رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
- به قلم کالیستو آکوامارین
- 78 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 824.8K 👁
- 4.9K ❤️
- 24.8K 💬
خلاصه رمان عاشقانه رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
نعنا، دختر ۱۷ سالهی ساده و روستایی، به اجبار خانواده نامزد ۲۵ سالهای به اسم محمدرضاست. نعنا فکر میکنه زندگی قراره آروم ، مثلِ قصهها باشه. یه روز قلبش با خیانتِ نامزدش یعنی محمدرضا با یک دختر شهرنشین ، متلاشی میشه. ضربهی اصلی وقتی بهش وارد میشه که خیانت رو با چشم خودش میبینه، روی تختی که خودش برای جهیزیهش خریده بود. اما این شروعِ مسیر تازهایه! نعنا وارد دنیایی میشه که ازش هیچ چیزی نمیدونه ، یک مدرسه شبانهروزی پسرونه ، مدرسهی اصلاح و آداب خانوادگی پسران شهر برای خانواده هایِ ثروتمند. حالا نه فقط برای خودش، بلکه برای انتقام گرفتن نامزدش، باید بازی کنه، هویت دخترونهش رو مخفی کنه و از مدرسه اطلاعات جمع کنه. تبدیل بشه به پسری که همه رو جذب میکنه، اما هدفش فقط جمعآوری اطلاعاته. نگاهها دنبالشه، خطرات زیادی رو به جون میخره. اما میراث ، قوی سیاه، سرد، مغرور و خطرناکترین آدم مدرسه. هر حرکتش، هر نگاهش، تهدید و وسوسه است. و نعنا، ناخواسته، وارد بازی اون میشه. یونا، پسر خوبی که تمامِ هدفش محافظت از نعناست ، عاشقش میشه و سعی میکنه نگهش داره. اما کسی چه میدونه که نعنا در آخر سهم کی میشه؟ راز مدرسهی آرامگاه قو، پسرای خلافکار و ماموریتهای شبانه با موتورهای پرسرعت، قاچاق و خطراتی که جانشون رو تهدید میکنه. همه چیز پیچیدهتر از اونیه که نعنا فکرش رو میکرده. در نهایت عشقی مرگبار، گناه و وسوسه، قدرت و تسلیم برای نعنا پیش میاد و انتقام گرفتن از نامزدش رو فراموش میکنه… و نعنا فقط یک انتخاب داره : کشتنِ قوی سیاه یا نابودی خودش!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 78
(نعنا) شب سوم بود. سومین شب از پشت سر گذاشتنِ کابوسهای شومی که اجازهی نفس کشیدن هم نمیدادن. هربار چشمهام رو روی هم میگذاشتم ، انگار یه بختک گلوم رو میگرفت و میفشرد... صدای سم اسب میشنیدم ، صدای گریههای زهرا... و دستی که هر بار دور کمرم حلقه میشد. با نفسی بریده از خواب پریده بودم. چشمه...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 77
(نعنا) وقتی موتور ترمز کرد، حالت تهوع خفیفی حس کردم. بیشک اگه یکم دیگه روی اون موتور میموندم ، روی میراث بالا میآوردم. دنیا دورِ سرم میچرخید، رنگها باهم تلفیق میشدن و دروازهی مدرسه بهم دهن کجی میکرد. نمیدونم بالاتر از سرعتِ نور چه سرعتی وجود داشت ، با همون سرعت میراث روند و به مدرسه رس...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 76
(دانای کل) روی تخت درمونده و وارفته نشسته بود. هنوز هم وسطِ اتفاقات دیشب گیر کرده بود. شبی که تموم شده بود ، اما دردش روی لبهای نعنا حس میشد. صبحی خاکستری از لایِ پنجره به نعنا میتابید. نعنا فکر میکرد ، به بدبختیها و غمی که مجنون وارانه یقهش رو چسبیده بود. به این فکر میکرد که بدبختی ، برع...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 75
حالا فشاری که به پشتِ گردنم میآورد، باعث شد سرم به عقب خم بشه و بیدفاعترین حالتِ ممکن رو پیدا کنم. شوک، از نوکِ انگشتهام تا مغزِ استخونم میدوید. فلج شده بودم ، فلجی درحالِ تقلا. زبونش، از دندونهام عبور کرد و باعثِ گرد شدنِ چشمهامشد. سد محکم دندون هامرو شکست و به داخل دهنم پیشروی کرد. نا...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) | معرفی کامل، خلاصه داستان و شخصیتهای اثر کالیستو آکوامارین
دختری که برای انتقام، هویتی پسرانه به تن کرد؛ غافل از اینکه شکارش مدتهاست منتظرِ خودِ اوست.
