رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
- به قلم کالیستو آکوامارین
- 109 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 999.9K 👁
- 5.6K ❤️
- 33.6K 💬
خلاصه رمان :
نعنا، دختر ۱۷ سالهی ساده و روستایی، به اجبار خانواده نامزد ۲۵ سالهای به اسم محمدرضاست. نعنا فکر میکنه زندگی قراره آروم ، مثلِ قصهها باشه. یه روز قلبش با خیانتِ نامزدش یعنی محمدرضا با یک دختر شهرنشین ، متلاشی میشه. ضربهی اصلی وقتی بهش وارد میشه که خیانت رو با چشم خودش میبینه، روی تختی که خودش برای جهیزیهش خریده بود. اما این شروعِ مسیر تازهایه! نعنا وارد دنیایی میشه که ازش هیچ چیزی نمیدونه ، یک مدرسه شبانهروزی پسرونه ، مدرسهی اصلاح و آداب خانوادگی پسران شهر برای خانواده هایِ ثروتمند. حالا نه فقط برای خودش، بلکه برای انتقام گرفتن نامزدش، باید بازی کنه، هویت دخترونهش رو مخفی کنه و از مدرسه اطلاعات جمع کنه. تبدیل بشه به پسری که همه رو جذب میکنه، اما هدفش فقط جمعآوری اطلاعاته. نگاهها دنبالشه، خطرات زیادی رو به جون میخره. اما میراث ، قوی سیاه، سرد، مغرور و خطرناکترین آدم مدرسه. هر حرکتش، هر نگاهش، تهدید و وسوسه است. و نعنا، ناخواسته، وارد بازی اون میشه. یونا، پسر خوبی که تمامِ هدفش محافظت از نعناست ، عاشقش میشه و سعی میکنه نگهش داره. اما کسی چه میدونه که نعنا در آخر سهم کی میشه؟ راز مدرسهی آرامگاه قو، پسرای خلافکار و ماموریتهای شبانه با موتورهای پرسرعت، قاچاق و خطراتی که جانشون رو تهدید میکنه. همه چیز پیچیدهتر از اونیه که نعنا فکرش رو میکرده. در نهایت عشقی مرگبار، گناه و وسوسه، قدرت و تسلیم برای نعنا پیش میاد و انتقام گرفتن از نامزدش رو فراموش میکنه… و نعنا فقط یک انتخاب داره : کشتنِ قوی سیاه یا نابودی خودش!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 109
"ردفلگ در مقابلِ ردفلگ" بوسه زد تا برای تبدیل شدنم به قویی مثل خودش، توان پرواز داشته باشم. زمزمه کردم: -« فکر میکنی اگه بیدار بشن و بفهمن اینجایی چی میشه؟» لبهاش روی جز به جز صورتم مینشست و هر بوسه، پری میشد که به بالهای بستهم اضافه میکرد. میراثِ عمادالملک از منِ زمینی، قویی میساخت بر...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 108
عروسکی کوچیک پارچهای، با چشمهای دکمهای و براق و بویِ نویی ای که میداد، مقابل من قرار داشت. پرواز با سرانگشتهاش، گونهیِ عروسک رو نوازش کرد. تونستم کمی بخندم. به اون عروسک آشکارا عشق میورزید. -« خیلی قشنگه.» و نگاهم رو بالا گرفتم و گذاشتم ادامهی جملهم توی گلوم خفه بشه. چیزی مثلِ: " عین خ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 107
(نعنا) درِ تاکسی رو بستم و سریعاً چترم رو باز کردم. چتر از تنِ من درمقابلِ بارون تندی که میبارید محافظت میکرد. دستی به جیبِ پالتوم کشیدم. موفق شده بودم یه تلفن ساده و دستِ دوم دستوپا کنم و سیمکارتی بخرم. البته موقتی! حالا... ایستاده بودم روبهروی ساختمون شرکت جمالتبار. ساختمون بهم دهن کجی می...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 106
ساعتها گذشته بود. درِ اتاق نعنا بسته بود. خودش در رو از پشت قفل کرده بود و از لحظهای که اون خانوادهی فریبکار وارد خونهشون شده بودن، بیرون نیومده بود! صالح با کاری که کرده بود موافق بود، حتی دیگه دلش نمیخواست یک ثانیه هم دخترش رو ببینن. زمانی که نامزد اون شغال بود به اندازهی کافی حیفش کرده ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) | معرفی کامل، خلاصه داستان و شخصیتهای اثر کالیستو آکوامارین
دختری که برای انتقام، هویتی پسرانه به تن کرد؛ غافل از اینکه شکارش مدتهاست منتظرِ خودِ اوست.
