی داره می‌افته؟ چرا انگار اونی که خیانت کرده بود من بودم؟
با همون ناباوری و خنده نگاه‌شون می‌کردم.
مغزم دنبال راهی می‌گشت ، دنبال حرکتی ، حرفی...
اما پوچ بودم.
دختره جلوتر اومد. موهاشو با انگشت جمع کرد پشت گوشش. لاکش برق می‌زد. لاکی که انگار قرار نبود رنگش از ذهنم بره بیرون. بوی عطر تندش تو اتاق پیچیده بود.
نگاه بالا به پایین انداخت بهم. از چادر سرم تا پای برهنه‌م.
با تحقیر نگاه می‌کرد.
گفت:
«اینه؟ همونه؟»
محمدرضا پوزخند زد.
«آره.»
دختر خندید. جوری که دندوناش برق می‌زد.
زیباییش وصف نشدنی بود و این وسط من مترسکی که هنوز چیزیو تجزیه تحلیل نکرده بود.
«فکر کردم چی باشه. این که بچه‌ست.»
محمدرضا دستشو برد تو موهاش. عصبی بود از گیر افتادنش.
از کارش عصبی نبود...
از نابود کردنم تو اون لحظه عصبی نبود...
از این‌که احساس می‌کردم قلبم داره از درون خون‌ریزی می‌کنه عصبی نبود...
عصبی بود که چرا ، تو اون زمان ، اون‌جام!
داد زد:
«اصلاً به تو ربطی نداره من با کی‌ام. هنوز عروسی نکردیم ، چی از جونم می‌خوای ، دستم بهت نزدم که.»
نگاهش کردم. همون مردیه که هر شب پیام می‌داد دلم برات تنگ شده؟ همونی که عاشقانه نگاهم می‌کرد ؟
پس...بعد از این چطور عاشقانه و صادقانه ترین نگاه‌ها هم باور کنم؟
فقط گفتم:
«بهم لیوان بده ، بالای کمدن ، دستم نمی‌رسه.»
یه‌چیزی درحال فروپاشی بود و من درحال نادیده گرفتنش. این فقط یه خواب بود.
دختره ملحفه رو محکم‌تر پیچید دور خودش. اومد نزدیکم. اون‌قدر نزدیک که نفسش خورد به صورتم.
آروم گفت:
«برو خونه‌ی مامان‌بابات عروسک‌بازی کن. مرد بزرگ‌تر از خودتو گرفتی، بلد نیستی نگهش داری.»
چشم تو چشمش شدم.
چشم‌های مشکی ، موهای مشکی...
چرا تا اون موقع نفهمیده بودم؟
دست‌هام می‌لرزید ، نفسم درنمی‌اومد.
برای چیزی که از دست رفته ، یا بهتره بگم برای چیزی که از اولم برای من نبود ، جنگیدن چه فایده‌ای داشت ؟
داد زدن ، جیغ زدن ، شکستن همه چیز ، وحشی بازی‌...
چه فایده؟
محمدرضا با حرص گفت:
«نعنا برو بیرون. آبرومو بردی. اگه یه کلمه به کسی بگی، خودت می‌دونی باهات چی کار می‌کنم. فکر نکن چون ساده‌ای کسی دلش برات می‌سوزه.»
ساده.
همون کلمه‌ای که یه زمانی تعریف بود، حالا شده بود فحش.
بازهم نگاهِ گنگ و گیجم رفت سمت تخت.
سمت بالش‌هایی که خودم با دست خودم روبالشتی کشیده بودم.
دختره خندید و زیر لب گفت :
« نعنا هم مگه اسمه ، دهاتی هاهم چه اسمای عجیبی برای تخم و ترکه‌هاشون می‌ذارن ، موهای نارنجی‌شو نگاه کن.»
محمدرضا نزدیک‌تر اومد. صدای نفسش تند بود.
آروم‌ و زهرآلود گفت:
«فکر کردی چون نجیبی، چون دو تا قرمه‌سبزی بلدی بپزی، من عمرمو پای تو می‌ذارم؟ من استاد دانشگاه می‌شم. زنم باید کنارم کلاس داشته باشه. بفهمه مجلس چیه. بفهمه مرد چیه ، بفهمه باید چطور دلبری کنه واسم.»
چشمم تکون نخورد.
مگه این خودش نبود که سر تمام این ویژگی‌هام برام سجده می‌کرد ؟
دختره خندید.
«ببین چطوری زل زده ، بوی گندِ پهن گاو می‌ده.»