- نویسندهکالیستو آکوامارین
- ژانر اصلیعاشقانه
- زیرژانرهادارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی، انجمن
- رده سنی محتوا+۱۶
- تاریخ نگارش۳۰ دی ۱۴۰۴
- محور اصلی داستانهویت پنهان، شکار و عشقی که از سایهها سر میرسد
معرفی و خلاصه رمان رد فلگی که بوسیدمش: دارک رومنسی جاسوسی دربارهی هویت پنهان و شکار ممنوعه
رمان رد فلگی که بوسیدمش با نام فرعی آواز قو، اثر کالیستو آکوامارین، در ژانر اصلی عاشقانه و با ترکیبی پرتنش از زیرژانرهای دارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی و انجمنی نوشته شده است. داستان از جایی شروع میشود که نعنا بعد از خیانتِ نامزدش تصمیم میگیرد زندگیاش را از نو بسازد؛ اما مسیری که انتخاب میکند، خطرناکتر از هر تصوری از آب درمیآید. او با ظاهری پسرانه وارد مدرسهای مرموز میشود؛ جایی مخصوص تربیت پسرانی قدرتمند، مغرور و دردسرساز.
ماموریت نعنا روشن است: پیدا کردن «قوی سیاه و باندش»، خلافکاری افسانهای که او را شبحِ قو مینامند. اما چیزی که نعنا نمیداند این است که شکارش مدتهاست شکارچی را میشناسد... و منتظرش بوده. میان هویت پنهان، تنش، طنز، ترس و کششهای ممنوعه، نعنا قدمبهقدم به حقیقتی نزدیک میشود که زندگیاش را زیر و رو میکند.
او باید هم با چالشهای زندگی جدید پسرانهاش کنار بیاید و هم شکارِ قوهای سفیدی شود که برای یک نفر نفس میکشند، برای یک نفر اطاعتپذیرند؛ برای قوی سیاهی که در سایهها نگاهش را از نعنا برنمیدارد.
رده سنی محتوا (+۱۶): به دلیل صحنههای ترسناک، تعلیق روانی، کششهای عاشقانهی ممنوعه و فضای جاسوسی-انتقامی رمان، مطالعهی آن به مخاطبان بالای ۱۶ سال توصیه میشود.
مقدمه رمان «رد فلگی که بوسیدمش»
«هیچکس فکر نمیکرد دختری با قلب شکسته قدم در جایی بگذارد که حتی پسرها هم از آن هراس دارند. اما نعنا برای اثبات خودش آماده بود. فقط قرار بود یک ماموریت باشد... یک ورود مخفیانه... یک شکار، حتی یک انتقام! اما از لحظهای که پا در کاخِ مدرسه گذاشت، نگاه کسی روی او قفل شد؛ نگاهی از سمتِ دریاچه. از همان لحظه، داستان دیگر به اختیار نعنا نبود...»
تحلیل تماتیک رمان: ساختهشدن دوباره از دل شکستن
این رمان نوشته شده تا نشان دهد آدمها بعد از شکستن هم میتوانند از نو ساخته شوند؛ قویتر، جسورتر و صادقتر با خودشان. داستان نعنا دربارهی پیدا کردن قدرت درونی، مواجهه با ترسها، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که انتظارش را نداری؛ درست در دلِ یک مدرسهی خطرناک، زیر نگاه قوی سیاهی که از سایهها تماشا میکند.
تاریخ نگارش: ۳۰ دی ۱۴۰۴
شخصیتهای کلیدی رمان آواز قو
🦢 نعنا (سپهر)
شکارچی پنهان👤 نقش: دختری که بعد از خیانت نامزدش، با هویتی پسرانه وارد مدرسهای مخفی میشود تا قوی سیاه را پیدا کند.
🤫 شجاع، تیزهوش و سرتق؛ بین ترس و طنز، قدمبهقدم به حقیقتی نزدیک میشود که خودِ او را هم غافلگیر میکند.
🖤 میراث
رد فلگ👤 نقش: پسری که بویِ خاص عطرش، حضورش را قبل از دیدهشدن لو میدهد.
🤫 در اوج خطر هم خونسرد، با اعتمادبهنفس و کاملاً غیرقابل پیشبینی؛ مردی که نگاهش از همان لحظهی اول روی نعنا قفل شد.