- نویسندهکالیستو آکوامارین
- ژانر اصلیعاشقانه
- زیرژانرهادارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی، انجمن
- رده سنی محتوا+۱۶
- تاریخ نگارش۳۰ دی ۱۴۰۴
- محور اصلی داستانهویت پنهان، شکار و عشقی که از سایهها سر میرسد
معرفی و خلاصه رمان رد فلگی که بوسیدمش: دارک رومنسی جاسوسی دربارهی هویت پنهان و شکار ممنوعه
رمان رد فلگی که بوسیدمش با نام فرعی آواز قو، اثر کالیستو آکوامارین، در ژانر اصلی عاشقانه و با ترکیبی پرتنش از زیرژانرهای دارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی و انجمنی نوشته شده است. داستان از جایی شروع میشود که نعنا بعد از خیانتِ نامزدش تصمیم میگیرد زندگیاش را از نو بسازد؛ اما مسیری که انتخاب میکند، خطرناکتر از هر تصوری از آب درمیآید. او با ظاهری پسرانه وارد مدرسهای مرموز میشود؛ جایی مخصوص تربیت پسرانی قدرتمند، مغرور و دردسرساز.
ماموریت نعنا روشن است: پیدا کردن «قوی سیاه و باندش»، خلافکاری افسانهای که او را شبحِ قو مینامند. اما چیزی که نعنا نمیداند این است که شکارش مدتهاست شکارچی را میشناسد... و منتظرش بوده. میان هویت پنهان، تنش، طنز، ترس و کششهای ممنوعه، نعنا قدمبهقدم به حقیقتی نزدیک میشود که زندگیاش را زیر و رو میکند.
او باید هم با چالشهای زندگی جدید پسرانهاش کنار بیاید و هم شکارِ قوهای سفیدی شود که برای یک نفر نفس میکشند، برای یک نفر اطاعتپذیرند؛ برای قوی سیاهی که در سایهها نگاهش را از نعنا برنمیدارد.
رده سنی محتوا (+۱۶): به دلیل صحنههای ترسناک، تعلیق روانی، کششهای عاشقانهی ممنوعه و فضای جاسوسی-انتقامی رمان، مطالعهی آن به مخاطبان بالای ۱۶ سال توصیه میشود.
مقدمه رمان «رد فلگی که بوسیدمش»
«هیچکس فکر نمیکرد دختری با قلب شکسته قدم در جایی بگذارد که حتی پسرها هم از آن هراس دارند. اما نعنا برای اثبات خودش آماده بود. فقط قرار بود یک ماموریت باشد... یک ورود مخفیانه... یک شکار، حتی یک انتقام! اما از لحظهای که پا در کاخِ مدرسه گذاشت، نگاه کسی روی او قفل شد؛ نگاهی از سمتِ دریاچه. از همان لحظه، داستان دیگر به اختیار نعنا نبود...»
تحلیل تماتیک رمان: ساختهشدن دوباره از دل شکستن
این رمان نوشته شده تا نشان دهد آدمها بعد از شکستن هم میتوانند از نو ساخته شوند؛ قویتر، جسورتر و صادقتر با خودشان. داستان نعنا دربارهی پیدا کردن قدرت درونی، مواجهه با ترسها، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که انتظارش را نداری؛ درست در دلِ یک مدرسهی خطرناک، زیر نگاه قوی سیاهی که از سایهها تماشا میکند.
تاریخ نگارش: ۳۰ دی ۱۴۰۴
شخصیتهای کلیدی رمان آواز قو
🦢 نعنا (سپهر)
شکارچی پنهان👤 نقش: دختری که بعد از خیانت نامزدش، با هویتی پسرانه وارد مدرسهای مخفی میشود تا قوی سیاه را پیدا کند.
🤫 شجاع، تیزهوش و سرتق؛ بین ترس و طنز، قدمبهقدم به حقیقتی نزدیک میشود که خودِ او را هم غافلگیر میکند.
🖤 میراث
رد فلگ👤 نقش: پسری که بویِ خاص عطرش، حضورش را قبل از دیدهشدن لو میدهد.
