رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
- به قلم کالیستو آکوامارین
- 100 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 951.6K 👁
- 5.5K ❤️
- 30.5K 💬
خلاصه رمان :
نعنا، دختر ۱۷ سالهی ساده و روستایی، به اجبار خانواده نامزد ۲۵ سالهای به اسم محمدرضاست. نعنا فکر میکنه زندگی قراره آروم ، مثلِ قصهها باشه. یه روز قلبش با خیانتِ نامزدش یعنی محمدرضا با یک دختر شهرنشین ، متلاشی میشه. ضربهی اصلی وقتی بهش وارد میشه که خیانت رو با چشم خودش میبینه، روی تختی که خودش برای جهیزیهش خریده بود. اما این شروعِ مسیر تازهایه! نعنا وارد دنیایی میشه که ازش هیچ چیزی نمیدونه ، یک مدرسه شبانهروزی پسرونه ، مدرسهی اصلاح و آداب خانوادگی پسران شهر برای خانواده هایِ ثروتمند. حالا نه فقط برای خودش، بلکه برای انتقام گرفتن نامزدش، باید بازی کنه، هویت دخترونهش رو مخفی کنه و از مدرسه اطلاعات جمع کنه. تبدیل بشه به پسری که همه رو جذب میکنه، اما هدفش فقط جمعآوری اطلاعاته. نگاهها دنبالشه، خطرات زیادی رو به جون میخره. اما میراث ، قوی سیاه، سرد، مغرور و خطرناکترین آدم مدرسه. هر حرکتش، هر نگاهش، تهدید و وسوسه است. و نعنا، ناخواسته، وارد بازی اون میشه. یونا، پسر خوبی که تمامِ هدفش محافظت از نعناست ، عاشقش میشه و سعی میکنه نگهش داره. اما کسی چه میدونه که نعنا در آخر سهم کی میشه؟ راز مدرسهی آرامگاه قو، پسرای خلافکار و ماموریتهای شبانه با موتورهای پرسرعت، قاچاق و خطراتی که جانشون رو تهدید میکنه. همه چیز پیچیدهتر از اونیه که نعنا فکرش رو میکرده. در نهایت عشقی مرگبار، گناه و وسوسه، قدرت و تسلیم برای نعنا پیش میاد و انتقام گرفتن از نامزدش رو فراموش میکنه… و نعنا فقط یک انتخاب داره : کشتنِ قوی سیاه یا نابودی خودش!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 101
نعنا بدونِ گفتن حتی کلمهای، دهنش رو بست و با قدمهایی که از ترس سست شده بود راه افتاد. قرار بود خونه بره... اما با وجود میراث؟ نکنه قرار بود میراث اونرو تحویل ماجان و بابا صالح بده و بگه دخترتون تمام این مدت جاسوسی میکرده... اگه همچین اتفاقی میافتاد، برای همیشه از خونه طرد میشد. مثل روز روشن...
بروزرسانی در : ۱۰ دقیقه پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 100
درون قلبِ میراث طوفانی بهپا شده بود که با فرار از داخلِ چادر هم آروم نمیگرفت. مشتش رو گره کرد و با خشم به تنهیِ درختی که نزدیکش بود کوبید. پوستِ انگشتهاش خراشیده شد، اما اون دستها به آسیب دیدن توسط میراثشب، عادت داشتن. زمزمه کرد: -« داره دیوونهم میکنه.» کلاهِ هودیش رو سرش کرد و جلو کشید....
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 99
میراث همونطوری که تکیه داده بود به درخت، خشکش زده بود. ناخودآگاه موزیک دوباره پلی شد و صدای ریز و نامفهومی از هدفون پخش شد. قبل از اینکه میراث بتونه واکنشی نشون بده، نعنا سه چهار قدم فاصله گرفت. به اندازهای که زنجیر اجازه میداد. میراث به سمت جایی که نعنا دستشویی کرده بود چشم چرخوند. جنگل برا...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 98
طعم پرتقالیِ وسط شکلات، درست مثلِ قیافهی زهرمارِ میراث بود. البته برای اون لحظه چشیدن هرچیزی برای نعنا تلخ بود.تصمیم به تف کردنش گرفت. اما میراث به یکباره اونقدر جدی شده بود که نعنا جرأت همچین کاری رو نداشت.این چه وضعش بود؟ چرا میراث هروقت دلش میخواست، یه شکلات تو حلقش فرو میکرد؟ از پشتِ سر ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) | معرفی کامل، خلاصه داستان و شخصیتهای اثر کالیستو آکوامارین
دختری که برای انتقام، هویتی پسرانه به تن کرد؛ غافل از اینکه شکارش مدتهاست منتظرِ خودِ اوست.