برشی نفسگیر از متن رمان رد فلگی که بوسیدمش
دستم هنوز توی هوا بود، نفسم گیر کرده بود. پسرهی الاغ، آخه من کجام شبیه فمبوییها بود؟ شاید صدام نسبت به پسرها نازکتر بود، سفیدتر بودم و قدم کوتاهتر بود یا حتی هیکلم ظریفتر بود؛ ولی این دلیل میشد که بهم بگه فمبویی؟
اون پسر... دستش روی گونهش بود، گونهای که یه جایِ زخمِ ترسناک روش بود و من سیلی زده بودمش. سرش خیلی آروم برگشته بود سمتم. دستمو مشت کردم و با خشم غریدم:
اشتباه بود اینکه اومدم دنبالِ یه آشغالی مثل تو!
نگاهش خالی بود، خالیِ خالی. بیحرکت با همون لبخند ترسناکش نگاهم میکرد. چرا هر لحظه احساسات منفی بیشتر میشدن؟ چرا هرچی خوشگل و کراشه اینقدر دیوونهست؟
اومدم تکون بخورم که هالهی سبز اطراف چشمهاش برق زد. حالا که فکرشو میکنم بدجوری سیلی زدمش؛ کف دستم هنوز میسوخت. باید وصیت کنم؟ روز دومِ عملیات باختم؟ دستش هنوز روی صورتش بود، همونجایی که زدمش. خیلی آروم انگشتاشو کشید روی خط ضربه. تو چشمهاش یا حرکاتش ناراحتیای دیده نمیشد. نکنه قبل از من هیچکس این حرکتو روش نزده و این برقِ چشمهاش از ناباوریه؟
نفسشو داد بیرون، خندید؛ ترسناک... یه خندهی کوتاه و نفسی عمیق. بعدش لبش کسری از ثانیه بالا رفت؛ یه نیشخند عجیبغریب زد که چهار ستونِ بدنم لرزید.
بازززز کنید دروووو، مانی جان پسرم بیا اینجا.
بازهم صدای مدیر... ای کاش نجاتم میداد؛ حالا خشمی نداشتم، بازهم ترسیده بودم. دوباره به طرفش برگشتم، چشمهاشو تنگ کرده بود. خدای من...
دستشو از روی گونهش برداشت و نگاهی بهش انداخت. سری کج کرد، لبشو تر کرد و زمزمه کرد:
بهبه...
و بعد خیلی یهویی یه قدم اومد جلو. ناخودآگاه یه قدم رفتم عقب و کمرم خورد به دیوارِ سرد پشت سرم. باید سینه سپر میکردم، باید عینِ یه پسرِ واقعی با همجنس خودم میجنگیدم، ولی اون زیادی ترسناک بود... حتی نگاه کردن بهش هم احساس سرما میداد و ای کاش اینو وقتی که سیلی زدمش میدونستم.
صدای ضربهی کمرم به دیوار، تنها صدای اتاق بود. من... من... گیر کردم. پلنِ A یه سیلی دیگه یا زدنِ تو جایِ حساسش! پلنِ B جیغ و داد کردن تا وقتی که مانی و مدیر برسن! که البته پلن B معنیِ واقعی فمبویی بودنه!
همونجا وایستاد؛ با سرگرمی و همون ناباوری که مردمک چشمهاشو تنگ کرده بود نگاهم میکرد، عین یه مار افعی منتظر پرش. به آرومی یه قدم دیگه سمتم برداشت. کف دستامو به دیوار پشت سرم چسبوندم و نفسم لرزید. نفسش میخورد به صورتم؛ هاه، حتی نفسشم سرد بود و بویِ خوبی میداد. چرا اینقدر با بقیه متفاوت بود؟ باید میترسیدم یا از وضعیت لذت میبردم؟ چی باعث شده بود بیحیا باشم؟
تو چشمهام زل زد، بدون پلکزدن، بدون تکونخوردن. یه کم سرشو کج کرد، انگار داشت از زاویهی تازهای نگاه میکرد. آروم گفت:
تو... منو... زدی؟
دستمو مشت کردمو فشار دادم. با سرتقی و ترسِ لونهکرده تو صدام گفتم:
خودت شروع کردی!
نیشخندش یهذره پهنتر شد. ترسناکترین قسمتِ ماجرا این بود که خوشش اومده بود. یهجوری نگام میکرد انگار میخواست ذهنم رو باز کنه، ببینه چی باعث شد همچین ریسکی کنم. دیگه داشتم مطمئن میشدم از زیر دستایِ قویِ سیاهه؛ مثل خودش نفوذ داشت. زمزمه کرد:
چه جرأتی.
