رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
- به قلم کالیستو آکوامارین
- 120 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 1M 👁
- 5.8K ❤️
- 36.2K 💬
خلاصه رمان :
نعنا، دختر ۱۷ سالهی ساده و روستایی، به اجبار خانواده نامزد ۲۵ سالهای به اسم محمدرضاست. نعنا فکر میکنه زندگی قراره آروم ، مثلِ قصهها باشه. یه روز قلبش با خیانتِ نامزدش یعنی محمدرضا با یک دختر شهرنشین ، متلاشی میشه. ضربهی اصلی وقتی بهش وارد میشه که خیانت رو با چشم خودش میبینه، روی تختی که خودش برای جهیزیهش خریده بود. اما این شروعِ مسیر تازهایه! نعنا وارد دنیایی میشه که ازش هیچ چیزی نمیدونه ، یک مدرسه شبانهروزی پسرونه ، مدرسهی اصلاح و آداب خانوادگی پسران شهر برای خانواده هایِ ثروتمند. حالا نه فقط برای خودش، بلکه برای انتقام گرفتن نامزدش، باید بازی کنه، هویت دخترونهش رو مخفی کنه و از مدرسه اطلاعات جمع کنه. تبدیل بشه به پسری که همه رو جذب میکنه، اما هدفش فقط جمعآوری اطلاعاته. نگاهها دنبالشه، خطرات زیادی رو به جون میخره. اما میراث ، قوی سیاه، سرد، مغرور و خطرناکترین آدم مدرسه. هر حرکتش، هر نگاهش، تهدید و وسوسه است. و نعنا، ناخواسته، وارد بازی اون میشه. یونا، پسر خوبی که تمامِ هدفش محافظت از نعناست ، عاشقش میشه و سعی میکنه نگهش داره. اما کسی چه میدونه که نعنا در آخر سهم کی میشه؟ راز مدرسهی آرامگاه قو، پسرای خلافکار و ماموریتهای شبانه با موتورهای پرسرعت، قاچاق و خطراتی که جانشون رو تهدید میکنه. همه چیز پیچیدهتر از اونیه که نعنا فکرش رو میکرده. در نهایت عشقی مرگبار، گناه و وسوسه، قدرت و تسلیم برای نعنا پیش میاد و انتقام گرفتن از نامزدش رو فراموش میکنه… و نعنا فقط یک انتخاب داره : کشتنِ قوی سیاه یا نابودی خودش!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 120
همچنان عروسکش رو بهخودش میفشرد و سرعتِ قدمهاش بیشتر از قبل میشد. به سمتِ ماشین رفتن. به محضِ اینکه میراث نعنارو صندلیِ عقب گذاشت و خودش جلو، روی صندلی شاگرد نشست، صدای گازِ ماشین با صدایِ قهقهههای میراثشب، قاطی شد. ماسکش رو همراه با کلاهش درآورد. چنگی تویِ موهای شلخته و سیاهش کشید. به س...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 119
برف با دونههای درشتش، بیصدا میبارید و روی حفاظ پنجرههای قوسی شکل مینشست. روزِ جشن فرا رسیده بود، جشنی برای ازدواج قویسیاه. جشنی که اکثرا دلیلش رو نمیدونستن جز قوهایِ سفید. سالنِ مدرسه با ریسههایی از نورِ سفید و تورهای نقرهفام به طرزِ غمانگیزی تزئین شده بود. انگار جشنی بود که خودِ عروس...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 118
هر روزی که میگذشت، هر تابلویی که به قوانین جدید اضافه میشد، بچهها حتی محکومیت برای نفس کشیدن رو بعید نمیدونستن. هر روز قوانین مثل زنجیر قطورتر میشدن. هر تخت توی خوابگاه با تخت دیگری چند متر فاصله داشت و درونِ هر خوابگاه فقط چهار دانش آموز وجود داشت. بقیه یا به بقیهی اتاقها یا خوابگاهها من...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 117
لرزشِ دستهای زخمیش رو نادیده گرفت. خودش هم از حقیقت فرار میکرد. گویا موجودات بیشتر از هر وقتی تصمیم به سروصدا گرفته بودن. هر ثانیهای که میگذشت، میراث احساس میکرد مسلطتر جلوه میکنن. عظمتِ یه قویسیاه، در برابرِ دخترکِ موقرمزی فرو ریخته بود. و بالاخره، قویِ سیاهِ مرداب اعتراف به دوست داشتن ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) | معرفی کامل، خلاصه داستان و شخصیتهای اثر کالیستو آکوامارین
دختری که برای انتقام، هویتی پسرانه به تن کرد؛ غافل از اینکه شکارش مدتهاست منتظرِ خودِ اوست.