- نویسندهکالیستو آکوامارین
- ژانر اصلیعاشقانه
- زیرژانرهادارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی، انجمن
- رده سنی محتوا+۱۶
- تاریخ نگارش۳۰ دی ۱۴۰۴
- محور اصلی داستانهویت پنهان، شکار و عشقی که از سایهها سر میرسد
معرفی و خلاصه رمان رد فلگی که بوسیدمش: دارک رومنسی جاسوسی دربارهی هویت پنهان و شکار ممنوعه
رمان رد فلگی که بوسیدمش با نام فرعی آواز قو، اثر کالیستو آکوامارین، در ژانر اصلی عاشقانه و با ترکیبی پرتنش از زیرژانرهای دارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی و انجمنی نوشته شده است. داستان از جایی شروع میشود که نعنا بعد از خیانتِ نامزدش تصمیم میگیرد زندگیاش را از نو بسازد؛ اما مسیری که انتخاب میکند، خطرناکتر از هر تصوری از آب درمیآید. او با ظاهری پسرانه وارد مدرسهای مرموز میشود؛ جایی مخصوص تربیت پسرانی قدرتمند، مغرور و دردسرساز.
ماموریت نعنا روشن است: پیدا کردن «قوی سیاه و باندش»، خلافکاری افسانهای که او را شبحِ قو مینامند. اما چیزی که نعنا نمیداند این است که شکارش مدتهاست شکارچی را میشناسد... و منتظرش بوده. میان هویت پنهان، تنش، طنز، ترس و کششهای ممنوعه، نعنا قدمبهقدم به حقیقتی نزدیک میشود که زندگیاش را زیر و رو میکند.
او باید هم با چالشهای زندگی جدید پسرانهاش کنار بیاید و هم شکارِ قوهای سفیدی شود که برای یک نفر نفس میکشند، برای یک نفر اطاعتپذیرند؛ برای قوی سیاهی که در سایهها نگاهش را از نعنا برنمیدارد.
رده سنی محتوا (+۱۶): به دلیل صحنههای ترسناک، تعلیق روانی، کششهای عاشقانهی ممنوعه و فضای جاسوسی-انتقامی رمان، مطالعهی آن به مخاطبان بالای ۱۶ سال توصیه میشود.
مقدمه رمان «رد فلگی که بوسیدمش»
«هیچکس فکر نمیکرد دختری با قلب شکسته قدم در جایی بگذارد که حتی پسرها هم از آن هراس دارند. اما نعنا برای اثبات خودش آماده بود. فقط قرار بود یک ماموریت باشد... یک ورود مخفیانه... یک شکار، حتی یک انتقام! اما از لحظهای که پا در کاخِ مدرسه گذاشت، نگاه کسی روی او قفل شد؛ نگاهی از سمتِ دریاچه. از همان لحظه، داستان دیگر به اختیار نعنا نبود...»
تحلیل تماتیک رمان: ساختهشدن دوباره از دل شکستن
این رمان نوشته شده تا نشان دهد آدمها بعد از شکستن هم میتوانند از نو ساخته شوند؛ قویتر، جسورتر و صادقتر با خودشان. داستان نعنا دربارهی پیدا کردن قدرت درونی، مواجهه با ترسها، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که انتظارش را نداری؛ درست در دلِ یک مدرسهی خطرناک، زیر نگاه قوی سیاهی که از سایهها تماشا میکند.
تاریخ نگارش: ۳۰ دی ۱۴۰۴
شخصیتهای کلیدی رمان آواز قو
🦢 نعنا (سپهر)
شکارچی پنهان👤 نقش: دختری که بعد از خیانت نامزدش، با هویتی پسرانه وارد مدرسهای مخفی میشود تا قوی سیاه را پیدا کند.
🤫 شجاع، تیزهوش و سرتق؛ بین ترس و طنز، قدمبهقدم به حقیقتی نزدیک میشود که خودِ او را هم غافلگیر میکند.
🖤 میراث
رد فلگ👤 نقش: پسری که بویِ خاص عطرش، حضورش را قبل از دیدهشدن لو میدهد.
🤫 در اوج خطر هم خونسرد، با اعتمادبهنفس و کاملاً غیرقابل پیشبینی؛ مردی که نگاهش از همان لحظهی اول روی نعنا قفل شد.