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) | معرفی کامل، خلاصه داستان و شخصیت‌های اثر کالیستو آکوامارین

دختری که برای انتقام، هویتی پسرانه به تن کرد؛ غافل از این‌که شکارش مدت‌هاست منتظرِ خودِ اوست.

پوستر رمان رد فلگی که بوسیدمش اثر کالیستو آکوامارین
+۱۶ دارک رومنس
  • نویسندهکالیستو آکوامارین
  • ژانر اصلیعاشقانه
  • زیرژانرهادارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی، انجمن
  • رده سنی محتوا+۱۶
  • تاریخ نگارش۳۰ دی ۱۴۰۴
  • محور اصلی داستانهویت پنهان، شکار و عشقی که از سایه‌ها سر می‌رسد

معرفی و خلاصه رمان رد فلگی که بوسیدمش: دارک رومنسی جاسوسی درباره‌ی هویت پنهان و شکار ممنوعه

رمان رد فلگی که بوسیدمش با نام فرعی آواز قو، اثر کالیستو آکوامارین، در ژانر اصلی عاشقانه و با ترکیبی پرتنش از زیرژانرهای دارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی و انجمنی نوشته شده است. داستان از جایی شروع می‌شود که نعنا بعد از خیانتِ نامزدش تصمیم می‌گیرد زندگی‌اش را از نو بسازد؛ اما مسیری که انتخاب می‌کند، خطرناک‌تر از هر تصوری از آب درمی‌آید. او با ظاهری پسرانه وارد مدرسه‌ای مرموز می‌شود؛ جایی مخصوص تربیت پسرانی قدرتمند، مغرور و دردسرساز.

ماموریت نعنا روشن است: پیدا کردن «قوی سیاه و باندش»، خلافکاری افسانه‌ای که او را شبحِ قو می‌نامند. اما چیزی که نعنا نمی‌داند این است که شکارش مدت‌هاست شکارچی را می‌شناسد... و منتظرش بوده. میان هویت پنهان، تنش، طنز، ترس و کشش‌های ممنوعه، نعنا قدم‌به‌قدم به حقیقتی نزدیک می‌شود که زندگی‌اش را زیر و رو می‌کند.

او باید هم با چالش‌های زندگی جدید پسرانه‌اش کنار بیاید و هم شکارِ قوهای سفیدی شود که برای یک نفر نفس می‌کشند، برای یک نفر اطاعت‌پذیرند؛ برای قوی سیاهی که در سایه‌ها نگاهش را از نعنا برنمی‌دارد.

این رمان درباره‌ی چیست؟ دختری که برای انتقام، شکار و قدرت، با هویتی پسرانه وارد مدرسه‌ای خطرناک می‌شود؛ و کم‌کم درمی‌یابد شکارچی واقعی این بازی، شاید خودِ او نباشد.

رده سنی محتوا (+۱۶): به دلیل صحنه‌های ترسناک، تعلیق روانی، کشش‌های عاشقانه‌ی ممنوعه و فضای جاسوسی-انتقامی رمان، مطالعه‌ی آن به مخاطبان بالای ۱۶ سال توصیه می‌شود.

نویسنده رمان رد فلگی که بوسیدمش

این رمان به قلم کالیستو آکوامارین نوشته شده؛ نویسنده‌ای که آرشیو کامل آثارش در پروفایل زیر در دنیای رمان قابل مشاهده است:

ک

کالیستو آکوامارین

نویسنده‌ی رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)

قلمی که طنز، کلکل، ترس و رازآلودگی را در کنار دارک رومنس و درامِ جاسوسی می‌چیند و از دل یک ماموریتِ مخفیانه، داستانی پُرتعلیق و غیرقابل‌پیش‌بینی می‌سازد.

