رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
- به قلم کالیستو آکوامارین
- 69 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 733.1K 👁
- 4.6K ❤️
- 23.1K 💬
خلاصه رمان عاشقانه رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
نعنا، دختر ۱۷ سالهی ساده و روستایی، به اجبار خانواده نامزد ۲۵ سالهای به اسم محمدرضاست. نعنا فکر میکنه زندگی قراره آروم ، مثلِ قصهها باشه. یه روز قلبش با خیانتِ نامزدش یعنی محمدرضا با یک دختر شهرنشین ، متلاشی میشه. ضربهی اصلی وقتی بهش وارد میشه که خیانت رو با چشم خودش میبینه، روی تختی که خودش برای جهیزیهش خریده بود. اما این شروعِ مسیر تازهایه! نعنا وارد دنیایی میشه که ازش هیچ چیزی نمیدونه ، یک مدرسه شبانهروزی پسرونه ، مدرسهی اصلاح و آداب خانوادگی پسران شهر برای خانواده هایِ ثروتمند. حالا نه فقط برای خودش، بلکه برای انتقام گرفتن نامزدش، باید بازی کنه، هویت دخترونهش رو مخفی کنه و از مدرسه اطلاعات جمع کنه. تبدیل بشه به پسری که همه رو جذب میکنه، اما هدفش فقط جمعآوری اطلاعاته. نگاهها دنبالشه، خطرات زیادی رو به جون میخره. اما میراث ، قوی سیاه، سرد، مغرور و خطرناکترین آدم مدرسه. هر حرکتش، هر نگاهش، تهدید و وسوسه است. و نعنا، ناخواسته، وارد بازی اون میشه. یونا، پسر خوبی که تمامِ هدفش محافظت از نعناست ، عاشقش میشه و سعی میکنه نگهش داره. اما کسی چه میدونه که نعنا در آخر سهم کی میشه؟ راز مدرسهی آرامگاه قو، پسرای خلافکار و ماموریتهای شبانه با موتورهای پرسرعت، قاچاق و خطراتی که جانشون رو تهدید میکنه. همه چیز پیچیدهتر از اونیه که نعنا فکرش رو میکرده. در نهایت عشقی مرگبار، گناه و وسوسه، قدرت و تسلیم برای نعنا پیش میاد و انتقام گرفتن از نامزدش رو فراموش میکنه… و نعنا فقط یک انتخاب داره : کشتنِ قوی سیاه یا نابودی خودش!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 69
- «آقا اینجا مراسمِ ناموسِ مردمه! این اسبها رو بکشین اونطرف.» مردی که نمیدونستم کیه ، با لحن فوقالعاده بدی بهشون این رو گفت. میراث بیاهمیت ، جلوی چشمهام سوار اسبش شد. مرد رو نادیده گرفت و اسب رو به سمت بیرون از حیاط ، هی کرد! حین رفتن ، از گوشهی چشم ، نگاهی بهم انداخت. اخمهاش به طرزِ اف...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 68
چند دقیقه گذشت و حالا... من نعنایی بودم که لباس عروس پوشیده بود! نعنایی که چندماهِ پیش نتیجه گرفت ، لباسِ عروس شومه. حداقل برای تن من... دستهام بیمهابا روی بندهای لباسم میلغزید. سنگینیِ تورِ چندلایه، درست مثل فشار پای کسی رویِ تمام تنم بود. کسی که قصد گذر از تمامِ من رو داشت. مثل سنگینیِ لباس...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 67
توانِ راه رفتن نداشتم، پاهام مثل میخ تو زمین فرو رفته بود. دهنم خشک از استرس. همه با بهت به اونها نگاه میکردن و میراث با نگاهی جستجوگر به سمتی که من ایستاده بودم نزدیک تر میشد. هنوز مطمئن نبودم من رو دیده یا نه... اما... برای چی اینجا بود ؟ اونهم با قوها... همه به جز یونا ، همهبه جز مانی....
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 66
نوایِ نی و موسیقی ، از دوردستها به گوش میرسید و قلبم بیقراری میکرد. دلم میخواست خونهی خودمون باشم. اما... فقط یادمه فرار کردم و سر از اینجا درآوردم. حالا هم با دوستِ یکروزهم ، تیتی... به عروسیِ کسی که نمیشناختم میرفتیم. با هر قدم ، دنبالهی دامنم رو بالاتر میگرفتم. نقابی سنگدوزی شده ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) | معرفی کامل، خلاصه داستان و شخصیتهای اثر کالیستو آکوامارین
دختری که برای انتقام، هویتی پسرانه به تن کرد؛ غافل از اینکه شکارش مدتهاست منتظرِ خودِ اوست.
- نویسندهکالیستو آکوامارین
- ژانر اصلیعاشقانه
- زیرژانرهادارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی، انجمن
- رده سنی محتوا+۱۶
- تاریخ نگارش۳۰ دی ۱۴۰۴
- محور اصلی داستانهویت پنهان، شکار و عشقی که از سایهها سر میرسد
معرفی و خلاصه رمان رد فلگی که بوسیدمش: دارک رومنسی جاسوسی دربارهی هویت پنهان و شکار ممنوعه
رمان رد فلگی که بوسیدمش با نام فرعی آواز قو، اثر کالیستو آکوامارین، در ژانر اصلی عاشقانه و با ترکیبی پرتنش از زیرژانرهای دارک رومنس، انتقامی، هیجانی، طنز، کلکلی، ترسناک، رازآلود، درام، جاسوسی و انجمنی نوشته شده است. داستان از جایی شروع میشود که نعنا بعد از خیانتِ نامزدش تصمیم میگیرد زندگیاش را از نو بسازد؛ اما مسیری که انتخاب میکند، خطرناکتر از هر تصوری از آب درمیآید. او با ظاهری پسرانه وارد مدرسهای مرموز میشود؛ جایی مخصوص تربیت پسرانی قدرتمند، مغرور و دردسرساز.