🤫 در اوج خطر هم خونسرد، با اعتمادبهنفس و کاملاً غیرقابل پیشبینی؛ مردی که نگاهش از همان لحظهی اول روی نعنا قفل شد.
برشی نفسگیر از متن رمان رد فلگی که بوسیدمش
دستم هنوز توی هوا بود، نفسم گیر کرده بود. پسرهی الاغ، آخه من کجام شبیه فمبوییها بود؟ شاید صدام نسبت به پسرها نازکتر بود، سفیدتر بودم و قدم کوتاهتر بود یا حتی هیکلم ظریفتر بود؛ ولی این دلیل میشد که بهم بگه فمبویی؟
اون پسر... دستش روی گونهش بود، گونهای که یه جایِ زخمِ ترسناک روش بود و من سیلی زده بودمش. سرش خیلی آروم برگشته بود سمتم. دستمو مشت کردم و با خشم غریدم:
اشتباه بود اینکه اومدم دنبالِ یه آشغالی مثل تو!
نگاهش خالی بود، خالیِ خالی. بیحرکت با همون لبخند ترسناکش نگاهم میکرد. چرا هر لحظه احساسات منفی بیشتر میشدن؟ چرا هرچی خوشگل و کراشه اینقدر دیوونهست؟
اومدم تکون بخورم که هالهی سبز اطراف چشمهاش برق زد. حالا که فکرشو میکنم بدجوری سیلی زدمش؛ کف دستم هنوز میسوخت. باید وصیت کنم؟ روز دومِ عملیات باختم؟ دستش هنوز روی صورتش بود، همونجایی که زدمش. خیلی آروم انگشتاشو کشید روی خط ضربه. تو چشمهاش یا حرکاتش ناراحتیای دیده نمیشد. نکنه قبل از من هیچکس این حرکتو روش نزده و این برقِ چشمهاش از ناباوریه؟
نفسشو داد بیرون، خندید؛ ترسناک... یه خندهی کوتاه و نفسی عمیق. بعدش لبش کسری از ثانیه بالا رفت؛ یه نیشخند عجیبغریب زد که چهار ستونِ بدنم لرزید.
بازززز کنید دروووو، مانی جان پسرم بیا اینجا.
بازهم صدای مدیر... ای کاش نجاتم میداد؛ حالا خشمی نداشتم، بازهم ترسیده بودم. دوباره به طرفش برگشتم، چشمهاشو تنگ کرده بود. خدای من...
دستشو از روی گونهش برداشت و نگاهی بهش انداخت. سری کج کرد، لبشو تر کرد و زمزمه کرد:
بهبه...
و بعد خیلی یهویی یه قدم اومد جلو. ناخودآگاه یه قدم رفتم عقب و کمرم خورد به دیوارِ سرد پشت سرم. باید سینه سپر میکردم، باید عینِ یه پسرِ واقعی با همجنس خودم میجنگیدم، ولی اون زیادی ترسناک بود... حتی نگاه کردن بهش هم احساس سرما میداد و ای کاش اینو وقتی که سیلی زدمش میدونستم.
صدای ضربهی کمرم به دیوار، تنها صدای اتاق بود. من... من... گیر کردم. پلنِ A یه سیلی دیگه یا زدنِ تو جایِ حساسش! پلنِ B جیغ و داد کردن تا وقتی که مانی و مدیر برسن! که البته پلن B معنیِ واقعی فمبویی بودنه!
همونجا وایستاد؛ با سرگرمی و همون ناباوری که مردمک چشمهاشو تنگ کرده بود نگاهم میکرد، عین یه مار افعی منتظر پرش. به آرومی یه قدم دیگه سمتم برداشت. کف دستامو به دیوار پشت سرم چسبوندم و نفسم لرزید. نفسش میخورد به صورتم؛ هاه، حتی نفسشم سرد بود و بویِ خوبی میداد. چرا اینقدر با بقیه متفاوت بود؟ باید میترسیدم یا از وضعیت لذت میبردم؟ چی باعث شده بود بیحیا باشم؟
تو چشمهام زل زد، بدون پلکزدن، بدون تکونخوردن. یه کم سرشو کج کرد، انگار داشت از زاویهی تازهای نگاه میکرد. آروم گفت:
تو... منو... زدی؟
دستمو مشت کردمو فشار دادم. با سرتقی و ترسِ لونهکرده تو صدام گفتم:
خودت شروع کردی!