مقدمه رمان «رد فلگی که بوسیدمش»

«هیچ‌کس فکر نمی‌کرد دختری با قلب شکسته قدم در جایی بگذارد که حتی پسرها هم از آن هراس دارند. اما نعنا برای اثبات خودش آماده بود. فقط قرار بود یک ماموریت باشد... یک ورود مخفیانه... یک شکار، حتی یک انتقام! اما از لحظه‌ای که پا در کاخِ مدرسه گذاشت، نگاه کسی روی او قفل شد؛ نگاهی از سمتِ دریاچه. از همان لحظه، داستان دیگر به اختیار نعنا نبود...»

تحلیل تماتیک رمان: ساخته‌شدن دوباره از دل شکستن

این رمان نوشته شده تا نشان دهد آدم‌ها بعد از شکستن هم می‌توانند از نو ساخته شوند؛ قوی‌تر، جسورتر و صادق‌تر با خودشان. داستان نعنا درباره‌ی پیدا کردن قدرت درونی، مواجهه با ترس‌ها، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که انتظارش را نداری؛ درست در دلِ یک مدرسه‌ی خطرناک، زیر نگاه قوی سیاهی که از سایه‌ها تماشا می‌کند.

هدف اصلی نویسنده: روایت بازسازیِ هویت پس از خیانت؛ نشان دادن این‌که شکارچی و شکار، گاهی فقط دو روی یک سکه‌اند.

تاریخ نگارش: ۳۰ دی ۱۴۰۴

شخصیت‌های کلیدی رمان آواز قو

🦢 نعنا (سپهر)

شکارچی پنهان

👤 نقش: دختری که بعد از خیانت نامزدش، با هویتی پسرانه وارد مدرسه‌ای مخفی می‌شود تا قوی سیاه را پیدا کند.

🤫 شجاع، تیزهوش و سرتق؛ بین ترس و طنز، قدم‌به‌قدم به حقیقتی نزدیک می‌شود که خودِ او را هم غافلگیر می‌کند.

🖤 میراث

رد فلگ

👤 نقش: پسری که بویِ خاص عطرش، حضورش را قبل از دیده‌شدن لو می‌دهد.

🤫 در اوج خطر هم خونسرد، با اعتمادبه‌نفس و کاملاً غیرقابل پیش‌بینی؛ مردی که نگاهش از همان لحظه‌ی اول روی نعنا قفل شد.

برشی نفس‌گیر از متن رمان رد فلگی که بوسیدمش

دستم هنوز توی هوا بود، نفسم گیر کرده بود. پسره‌ی الاغ، آخه من کجام شبیه فمبویی‌ها بود؟ شاید صدام نسبت به پسرها نازک‌تر بود، سفیدتر بودم و قدم کوتاه‌تر بود یا حتی هیکلم ظریف‌تر بود؛ ولی این دلیل می‌شد که بهم بگه فمبویی؟

اون پسر... دستش روی گونه‌ش بود، گونه‌ای که یه جایِ زخمِ ترسناک روش بود و من سیلی زده بودمش. سرش خیلی آروم برگشته بود سمتم. دستمو مشت کردم و با خشم غریدم: اشتباه بود این‌که اومدم دنبالِ یه آشغالی مثل تو! نگاهش خالی بود، خالیِ خالی. بی‌حرکت با همون لبخند ترسناکش نگاهم می‌کرد. چرا هر لحظه احساسات منفی بیشتر می‌شدن؟ چرا هرچی خوشگل و کراشه این‌قدر دیوونه‌ست؟