شنیدنِ این جمله اصلاً شبیه تعریف نبود. آب دهنم رو با نزدیکتر شدنِ سرش قورت دادم. کمکم سرم داشت به سمت شونهم مایل میشد. دستشو آروم آورد بالا. نفسهام عصبی و ترسیده، به نقطهای توی تاریکی خیره بودم. چونهم رو گرفت برای اینکه صورتمو به سمت خودش برگردونه؛ آروم رفتار میکرد اما ظرافتی نداشت، انگار آرامشِ قبلِ طوفان بود؛ انگار مثلِ یه سگ میخواست مطمئن بشه بوی ترس من رو درست حس کرده.
به سمت صورتش برمگردوند، چشمهاش ریز شد. نفسی کشید و بازدمش باعث شد چشمهامو ببندم و اخم کنم. تلاش میکردم عضلات صورتم عینِ دستوپاهام نلرزن. صدای در هنوز داشت میاومد، ولی برای من دیگه فقط صدای نفسِ اون وجود داشت. آروم، خیلی آروم گفت:
اسمت سپهر بود؟
گرمم شد، سردم شد؛ یخ زدم، آتیش گرفتم! هیچی مشخص نبود، ولی حالا میدونستم جهنم چه شکلیه... جهنم خودِ اون بود، خودِ اون چشمهای سیاه، خودِ اون نیشخند، خودِ اون نفسها... هرچی که نفسگیر بود، جهنم بود! جهنم هیچی نبود، بهجز این پسر که داشت با نگاش قبرمو میکَند. نزدیکتر شد؛ اگه یکم دیگه نزدیک میشد فریاد میزدم، حالا بدنش کاملاً مماس بود با تنم. اونقدر نزدیک بود که صدای نفسکشیدنهاش با صدای ضربان قلبم تلفیق میشد. اگه بیشتر نفس میکشید، هوا رو از ریههام میدزدید. چرا تصمیم نداشتم کاری کنم؟ آیا منتظر بودم ببینم حرکت بعدی چیه؟
قوانین نانوشتهی مدرسهی قوها
- قانون اول: هرکس وارد این مدرسه میشود، باید هویت واقعیاش را پشتِ در جا بگذارد.
- قانون دوم: قوهای سفید فقط برای یک نفر نفس میکشند: قوی سیاهی که از سایهها تماشا میکند.
- قانون سوم: شکارچیای که زودتر از موعد شناخته شود، خودش به شکار بدل میشود.
- قانون چهارم: رازها در این عمارت نمیمیرند، فقط منتظر لحظهی درست برای افشاشدناند.
سوالات متداول (FAQ) درباره رمان رد فلگی که بوسیدمش
ترکیب نادر هویت پنهان، طنز، رازآلودگی و دارک رومنس در بستر یک مدرسهی مخفی و خطرناک، همراه با پیچش روایی اینکه شکارچی، خودش شکار شده، این اثر را از درامهای عاشقانهی معمول متمایز میکند.
نعنا با ظاهر پسرانه و هویتِ «سپهر» وارد مدرسه میشود تا بدون شناسایی، رد قوی سیاه را پیدا کند؛ همین پوشش، او را وارد موقعیتهایی میکند که هم خطرناکاند و هم او را به حقیقتی نزدیکتر میکنند که هیچوقت انتظارش را نداشت.
قوی سیاه، خلافکار افسانهای و رهبر گروهی از «قوهای سفید» است که نعنا برای یافتنش وارد مدرسه شده. هویت دقیق او یکی از رازهای اصلی داستان است که نویسنده عمداً تا دل ماجراها پنهان نگه میدارد.
به دلیل صحنههای ترسناک، تعلیق روانی، طنز کلکلی و کششهای عاشقانهی ممنوعه، این رمان برای مخاطبان بالای ۱۶ سال علاقهمند به دارک رومنس و درام جاسوسی-انتقامی مناسب است.
داستان نشان میدهد آدمها بعد از شکستهشدن هم میتوانند از نو ساخته شوند؛ قویتر، جسورتر و صادقتر با خودشان. سفر نعنا دربارهی پیدا کردن قدرت درونی، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که هرگز انتظارش را نداشت.
آخرین اطلاعیهی رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
دوستان چنل روبیک فیل-تر شد. حتما تل جوین بشید بچهها ، پر قدرت تر ادامه میدیم اونجا (وانشات فانتزی و پارتهای سانسوریهم اونجا میذارم به زودی.)**آدرس چنل : ******************@**بنویسید پیامهای ذخیره شده و کلیک کنید روش.