نیشخندش یهذره پهنتر شد. ترسناکترین قسمتِ ماجرا این بود که خوشش اومده بود. یهجوری نگام میکرد انگار میخواست ذهنم رو باز کنه، ببینه چی باعث شد همچین ریسکی کنم. دیگه داشتم مطمئن میشدم از زیر دستایِ قویِ سیاهه؛ مثل خودش نفوذ داشت. زمزمه کرد:
چه جرأتی.
شنیدنِ این جمله اصلاً شبیه تعریف نبود. آب دهنم رو با نزدیکتر شدنِ سرش قورت دادم. کمکم سرم داشت به سمت شونهم مایل میشد. دستشو آروم آورد بالا. نفسهام عصبی و ترسیده، به نقطهای توی تاریکی خیره بودم. چونهم رو گرفت برای اینکه صورتمو به سمت خودش برگردونه؛ آروم رفتار میکرد اما ظرافتی نداشت، انگار آرامشِ قبلِ طوفان بود؛ انگار مثلِ یه سگ میخواست مطمئن بشه بوی ترس من رو درست حس کرده.
به سمت صورتش برمگردوند، چشمهاش ریز شد. نفسی کشید و بازدمش باعث شد چشمهامو ببندم و اخم کنم. تلاش میکردم عضلات صورتم عینِ دستوپاهام نلرزن. صدای در هنوز داشت میاومد، ولی برای من دیگه فقط صدای نفسِ اون وجود داشت. آروم، خیلی آروم گفت:
اسمت سپهر بود؟
گرمم شد، سردم شد؛ یخ زدم، آتیش گرفتم! هیچی مشخص نبود، ولی حالا میدونستم جهنم چه شکلیه... جهنم خودِ اون بود، خودِ اون چشمهای سیاه، خودِ اون نیشخند، خودِ اون نفسها... هرچی که نفسگیر بود، جهنم بود! جهنم هیچی نبود، بهجز این پسر که داشت با نگاش قبرمو میکَند. نزدیکتر شد؛ اگه یکم دیگه نزدیک میشد فریاد میزدم، حالا بدنش کاملاً مماس بود با تنم. اونقدر نزدیک بود که صدای نفسکشیدنهاش با صدای ضربان قلبم تلفیق میشد. اگه بیشتر نفس میکشید، هوا رو از ریههام میدزدید. چرا تصمیم نداشتم کاری کنم؟ آیا منتظر بودم ببینم حرکت بعدی چیه؟
قوانین نانوشتهی مدرسهی قوها
- قانون اول: هرکس وارد این مدرسه میشود، باید هویت واقعیاش را پشتِ در جا بگذارد.
- قانون دوم: قوهای سفید فقط برای یک نفر نفس میکشند: قوی سیاهی که از سایهها تماشا میکند.
- قانون سوم: شکارچیای که زودتر از موعد شناخته شود، خودش به شکار بدل میشود.
- قانون چهارم: رازها در این عمارت نمیمیرند، فقط منتظر لحظهی درست برای افشاشدناند.
سوالات متداول (FAQ) درباره رمان رد فلگی که بوسیدمش
ترکیب نادر هویت پنهان، طنز، رازآلودگی و دارک رومنس در بستر یک مدرسهی مخفی و خطرناک، همراه با پیچش روایی اینکه شکارچی، خودش شکار شده، این اثر را از درامهای عاشقانهی معمول متمایز میکند.
نعنا با ظاهر پسرانه و هویتِ «سپهر» وارد مدرسه میشود تا بدون شناسایی، رد قوی سیاه را پیدا کند؛ همین پوشش، او را وارد موقعیتهایی میکند که هم خطرناکاند و هم او را به حقیقتی نزدیکتر میکنند که هیچوقت انتظارش را نداشت.
قوی سیاه، خلافکار افسانهای و رهبر گروهی از «قوهای سفید» است که نعنا برای یافتنش وارد مدرسه شده. هویت دقیق او یکی از رازهای اصلی داستان است که نویسنده عمداً تا دل ماجراها پنهان نگه میدارد.
به دلیل صحنههای ترسناک، تعلیق روانی، طنز کلکلی و کششهای عاشقانهی ممنوعه، این رمان برای مخاطبان بالای ۱۶ سال علاقهمند به دارک رومنس و درام جاسوسی-انتقامی مناسب است.