اومدم تکون بخورم که هاله‌ی سبز اطراف چشم‌هاش برق زد. حالا که فکرشو می‌کنم بدجوری سیلی زدمش؛ کف دستم هنوز می‌سوخت. باید وصیت کنم؟ روز دومِ عملیات باختم؟ دستش هنوز روی صورتش بود، همون‌جایی که زدمش. خیلی آروم انگشتاشو کشید روی خط ضربه. تو چشم‌هاش یا حرکاتش ناراحتی‌ای دیده نمی‌شد. نکنه قبل از من هیچ‌کس این حرکتو روش نزده و این برقِ چشم‌هاش از ناباوریه؟

نفسشو داد بیرون، خندید؛ ترسناک... یه خنده‌ی کوتاه و نفسی عمیق. بعدش لبش کسری از ثانیه بالا رفت؛ یه نیشخند عجیب‌غریب زد که چهار ستونِ بدنم لرزید. بازززز کنید دروووو، مانی جان پسرم بیا این‌جا. بازهم صدای مدیر... ای کاش نجاتم می‌داد؛ حالا خشمی نداشتم، بازهم ترسیده بودم. دوباره به طرفش برگشتم، چشم‌هاشو تنگ کرده بود. خدای من...

دستشو از روی گونه‌ش برداشت و نگاهی بهش انداخت. سری کج کرد، لبشو تر کرد و زمزمه کرد: به‌به... و بعد خیلی یهویی یه قدم اومد جلو. ناخودآگاه یه قدم رفتم عقب و کمرم خورد به دیوارِ سرد پشت سرم. باید سینه سپر می‌کردم، باید عینِ یه پسرِ واقعی با هم‌جنس خودم می‌جنگیدم، ولی اون زیادی ترسناک بود... حتی نگاه کردن بهش هم احساس سرما می‌داد و ای کاش اینو وقتی که سیلی زدمش می‌دونستم.

صدای ضربه‌ی کمرم به دیوار، تنها صدای اتاق بود. من... من... گیر کردم. پلنِ A یه سیلی دیگه یا زدنِ تو جایِ حساسش! پلنِ B جیغ و داد کردن تا وقتی که مانی و مدیر برسن! که البته پلن B معنیِ واقعی فمبویی بودنه!

همون‌جا وایستاد؛ با سرگرمی و همون ناباوری که مردمک چشم‌هاشو تنگ کرده بود نگاهم می‌کرد، عین یه مار افعی منتظر پرش. به آرومی یه قدم دیگه سمتم برداشت. کف دستامو به دیوار پشت سرم چسبوندم و نفسم لرزید. نفسش می‌خورد به صورتم؛ هاه، حتی نفسشم سرد بود و بویِ خوبی می‌داد. چرا این‌قدر با بقیه متفاوت بود؟ باید می‌ترسیدم یا از وضعیت لذت می‌بردم؟ چی باعث شده بود بی‌حیا باشم؟

تو چشم‌هام زل زد، بدون پلک‌زدن، بدون تکون‌خوردن. یه کم سرشو کج کرد، انگار داشت از زاویه‌ی تازه‌ای نگاه می‌کرد. آروم گفت: تو... منو... زدی؟ دستمو مشت کردمو فشار دادم. با سرتقی و ترسِ لونه‌کرده تو صدام گفتم: خودت شروع کردی! نیشخندش یه‌ذره پهن‌تر شد. ترسناک‌ترین قسمتِ ماجرا این بود که خوشش اومده بود. یه‌جوری نگام می‌کرد انگار می‌خواست ذهنم رو باز کنه، ببینه چی باعث شد همچین ریسکی کنم. دیگه داشتم مطمئن می‌شدم از زیر دستایِ قویِ سیاهه؛ مثل خودش نفوذ داشت. زمزمه کرد: چه جرأتی. شنیدنِ این جمله اصلاً شبیه تعریف نبود. آب دهنم رو با نزدیک‌تر شدنِ سرش قورت دادم. کم‌کم سرم داشت به سمت شونه‌م مایل می‌شد. دستشو آروم آورد بالا. نفس‌هام عصبی و ترسیده، به نقطه‌ای توی تاریکی خیره بودم. چونه‌م رو گرفت برای این‌که صورتمو به سمت خودش برگردونه؛ آروم رفتار می‌کرد اما ظرافتی نداشت، انگار آرامشِ قبلِ طوفان بود؛ انگار مثلِ یه سگ می‌خواست مطمئن بشه بوی ترس من رو درست حس کرده.