برشی نفسگیر از متن رمان رد فلگی که بوسیدمش
دستم هنوز توی هوا بود، نفسم گیر کرده بود. پسرهی الاغ، آخه من کجام شبیه فمبوییها بود؟ شاید صدام نسبت به پسرها نازکتر بود، سفیدتر بودم و قدم کوتاهتر بود یا حتی هیکلم ظریفتر بود؛ ولی این دلیل میشد که بهم بگه فمبویی؟
اون پسر... دستش روی گونهش بود، گونهای که یه جایِ زخمِ ترسناک روش بود و من سیلی زده بودمش. سرش خیلی آروم برگشته بود سمتم. دستمو مشت کردم و با خشم غریدم:
اشتباه بود اینکه اومدم دنبالِ یه آشغالی مثل تو!
نگاهش خالی بود، خالیِ خالی. بیحرکت با همون لبخند ترسناکش نگاهم میکرد. چرا هر لحظه احساسات منفی بیشتر میشدن؟ چرا هرچی خوشگل و کراشه اینقدر دیوونهست؟
اومدم تکون بخورم که هالهی سبز اطراف چشمهاش برق زد. حالا که فکرشو میکنم بدجوری سیلی زدمش؛ کف دستم هنوز میسوخت. باید وصیت کنم؟ روز دومِ عملیات باختم؟ دستش هنوز روی صورتش بود، همونجایی که زدمش. خیلی آروم انگشتاشو کشید روی خط ضربه. تو چشمهاش یا حرکاتش ناراحتیای دیده نمیشد. نکنه قبل از من هیچکس این حرکتو روش نزده و این برقِ چشمهاش از ناباوریه؟
نفسشو داد بیرون، خندید؛ ترسناک... یه خندهی کوتاه و نفسی عمیق. بعدش لبش کسری از ثانیه بالا رفت؛ یه نیشخند عجیبغریب زد که چهار ستونِ بدنم لرزید.
بازززز کنید دروووو، مانی جان پسرم بیا اینجا.
بازهم صدای مدیر... ای کاش نجاتم میداد؛ حالا خشمی نداشتم، بازهم ترسیده بودم. دوباره به طرفش برگشتم، چشمهاشو تنگ کرده بود. خدای من...
دستشو از روی گونهش برداشت و نگاهی بهش انداخت. سری کج کرد، لبشو تر کرد و زمزمه کرد:
بهبه...
و بعد خیلی یهویی یه قدم اومد جلو. ناخودآگاه یه قدم رفتم عقب و کمرم خورد به دیوارِ سرد پشت سرم. باید سینه سپر میکردم، باید عینِ یه پسرِ واقعی با همجنس خودم میجنگیدم، ولی اون زیادی ترسناک بود... حتی نگاه کردن بهش هم احساس سرما میداد و ای کاش اینو وقتی که سیلی زدمش میدونستم.
صدای ضربهی کمرم به دیوار، تنها صدای اتاق بود. من... من... گیر کردم. پلنِ A یه سیلی دیگه یا زدنِ تو جایِ حساسش! پلنِ B جیغ و داد کردن تا وقتی که مانی و مدیر برسن! که البته پلن B معنیِ واقعی فمبویی بودنه!
همونجا وایستاد؛ با سرگرمی و همون ناباوری که مردمک چشمهاشو تنگ کرده بود نگاهم میکرد، عین یه مار افعی منتظر پرش. به آرومی یه قدم دیگه سمتم برداشت. کف دستامو به دیوار پشت سرم چسبوندم و نفسم لرزید. نفسش میخورد به صورتم؛ هاه، حتی نفسشم سرد بود و بویِ خوبی میداد. چرا اینقدر با بقیه متفاوت بود؟ باید میترسیدم یا از وضعیت لذت میبردم؟ چی باعث شده بود بیحیا باشم؟
تو چشمهام زل زد، بدون پلکزدن، بدون تکونخوردن. یه کم سرشو کج کرد، انگار داشت از زاویهی تازهای نگاه میکرد. آروم گفت:
تو... منو... زدی؟
دستمو مشت کردمو فشار دادم. با سرتقی و ترسِ لونهکرده تو صدام گفتم:
خودت شروع کردی!
نیشخندش یهذره پهنتر شد. ترسناکترین قسمتِ ماجرا این بود که خوشش اومده بود. یهجوری نگام میکرد انگار میخواست ذهنم رو باز کنه، ببینه چی باعث شد همچین ریسکی کنم. دیگه داشتم مطمئن میشدم از زیر دستایِ قویِ سیاهه؛ مثل خودش نفوذ داشت. زمزمه کرد:
چه جرأتی.