- نویسندهکالیستو آکوامارین
- ژانر اصلیعاشقانه
- زیرژانرهادارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی، انجمن
- رده سنی محتوا+۱۶
- تاریخ نگارش۳۰ دی ۱۴۰۴
- محور اصلی داستانهویت پنهان، شکار و عشقی که از سایهها سر میرسد
معرفی و خلاصه رمان رد فلگی که بوسیدمش: دارک رومنسی جاسوسی دربارهی هویت پنهان و شکار ممنوعه
رمان رد فلگی که بوسیدمش با نام فرعی آواز قو، اثر کالیستو آکوامارین، در ژانر اصلی عاشقانه و با ترکیبی پرتنش از زیرژانرهای دارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی و انجمنی نوشته شده است. داستان از جایی شروع میشود که نعنا بعد از خیانتِ نامزدش تصمیم میگیرد زندگیاش را از نو بسازد؛ اما مسیری که انتخاب میکند، خطرناکتر از هر تصوری از آب درمیآید. او با ظاهری پسرانه وارد مدرسهای مرموز میشود؛ جایی مخصوص تربیت پسرانی قدرتمند، مغرور و دردسرساز.
ماموریت نعنا روشن است: پیدا کردن «قوی سیاه و باندش»، خلافکاری افسانهای که او را شبحِ قو مینامند. اما چیزی که نعنا نمیداند این است که شکارش مدتهاست شکارچی را میشناسد... و منتظرش بوده. میان هویت پنهان، تنش، طنز، ترس و کششهای ممنوعه، نعنا قدمبهقدم به حقیقتی نزدیک میشود که زندگیاش را زیر و رو میکند.
او باید هم با چالشهای زندگی جدید پسرانهاش کنار بیاید و هم شکارِ قوهای سفیدی شود که برای یک نفر نفس میکشند، برای یک نفر اطاعتپذیرند؛ برای قوی سیاهی که در سایهها نگاهش را از نعنا برنمیدارد.
رده سنی محتوا (+۱۶): به دلیل صحنههای ترسناک، تعلیق روانی، کششهای عاشقانهی ممنوعه و فضای جاسوسی-انتقامی رمان، مطالعهی آن به مخاطبان بالای ۱۶ سال توصیه میشود.
مقدمه رمان «رد فلگی که بوسیدمش»
«هیچکس فکر نمیکرد دختری با قلب شکسته قدم در جایی بگذارد که حتی پسرها هم از آن هراس دارند. اما نعنا برای اثبات خودش آماده بود. فقط قرار بود یک ماموریت باشد... یک ورود مخفیانه... یک شکار، حتی یک انتقام! اما از لحظهای که پا در کاخِ مدرسه گذاشت، نگاه کسی روی او قفل شد؛ نگاهی از سمتِ دریاچه. از همان لحظه، داستان دیگر به اختیار نعنا نبود...»
تحلیل تماتیک رمان: ساختهشدن دوباره از دل شکستن
این رمان نوشته شده تا نشان دهد آدمها بعد از شکستن هم میتوانند از نو ساخته شوند؛ قویتر، جسورتر و صادقتر با خودشان. داستان نعنا دربارهی پیدا کردن قدرت درونی، مواجهه با ترسها، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که انتظارش را نداری؛ درست در دلِ یک مدرسهی خطرناک، زیر نگاه قوی سیاهی که از سایهها تماشا میکند.
تاریخ نگارش: ۳۰ دی ۱۴۰۴
شخصیتهای کلیدی رمان آواز قو
🦢 نعنا (سپهر)
شکارچی پنهان👤 نقش: دختری که بعد از خیانت نامزدش، با هویتی پسرانه وارد مدرسهای مخفی میشود تا قوی سیاه را پیدا کند.
🤫 شجاع، تیزهوش و سرتق؛ بین ترس و طنز، قدمبهقدم به حقیقتی نزدیک میشود که خودِ او را هم غافلگیر میکند.
🖤 میراث
رد فلگ👤 نقش: پسری که بویِ خاص عطرش، حضورش را قبل از دیدهشدن لو میدهد.
🤫 در اوج خطر هم خونسرد، با اعتمادبهنفس و کاملاً غیرقابل پیشبینی؛ مردی که نگاهش از همان لحظهی اول روی نعنا قفل شد.