به سمت صورتش برم‌گردوند، چشم‌هاش ریز شد. نفسی کشید و بازدمش باعث شد چشم‌هامو ببندم و اخم کنم. تلاش می‌کردم عضلات صورتم عینِ دست‌وپاهام نلرزن. صدای در هنوز داشت می‌اومد، ولی برای من دیگه فقط صدای نفسِ اون وجود داشت. آروم، خیلی آروم گفت: اسمت سپهر بود؟ گرمم شد، سردم شد؛ یخ زدم، آتیش گرفتم! هیچی مشخص نبود، ولی حالا می‌دونستم جهنم چه شکلیه... جهنم خودِ اون بود، خودِ اون چشم‌های سیاه، خودِ اون نیشخند، خودِ اون نفس‌ها... هرچی که نفس‌گیر بود، جهنم بود! جهنم هیچی نبود، به‌جز این پسر که داشت با نگاش قبرمو می‌کَند. نزدیک‌تر شد؛ اگه یکم دیگه نزدیک می‌شد فریاد می‌زدم، حالا بدنش کاملاً مماس بود با تنم. اون‌قدر نزدیک بود که صدای نفس‌کشیدن‌هاش با صدای ضربان قلبم تلفیق می‌شد. اگه بیشتر نفس می‌کشید، هوا رو از ریه‌هام می‌دزدید. چرا تصمیم نداشتم کاری کنم؟ آیا منتظر بودم ببینم حرکت بعدی چیه؟

قوانین نانوشته‌ی مدرسه‌ی قوها

  • قانون اول: هرکس وارد این مدرسه می‌شود، باید هویت واقعی‌اش را پشتِ در جا بگذارد.
  • قانون دوم: قوهای سفید فقط برای یک نفر نفس می‌کشند: قوی سیاهی که از سایه‌ها تماشا می‌کند.
  • قانون سوم: شکارچی‌ای که زودتر از موعد شناخته شود، خودش به شکار بدل می‌شود.
  • قانون چهارم: رازها در این عمارت نمی‌میرند، فقط منتظر لحظه‌ی درست برای افشاشدن‌اند.

برچسب‌ها و کلیدواژه‌های مرتبط با رمان رد فلگی که بوسیدمش

رد فلگی که بوسیدمش آواز قو کالیستو آکوامارین دارک رومنس رمان جاسوسی عاشقانه هویت پنهان ترسناک اتاق فرار برملاشدن راز پسر پولدار اشتباهی گناه‌آلود رمان انجمنی

سوالات متداول (FAQ) درباره رمان رد فلگی که بوسیدمش

ترکیب نادر هویت پنهان، طنز، رازآلودگی و دارک رومنس در بستر یک مدرسه‌ی مخفی و خطرناک، همراه با پیچش روایی این‌که شکارچی، خودش شکار شده، این اثر را از درام‌های عاشقانه‌ی معمول متمایز می‌کند.

نعنا با ظاهر پسرانه و هویتِ «سپهر» وارد مدرسه می‌شود تا بدون شناسایی، رد قوی سیاه را پیدا کند؛ همین پوشش، او را وارد موقعیت‌هایی می‌کند که هم خطرناک‌اند و هم او را به حقیقتی نزدیک‌تر می‌کنند که هیچ‌وقت انتظارش را نداشت.

قوی سیاه، خلافکار افسانه‌ای و رهبر گروهی از «قوهای سفید» است که نعنا برای یافتنش وارد مدرسه شده. هویت دقیق او یکی از رازهای اصلی داستان است که نویسنده عمداً تا دل ماجراها پنهان نگه می‌دارد.

به دلیل صحنه‌های ترسناک، تعلیق روانی، طنز کلکلی و کشش‌های عاشقانه‌ی ممنوعه، این رمان برای مخاطبان بالای ۱۶ سال علاقه‌مند به دارک رومنس و درام جاسوسی-انتقامی مناسب است.