:-🖤)شبگردتنها
در پارت 780وای عاشق رمانتم ممنونم کافی جون ❤️🌹❤️❤️🌹💕😍🥰
۵ ساعت پیش:-🖤)شبگرد تنها
در پارت 780خیلی ممنون کالی جون
۵ ساعت پیشR&$
در پارت 784پارت بعدی کی میاد کالیی
۹ ساعت پیشهانا
در پارت 610دارم دیونه میشم اون دختره دست لی هون کیه ؟ زنی که یونا صحبت کرد کیه 😭😭💔🙃
۱۱ ساعت پیشحدیث
در پارت 594(خب داشتم میگفتم) نسبت به حرف لی یون ریکشن نشون داد چون خودتون دیدین که میراث آدمی نیست که به چیزی زیاد واکنش نشون بده ینی بیشتر راجبش فکر میکنه و ریکشنش رو با خونسردی ترین حالت ممکن ابراز میکنه..پس نتیجه این هست که [اون دختره که پیش لی یون هست براش مهمه]..
۴ هفته پیشسارا
در پارت 591خدا کنه خواهرش باشه نگو میخواد با سپهر بازی کنه😭😭
۱۱ ساعت پیشوکیل کالی
در پارت 574اکس و نکس یونا در یه قاب😊💅فقط اکسش یه مقدار چیز شده
۴ هفته پیشاسممو یادم نیست
در پارت 571یه مقدار به چوخ رفته
۴ هفته پیشمتین
در پارت 570وایی چه سمه برای همین از یونا بیشتر میترسم
۱۲ ساعت پیشمتین
در پارت 570دیدی گفتم هدف میراث چی بود😭😬
۱۲ ساعت پیشمتین
در پارت 560بچه ها فکر کردین چرا در باز شده چون میراث میخواد لیلی و به سپهر نشون بده که تیر خلاص جدایی یونا با سپهر باشه😌
۱۲ ساعت پیشفهیم
در پارت 535نعنا بی مخ . چرا باید نفرتش رو با بوسه ثابت کنه، دلم میخواد بزنمت . میتونستی وسطتش رو بگیری بپیچونی
۲ ماه پیشسارا
در پارت 530نگرفتی مگه میراث گفت خودتم میدونی که از سر نفرت من و نبوسیدی وگرنه چرا نذاشت یونا ببوستش
۱۳ ساعت پیشسارا
در پارت 530به دو تا فکت رسیدم یک اینکه اون زنی که یونا ازش حرف زد نعناعه چون میراث گفت من که سال ها منتظرتم چند روز دیگه روش دوم اینکه اون شب بهش تنفس مصنوعی داد یعنی سپهر جفت میراث به گفته مانی قو ها اگه کسی ببوسن ولش نمیکنن
۱۳ ساعت پیشمتین
در پارت 520نه به اول پارت که داشت حالم بد میشد سپهر میگفت یونا چقدر خوبه یونا فلانه نه به اخر پارت😁😁😍
۱۳ ساعت پیش....
در پارت 513وای فقط وقتایی که میراث شروع می کنه به شعر خوندن:>>>>>>
۲ ماه پیشهمتا
در پارت 510دقیقا این شعر توش ما چ. داشت حکایت شب قبل😬🤣😌
۱۴ ساعت پیشهمتا
در پارت 510یعنی چی میراث گفت نه من نجاتت ندادم عاقا یک چیزی عجیبه چرا احساس میکنم میراث عقب کشیده 😭😭
۱۴ ساعت پیشسیاه و سفید
در پارت 781مثل همیشه عالیی بود کالی جون 💙✨
۱۴ ساعت پیش....
در پارت 508منی که می دونم میراث فهمیده سپهر دختره ولی نمی تونم ثابت کنم... فقط می تونم بگم میراث احمق که نیست بهونه نعنا تو انباری و قبول کنه و بنظرم اون فرد مشکوک روستام میراثه، وای کلاه کاسکتش سفید بود، شایدم یوناهه... دیووونه شدممممم
۲ ماه پیش....
در پارت 508یچیز دیگه یادم اومد.. بنظرم نه یونا بود نه میراث، نکنه آرتان بود...😶 🌫️
۲ ماه پیشسارا
در پارت 500بهترین فکت ماله توعه عزیزم احتمالا میراث بپا گذاشته کار شکستن ماشین محمدرضا هم کار ارتان یک حسی میگه ارتان و اوا باهم اوکی میشن
۱۵ ساعت پیشاسممو یادم نیست
در پارت 501تو انباری که صددرصد فهمیده سپهر دختره و اونی هم که تو روستا بود،به نظر من که میراث بود،هیچ جوره نمیتونم قبول کنم یونا بوده باشه،اون اسکل تر از این حرفاست،مخصوصاً وقتی که یونا اون موقع ماموریت بوده
۴ هفته پیش

پریا
در پارت 780همینو کم داشتیم سپهرم ک..خل شد😐