برشی نفسگیر از متن رمان رد فلگی که بوسیدمش
دستم هنوز توی هوا بود، نفسم گیر کرده بود. پسرهی الاغ، آخه من کجام شبیه فمبوییها بود؟ شاید صدام نسبت به پسرها نازکتر بود، سفیدتر بودم و قدم کوتاهتر بود یا حتی هیکلم ظریفتر بود؛ ولی این دلیل میشد که بهم بگه فمبویی؟
اون پسر... دستش روی گونهش بود، گونهای که یه جایِ زخمِ ترسناک روش بود و من سیلی زده بودمش. سرش خیلی آروم برگشته بود سمتم. دستمو مشت کردم و با خشم غریدم:
اشتباه بود اینکه اومدم دنبالِ یه آشغالی مثل تو!
نگاهش خالی بود، خالیِ خالی. بیحرکت با همون لبخند ترسناکش نگاهم میکرد. چرا هر لحظه احساسات منفی بیشتر میشدن؟ چرا هرچی خوشگل و کراشه اینقدر دیوونهست؟
اومدم تکون بخورم که هالهی سبز اطراف چشمهاش برق زد. حالا که فکرشو میکنم بدجوری سیلی زدمش؛ کف دستم هنوز میسوخت. باید وصیت کنم؟ روز دومِ عملیات باختم؟ دستش هنوز روی صورتش بود، همونجایی که زدمش. خیلی آروم انگشتاشو کشید روی خط ضربه. تو چشمهاش یا حرکاتش ناراحتیای دیده نمیشد. نکنه قبل از من هیچکس این حرکتو روش نزده و این برقِ چشمهاش از ناباوریه؟
نفسشو داد بیرون، خندید؛ ترسناک... یه خندهی کوتاه و نفسی عمیق. بعدش لبش کسری از ثانیه بالا رفت؛ یه نیشخند عجیبغریب زد که چهار ستونِ بدنم لرزید.
بازززز کنید دروووو، مانی جان پسرم بیا اینجا.
بازهم صدای مدیر... ای کاش نجاتم میداد؛ حالا خشمی نداشتم، بازهم ترسیده بودم. دوباره به طرفش برگشتم، چشمهاشو تنگ کرده بود. خدای من...
دستشو از روی گونهش برداشت و نگاهی بهش انداخت. سری کج کرد، لبشو تر کرد و زمزمه کرد:
بهبه...
و بعد خیلی یهویی یه قدم اومد جلو. ناخودآگاه یه قدم رفتم عقب و کمرم خورد به دیوارِ سرد پشت سرم. باید سینه سپر میکردم، باید عینِ یه پسرِ واقعی با همجنس خودم میجنگیدم، ولی اون زیادی ترسناک بود... حتی نگاه کردن بهش هم احساس سرما میداد و ای کاش اینو وقتی که سیلی زدمش میدونستم.
صدای ضربهی کمرم به دیوار، تنها صدای اتاق بود. من... من... گیر کردم. پلنِ A یه سیلی دیگه یا زدنِ تو جایِ حساسش! پلنِ B جیغ و داد کردن تا وقتی که مانی و مدیر برسن! که البته پلن B معنیِ واقعی فمبویی بودنه!
همونجا وایستاد؛ با سرگرمی و همون ناباوری که مردمک چشمهاشو تنگ کرده بود نگاهم میکرد، عین یه مار افعی منتظر پرش. به آرومی یه قدم دیگه سمتم برداشت. کف دستامو به دیوار پشت سرم چسبوندم و نفسم لرزید. نفسش میخورد به صورتم؛ هاه، حتی نفسشم سرد بود و بویِ خوبی میداد. چرا اینقدر با بقیه متفاوت بود؟ باید میترسیدم یا از وضعیت لذت میبردم؟ چی باعث شده بود بیحیا باشم؟
تو چشمهام زل زد، بدون پلکزدن، بدون تکونخوردن. یه کم سرشو کج کرد، انگار داشت از زاویهی تازهای نگاه میکرد. آروم گفت:
تو... منو... زدی؟
دستمو مشت کردمو فشار دادم. با سرتقی و ترسِ لونهکرده تو صدام گفتم:
خودت شروع کردی!
نیشخندش یهذره پهنتر شد. ترسناکترین قسمتِ ماجرا این بود که خوشش اومده بود. یهجوری نگام میکرد انگار میخواست ذهنم رو باز کنه، ببینه چی باعث شد همچین ریسکی کنم. دیگه داشتم مطمئن میشدم از زیر دستایِ قویِ سیاهه؛ مثل خودش نفوذ داشت. زمزمه کرد:
چه جرأتی.