داستان نشان می‌دهد آدم‌ها بعد از شکسته‌شدن هم می‌توانند از نو ساخته شوند؛ قوی‌تر، جسورتر و صادق‌تر با خودشان. سفر نعنا درباره‌ی پیدا کردن قدرت درونی، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که هرگز انتظارش را نداشت.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)

کالیستو آکوامارین : ۲ ماه پیش

دوستان چنل روبیک فیل-تر شد. حتما تل جوین بشید بچه‌ها ، پر قدرت تر ادامه می‌دیم اون‌جا (وانشات فانتزی و پارت‌های سانسوری‌هم اون‌جا می‌ذارم به زودی.)**آدرس چنل : ******************@**بنویسید پیام‌های ذخیره شده و کلیک کنید روش.

نظرات رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
  • Nana

    در پارت 690

    چطور ممکنه چطوری فهمید؟ بیچاره نعنا بازم گرفتار شد

    ۴ دقیقه پیش
  • Nana

    در پارت 680

    آفرین نعنا آفرین دختر زرنگ

    ۲۶ دقیقه پیش
  • Sani

    در پارت 690

    وای چجوری فهمید جدی که نعناس ، نعنا که بچم صداشو عوض کرد

    ۴۵ دقیقه پیش
  • Sani

    در پارت 690

    وای لطفا میراث از اولل فهمیده باشه که سپهر دختره دلم نمیخاد بایسکشوال باشه یا ***🤦🏼 ♀️

    ۴۵ دقیقه پیش
  • Sani

    در پارت 680

    عاشق صدای نعنا شدم یاد اون داستانی افتادم که برای گول زدن اقا گرگه صداشو نازک میکرد😂میراث؟گرگعلی

    ۵۵ دقیقه پیش
  • Sani

    در پارت 680

    وای من مطمئنمم که میراث همه چیو میدونه.گفت بازیگر قهاریه حتی همه چیه سپهرم میدونه که وقتی میترسه لال میشه🥲

    ۵۶ دقیقه پیش
  • Sani

    در پارت 680

    وای پشمام چقد خفن بود بهش گفت چموش ناژ عسلمم🥺😂 مرتیکه هول چرا با همه لاس میزنی شاید اصن نعنا نبود یه زن غریبه بود این همه ***؟؟

    ۵۷ دقیقه پیش
  • shabnam

    در پارت 691

    من واقعا نمیفهمم چراا فیلمایی با همچین ژانرایی نمیسازنن چراا 😭😭

    ۱ ساعت پیش
  • ۰۰۰۰۰

    در پارت 690

    بازی تمومه توت فرنگی کوچولو 🤣🤣

    ۲ ساعت پیش
  • نیلوفر

    در پارت 690

    برگاامم عالی بود این پارت چقدر خفن بود

    ۲ ساعت پیش
  • Ariel

    در پارت 690

    فقط اونجایی که گفت برو تریاکت رو بکش😂😂 عالی بود

    ۲ ساعت پیش
  • Ariel

    در پارت 691

    وایی خیلی هیجانی بودد. خسته نباشیی🔥🔥

    ۲ ساعت پیش
  • Mah

    در پارت 691

    وایی خیلی این پارت خفن بود خیلی خوشم اومد فقط امیدوارم ایندفعه دیگه فهمیده باشه که دختره هر چند تو این چند پارت حس می کنم میراثم می دونه دختره و از قصد تحت فشار می ذارتش که خود نعنا اعتراف کنه

    ۲ ساعت پیش
  • 𝓼𝓱𝓲𝓿𝓪

    در پارت 692

    بابا این میراث دیگه کیه😐 از اولم فهمیده بود سپهره ولی تن به بازیش داد.چقدر این بشر خوبه😂

    ۳ ساعت پیش
  • 𝓼𝓱𝓲𝓿𝓪

    در پارت 680

    آخیش رفت یه لحظه فکر کردم فهمیده سپهر اونجاست

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