شنیدنِ این جمله اصلاً شبیه تعریف نبود. آب دهنم رو با نزدیکتر شدنِ سرش قورت دادم. کمکم سرم داشت به سمت شونهم مایل میشد. دستشو آروم آورد بالا. نفسهام عصبی و ترسیده، به نقطهای توی تاریکی خیره بودم. چونهم رو گرفت برای اینکه صورتمو به سمت خودش برگردونه؛ آروم رفتار میکرد اما ظرافتی نداشت، انگار آرامشِ قبلِ طوفان بود؛ انگار مثلِ یه سگ میخواست مطمئن بشه بوی ترس من رو درست حس کرده.
به سمت صورتش برمگردوند، چشمهاش ریز شد. نفسی کشید و بازدمش باعث شد چشمهامو ببندم و اخم کنم. تلاش میکردم عضلات صورتم عینِ دستوپاهام نلرزن. صدای در هنوز داشت میاومد، ولی برای من دیگه فقط صدای نفسِ اون وجود داشت. آروم، خیلی آروم گفت:
اسمت سپهر بود؟
گرمم شد، سردم شد؛ یخ زدم، آتیش گرفتم! هیچی مشخص نبود، ولی حالا میدونستم جهنم چه شکلیه... جهنم خودِ اون بود، خودِ اون چشمهای سیاه، خودِ اون نیشخند، خودِ اون نفسها... هرچی که نفسگیر بود، جهنم بود! جهنم هیچی نبود، بهجز این پسر که داشت با نگاش قبرمو میکَند. نزدیکتر شد؛ اگه یکم دیگه نزدیک میشد فریاد میزدم، حالا بدنش کاملاً مماس بود با تنم. اونقدر نزدیک بود که صدای نفسکشیدنهاش با صدای ضربان قلبم تلفیق میشد. اگه بیشتر نفس میکشید، هوا رو از ریههام میدزدید. چرا تصمیم نداشتم کاری کنم؟ آیا منتظر بودم ببینم حرکت بعدی چیه؟
قوانین نانوشتهی مدرسهی قوها
- قانون اول: هرکس وارد این مدرسه میشود، باید هویت واقعیاش را پشتِ در جا بگذارد.
- قانون دوم: قوهای سفید فقط برای یک نفر نفس میکشند: قوی سیاهی که از سایهها تماشا میکند.
- قانون سوم: شکارچیای که زودتر از موعد شناخته شود، خودش به شکار بدل میشود.
- قانون چهارم: رازها در این عمارت نمیمیرند، فقط منتظر لحظهی درست برای افشاشدناند.
سوالات متداول (FAQ) درباره رمان رد فلگی که بوسیدمش
ترکیب نادر هویت پنهان، طنز، رازآلودگی و دارک رومنس در بستر یک مدرسهی مخفی و خطرناک، همراه با پیچش روایی اینکه شکارچی، خودش شکار شده، این اثر را از درامهای عاشقانهی معمول متمایز میکند.
نعنا با ظاهر پسرانه و هویتِ «سپهر» وارد مدرسه میشود تا بدون شناسایی، رد قوی سیاه را پیدا کند؛ همین پوشش، او را وارد موقعیتهایی میکند که هم خطرناکاند و هم او را به حقیقتی نزدیکتر میکنند که هیچوقت انتظارش را نداشت.
قوی سیاه، خلافکار افسانهای و رهبر گروهی از «قوهای سفید» است که نعنا برای یافتنش وارد مدرسه شده. هویت دقیق او یکی از رازهای اصلی داستان است که نویسنده عمداً تا دل ماجراها پنهان نگه میدارد.
به دلیل صحنههای ترسناک، تعلیق روانی، طنز کلکلی و کششهای عاشقانهی ممنوعه، این رمان برای مخاطبان بالای ۱۶ سال علاقهمند به دارک رومنس و درام جاسوسی-انتقامی مناسب است.
داستان نشان میدهد آدمها بعد از شکستهشدن هم میتوانند از نو ساخته شوند؛ قویتر، جسورتر و صادقتر با خودشان. سفر نعنا دربارهی پیدا کردن قدرت درونی، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که هرگز انتظارش را نداشت.
آخرین اطلاعیهی رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
بچهها قبل از اینکه پارت امشب رو بذارم باید اینو خبر میدادم. وانشات دارا و پویا بدون سانسور 😈چنل تل قرار گرفته، پین چنل شده اصلا از دستش ندین. آدرس چنل تو بیوی اینجاست. یا به فارسی سرچ کنید کالیستو آکوامارین.