شنیدنِ این جمله اصلاً شبیه تعریف نبود. آب دهنم رو با نزدیکتر شدنِ سرش قورت دادم. کمکم سرم داشت به سمت شونهم مایل میشد. دستشو آروم آورد بالا. نفسهام عصبی و ترسیده، به نقطهای توی تاریکی خیره بودم. چونهم رو گرفت برای اینکه صورتمو به سمت خودش برگردونه؛ آروم رفتار میکرد اما ظرافتی نداشت، انگار آرامشِ قبلِ طوفان بود؛ انگار مثلِ یه سگ میخواست مطمئن بشه بوی ترس من رو درست حس کرده.
به سمت صورتش برمگردوند، چشمهاش ریز شد. نفسی کشید و بازدمش باعث شد چشمهامو ببندم و اخم کنم. تلاش میکردم عضلات صورتم عینِ دستوپاهام نلرزن. صدای در هنوز داشت میاومد، ولی برای من دیگه فقط صدای نفسِ اون وجود داشت. آروم، خیلی آروم گفت:
اسمت سپهر بود؟
گرمم شد، سردم شد؛ یخ زدم، آتیش گرفتم! هیچی مشخص نبود، ولی حالا میدونستم جهنم چه شکلیه... جهنم خودِ اون بود، خودِ اون چشمهای سیاه، خودِ اون نیشخند، خودِ اون نفسها... هرچی که نفسگیر بود، جهنم بود! جهنم هیچی نبود، بهجز این پسر که داشت با نگاش قبرمو میکَند. نزدیکتر شد؛ اگه یکم دیگه نزدیک میشد فریاد میزدم، حالا بدنش کاملاً مماس بود با تنم. اونقدر نزدیک بود که صدای نفسکشیدنهاش با صدای ضربان قلبم تلفیق میشد. اگه بیشتر نفس میکشید، هوا رو از ریههام میدزدید. چرا تصمیم نداشتم کاری کنم؟ آیا منتظر بودم ببینم حرکت بعدی چیه؟
قوانین نانوشتهی مدرسهی قوها
- قانون اول: هرکس وارد این مدرسه میشود، باید هویت واقعیاش را پشتِ در جا بگذارد.
- قانون دوم: قوهای سفید فقط برای یک نفر نفس میکشند: قوی سیاهی که از سایهها تماشا میکند.
- قانون سوم: شکارچیای که زودتر از موعد شناخته شود، خودش به شکار بدل میشود.
- قانون چهارم: رازها در این عمارت نمیمیرند، فقط منتظر لحظهی درست برای افشاشدناند.
سوالات متداول (FAQ) درباره رمان رد فلگی که بوسیدمش
ترکیب نادر هویت پنهان، طنز، رازآلودگی و دارک رومنس در بستر یک مدرسهی مخفی و خطرناک، همراه با پیچش روایی اینکه شکارچی، خودش شکار شده، این اثر را از درامهای عاشقانهی معمول متمایز میکند.
نعنا با ظاهر پسرانه و هویتِ «سپهر» وارد مدرسه میشود تا بدون شناسایی، رد قوی سیاه را پیدا کند؛ همین پوشش، او را وارد موقعیتهایی میکند که هم خطرناکاند و هم او را به حقیقتی نزدیکتر میکنند که هیچوقت انتظارش را نداشت.
قوی سیاه، خلافکار افسانهای و رهبر گروهی از «قوهای سفید» است که نعنا برای یافتنش وارد مدرسه شده. هویت دقیق او یکی از رازهای اصلی داستان است که نویسنده عمداً تا دل ماجراها پنهان نگه میدارد.
به دلیل صحنههای ترسناک، تعلیق روانی، طنز کلکلی و کششهای عاشقانهی ممنوعه، این رمان برای مخاطبان بالای ۱۶ سال علاقهمند به دارک رومنس و درام جاسوسی-انتقامی مناسب است.
داستان نشان میدهد آدمها بعد از شکستهشدن هم میتوانند از نو ساخته شوند؛ قویتر، جسورتر و صادقتر با خودشان. سفر نعنا دربارهی پیدا کردن قدرت درونی، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که هرگز انتظارش را نداشت.