داستان نشان میدهد آدمها بعد از شکستهشدن هم میتوانند از نو ساخته شوند؛ قویتر، جسورتر و صادقتر با خودشان. سفر نعنا دربارهی پیدا کردن قدرت درونی، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که هرگز انتظارش را نداشت.
آخرین اطلاعیهی رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
بچهها قبل از اینکه پارت امشب رو بذارم باید اینو خبر میدادم. وانشات دارا و پویا بدون سانسور 😈چنل تل قرار گرفته، پین چنل شده اصلا از دستش ندین. آدرس چنل تو بیوی اینجاست. یا به فارسی سرچ کنید کالیستو آکوامارین.
ترنم
در پارت 1090وای خیالم راحت شد دیگه نعنا در نظرش اصلا شبیه لیلی نیس..
۲۶ دقیقه پیشترنم
در پارت 1090اونجایی که نعنا زخمشو نوازش کرد🛐
۲۶ دقیقه پیشترنم
در پارت 1090وای فکر نمیکردم اون زخم کار خودش باشه،یعنی چی تنیبه،خودت با دستای خودت خودت رو زجر بدی پسرک مظلومم😭
۲۷ دقیقه پیشترنم
0حس میکنم به نعنا دیگه زیاد پرداختیم برگردیم به خالقش نباید بهش بی توجهی شه،آخه شما میبینین این خانم زیبا رو؟کالی نمیگی با پروفت آب قند لازم میشیم آخه این چه کاریه..وای موآبی چشم قشنگگ🛐😭
۴۰ دقیقه پیشمارال
در پارت 1090کالی الان خودم و به خاک و خون میکشم نمی دونم چش شده بود با اکانت اصلیم نمیتونستم کامنت بزارم یه مدت خیلی زیادی الان دارم با یه گوشی دیگه کامنت میزارم دخترر نرووپپووبپقنصدتصذتصتصاسذس
۵۲ دقیقه پیشمارال
در پارت 1090واایی من تا آخرش عاشق شاگردن قرمز دور گردنش موندم ایشالا اون دختره ی نکبت و (نامزد میراث) در حالی که با این شاله داره خفه میشه ببینیم🥰🥰
۵۵ دقیقه پیشسپهر کوچولو توی شکم مامان نعنا
در پارت 1095من در حال جادو کردن بابای نعنا که دیگه مزاحم این دو تا بچه نشه (وَلَ جِن جِن وَلَ جُن جُن وَلَ جا جوجولی مِنَل مَجولی مَجا اَولِ جا آخرِ جا جَ جِ جُ) خیخیی
۴ ساعت پیشزهــرا
1وایی عالیی بودد🤣🤣واققعاا هم به طلسم و جادو میخوره این تمرینه و من فقط سوالم اینه موقع نوشتنش هی قاطی نمیکردی و هی نمیومدی از اول بخونی که بفهمی تیکه بعدی چیه؟ 🤣🤣
۲ ساعت پیشسلام
در پارت 1081کالی رمانت از ایناست که وقتی میخونی ناخودآگاه ی لبخند ملیح میشینه رو لبت
۲ ساعت پیشرویا
در پارت 1092عاشق این پارت شدم خیلی وقت بود منتظر این لحظه ها بودم
۲ ساعت پیشدوغ ترش
در پارت 1091حاجی واقعا عصبیم میراث نامزد داره، خاک تو سر بلک فلگ ردفلگت کنن اخه حیف این مومنت ها نیست؟؟😭😭✌️
۲ ساعت پیشمریم
0کالی امشب پارت داریم دیگه مگه نه؟ (یکی از بدترین ترسام:ندادن پارت)
۲ ساعت پیشترنم
در پارت 1091وای اون وسط گوشی میراث زنگ بخوره نامزدش بگه بچه شیر نداره بدو بگیر براش😂😂
۲ ساعت پیشمریم
3نهه دیگه داداشش
۲ ساعت پیشترنم
در پارت 1090وای جدی خیلی کیف کردم مثل همیشه خفن و هیجان انگیز و البته نفس گیر بود خلاصه خسته نباشی💋
۲ ساعت پیشترنم
در پارت 1092فک کنم ی ذره بیشتر عمل کردن،اگه صالح تخت رو ببینه چه واکنشی خواهد داشت؟
۲ ساعت پیش

ترنم
در پارت 1090نکنه اینی که پیام داده یونا باشه چون قبلا میراث بهش نیلوفر سیاه داده بود