نگار
در پارت 1000میراث میخواد چیکار بکنه؟باز چه نقشه ای تو اون کله سیاهش داره🧐 وایی ایول کالی خیلی قشنگ بود بخصوص وقتی میراث نعنا رو در حال ارتکاب جرم گرفت وای خدایی خیلی باحال بود بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم عزیزم مرسی و خسته نباشی عالی بود👌🏻🙏🏻💙💙
۲۲ دقیقه پیشنگار
در پارت 1000ولی یونا واقعا چیشد؟کجاست؟میراث بلایی چیزی سرش آورده؟🤔🤔💙💙
۲۱ دقیقه پیشآنی
در پارت 1004کالی خواستم بگم خیلیی رد فلگو دوست دارم . یه جوریه که انگار دارم با رمان زندگی میکنم. وایب خیلی خوبی بهم میده. عاشقق میراثمم ، یعنی عمراا یه روزی هیترش بشم ، هرجوریم که بشه باز دوسش دارم،عاشق کاپل نعنا و میراثمم.و اینکه امیدوارم زودتر بگن همدیگه رو دوست دارن😞😂.انتظار بیجا دارم آیاا؟😂
۱۴ ساعت پیشبهار
در پارت 1000اصلانم انتظارت بیجا نیست هممون منتظر اون لحظه ایم🥰
۶۰ دقیقه پیشآسنا
در پارت 1002سلام به نظر من میراث نمیر خواستگاری چون خودش قبول نکرد هنوز دوستش داره ..شاید برن یه جای تا بتونه خودش یا نعنا رومحک بزنه!
۲ ساعت پیشالیسا
0ارامش قبل طوفان باز چی تواین سر میراث
۵ ساعت پیشسیاه و سفید
در پارت 1001مثل همیشه عالی بود کالی جون 💙✨
۸ ساعت پیشسارا
در پارت 1001حال منم مث نعناس هی فکر میکنم نقشه ای چیزی داره ولی خب انگار میخواد ببرتش پیش مادرش بهشم میگه دومادت اومد 😂💚
۹ ساعت پیشنوه بتمن
در پارت 1002صد پارت شدن رمانت مبارک خاله کالی یادم نمیره چقدر واسه این رمان زحمت کشیدی از پارت اول تا الان💞🛐
۱۰ ساعت پیشR&$
در پارت 1002وایی خیلی باحال بودد . اصلا نمیتونم ذوقم رو توصیف کنم کالیی عالیی بود. ولی بازهم مارو تو خماری گذاشتی😁
۱۱ ساعت پیشسوسو
در پارت 1004حیف از عشق مانی به آوا. 😔🤨 واقعاً چطوری دلت میاد تو صورت کسی که دوست داره اسم یکی دیگه رو بیاری 😐
۱۱ ساعت پیشمهرناز
در پارت 1006احساس میکنم این آرامشِ قبل طوفانهه
۱۱ ساعت پیشمنم پارت میخوام
2منم پارت میخوام
۱۲ ساعت پیشآرکو
در پارت 1002اجازه دارم بگویم .. جیغ؟ خدای منن🙉 من هنوز دارم جیغ میزنم 🤧 خیلی جذابه خیلی جذابه جذابهه 🙉 وای کالی چه خوبی توو🪷🥹
۱۲ ساعت پیشمنم پارت میخوام
در پارت 10010منم پارت میخوام
۱۴ ساعت پیشبیژی
در پارت 1002تو بیکار نیستی که ۴۲ تا کامنت گذاشتی، من بیکارم که همشون رو شمردم. البته من کانال رو چک نکردم ممکنه شرط کالی برای پارت باشه که کامنتا بره بالا.( فقط گفتم که یه موقع سوءتفاهم پیش نیاد🧝🏻 ♀️💗)
۱۳ ساعت پیشمائده
در پارت 1003یکی از بهترین رمان هایی که خوندم بود و اولین رمانت رو هم خیلی دوست داشتم خیلی وقته از خوندش گذشته ولی هنوز یادمه
۱۳ ساعت پیش

نگار
در پارت 1000ولی خدایی آوا هر چقدر هم جذاب باشه نمیتونه میراث رو اغفال کنه من مطمئنم میراث فقط یکی می تونه دیونش کنه اونم نعنا کلیه فقط چرا احساس میکنم این میراث یه نقشه شومی داره من مطمئنم 🤔🤔💙💙