آخرین اطلاعیهی رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
دوستان و قوهایِ عزیزم.**خواستم نکتهای رو درباره روند انتشار رمان «ردفلگ» به اطلاع شما برسونم. فصل اول این اثر به محض اتمام، بهصورت "***" درمیاد. فصل دوم هم در زمان انتشار اولیه برای شما عزیزان رایگان هست و بعد از پایان، به همین شکل توی بخش ویژه قرار میگیره.**(فصل اول هم تا زمانی که مینویسمش رایگانه)**من این داستان رو تو یکی از سختترین روزها، دورهای که حتی دسترسی به سادهترین امکانات و منابع دشوار بود صرفاً با این هدف شروع کردم که داستانی متفاوت براتون بسازم(حتی به پینترست هم دسترسی نداشتم). با وجود تمام بیمهریها و حاشیههایی که بعضی اوقات از سمت بعضی مخاطبها دیدم، این تصمیم کمترین حقیه که پس از ماهها تلاش مستمر، شببیداریها و تحمل هجمهها میتونم برای ثمره کارم قائل بشم. بهویژه با در نظر گرفتن موانع و سختگیریهای خانوادهم که مخالف نویسنده بودن من هستن. **علاوه بر این، بعد از *** شدن اثر، امنیت رمان توی سایت بالاتر هستش.**امیدوارم شرایط من رو درک کنید و به این تصمیم احترام بذارید. 💙**اگر دوباره متوجه نشدید ساده تر میگم: هر فصل از رمان تا وقتی که درحال پارت گذاریه رایگانه، وقتی تموم میشه *** میشه. یعنی کسایی که تازه بعد از تموم شدن رمان تصمیم به خوندنش میگیرن باید حق اشتراکی داشته باشن✨
آوینا
در پارت 1202دیگه نه راه رفتی هست نه برگشت میمونن اونجا تا یکی بیاد نجاتشون بده و تا اون موقع میتونن کار رو در بیارن 😁ولی گناه دارن🥺🥺سرده اونجا اذیت میشن نعنا بچم شکم و پهلوش درد میگیره🫠
۴ ساعت پیشآوینا
در پارت 1190کالی چحوری واقعا؟هیچ کدوم از قسمت های رمانتو نمیتونم تشخیص بدم قراره چه اتفاقی بیفته یعنیا اصلا قلمت خداعهه چقدر معرکه ای تو دخترر😭😭✨❤️ 🔥
۴ ساعت پیشمریم
در پارت 1201خیلی هیجانی شد الان چطوری برن بیرون 🤔
۷ ساعت پیشنفیس
در پارت 1201واتت د هلل حالا چیکار میکنن
۱۱ ساعت پیشمهوا
در پارت 1200احسنت خیلی خوب بود
۱۱ ساعت پیششبنم نشسته بر ستون فقرات
در پارت 1190وایی خیلی خوب بود اشکام دارن بدون اجازه میریزن پایین و جلوی قلمت سر خم میکنند جلوی عشق تو به رمان هات جلوی وابستگی میراث به نعنا جلوی عشق یونا به نعنا جلوی حس خیلی زیاد رفیق بودن مانی به نعنا جلوی حس زیبای غم از دست دادن پویا و دارا (جلوی تنها کسی که خم نمیشه اون ایران اشغاله) 🤌🏻👏🏻
۱۲ ساعت پیشماجده
در پارت 1202میگما میراث میتونه با گلوله اون قفله رو باز کنه« ولی کیه که از این وضعیت بدش بیا مخصوصا میراث خان »🤍
۱۲ ساعت پیشR&$
در پارت 1201وای خیلیی قشنگ مینویسی کالیی . دسخوش . اصلا ادم توش غرق میشه .
۱۳ ساعت پیشمونا
در پارت 1201دستت طلا دخترر اینارو بالاخره بهم رسوندی😔😂
۱۵ ساعت پیشمونا
در پارت 1203به به نکه میراث از این وضعیت گیر افتادنه ناراحته 😂👍الان میتونه نعنارو یه لقمه ی چپش کنه
۱۵ ساعت پیشفاطی
در پارت 1201کالی امروز دیر رسیدم ولی دستت طلا🎀🩵
۱۷ ساعت پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
ماچ
۱۵ ساعت پیشفاطی
در پارت 1191لامصب رمان نیست که تراپیه😭 دارم عملا زندگی میکنم باهااش
۱۷ ساعت پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
خنده شیطانی*
۱۵ ساعت پیشطوفان
1میشه بگی اسم عطر میراث چیه میخوام از عطرش بخرم لطفاً جواب بده عشقمم💙😭💙💙🌑💙🌑💙🌑💙🌑💙🥺🌑🥺🌑🥺🌑
۱۵ ساعت پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
کارخونهش دیگه نمیسازه ازش
۱۵ ساعت پیشnili
در پارت 1200چقدر قشنگهه
۱۵ ساعت پیش

نیل
0حس میکنم قراره رمان خیلی پیچیده بشه بیچاره مغز خنگ من