ماموریت نعنا روشن است: پیدا کردن «قوی سیاه و باندش»، خلافکاری افسانهای که او را شبحِ قو مینامند. اما چیزی که نعنا نمیداند این است که شکارش مدتهاست شکارچی را میشناسد... و منتظرش بوده. میان هویت پنهان، تنش، طنز، ترس و کششهای ممنوعه، نعنا قدمبهقدم به حقیقتی نزدیک میشود که زندگیاش را زیر و رو میکند.
او باید هم با چالشهای زندگی جدید پسرانهاش کنار بیاید و هم شکارِ قوهای سفیدی شود که برای یک نفر نفس میکشند، برای یک نفر اطاعتپذیرند؛ برای قوی سیاهی که در سایهها نگاهش را از نعنا برنمیدارد.
رده سنی محتوا (+۱۶): به دلیل صحنههای ترسناک، تعلیق روانی، کششهای عاشقانهی ممنوعه و فضای جاسوسی-انتقامی رمان، مطالعهی آن به مخاطبان بالای ۱۶ سال توصیه میشود.
مقدمه رمان «رد فلگی که بوسیدمش»
«هیچکس فکر نمیکرد دختری با قلب شکسته قدم در جایی بگذارد که حتی پسرها هم از آن هراس دارند. اما نعنا برای اثبات خودش آماده بود. فقط قرار بود یک ماموریت باشد... یک ورود مخفیانه... یک شکار، حتی یک انتقام! اما از لحظهای که پا در کاخِ مدرسه گذاشت، نگاه کسی روی او قفل شد؛ نگاهی از سمتِ دریاچه. از همان لحظه، داستان دیگر به اختیار نعنا نبود...»
تحلیل تماتیک رمان: ساختهشدن دوباره از دل شکستن
این رمان نوشته شده تا نشان دهد آدمها بعد از شکستن هم میتوانند از نو ساخته شوند؛ قویتر، جسورتر و صادقتر با خودشان. داستان نعنا دربارهی پیدا کردن قدرت درونی، مواجهه با ترسها، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که انتظارش را نداری؛ درست در دلِ یک مدرسهی خطرناک، زیر نگاه قوی سیاهی که از سایهها تماشا میکند.
تاریخ نگارش: ۳۰ دی ۱۴۰۴
شخصیتهای کلیدی رمان آواز قو
🦢 نعنا (سپهر)
شکارچی پنهان👤 نقش: دختری که بعد از خیانت نامزدش، با هویتی پسرانه وارد مدرسهای مخفی میشود تا قوی سیاه را پیدا کند.
🤫 شجاع، تیزهوش و سرتق؛ بین ترس و طنز، قدمبهقدم به حقیقتی نزدیک میشود که خودِ او را هم غافلگیر میکند.
🖤 میراث
رد فلگ👤 نقش: پسری که بویِ خاص عطرش، حضورش را قبل از دیدهشدن لو میدهد.
🤫 در اوج خطر هم خونسرد، با اعتمادبهنفس و کاملاً غیرقابل پیشبینی؛ مردی که نگاهش از همان لحظهی اول روی نعنا قفل شد.
برشی نفسگیر از متن رمان رد فلگی که بوسیدمش
دستم هنوز توی هوا بود، نفسم گیر کرده بود. پسرهی الاغ، آخه من کجام شبیه فمبوییها بود؟ شاید صدام نسبت به پسرها نازکتر بود، سفیدتر بودم و قدم کوتاهتر بود یا حتی هیکلم ظریفتر بود؛ ولی این دلیل میشد که بهم بگه فمبویی؟
اون پسر... دستش روی گونهش بود، گونهای که یه جایِ زخمِ ترسناک روش بود و من سیلی زده بودمش. سرش خیلی آروم برگشته بود سمتم. دستمو مشت کردم و با خشم غریدم:
اشتباه بود اینکه اومدم دنبالِ یه آشغالی مثل تو!
نگاهش خالی بود، خالیِ خالی. بیحرکت با همون لبخند ترسناکش نگاهم میکرد. چرا هر لحظه احساسات منفی بیشتر میشدن؟ چرا هرچی خوشگل و کراشه اینقدر دیوونهست؟
اومدم تکون بخورم که هالهی سبز اطراف چشمهاش برق زد. حالا که فکرشو میکنم بدجوری سیلی زدمش؛ کف دستم هنوز میسوخت. باید وصیت کنم؟ روز دومِ عملیات باختم؟ دستش هنوز روی صورتش بود، همونجایی که زدمش. خیلی آروم انگشتاشو کشید روی خط ضربه. تو چشمهاش یا حرکاتش ناراحتیای دیده نمیشد. نکنه قبل از من هیچکس این حرکتو روش نزده و این برقِ چشمهاش از ناباوریه؟
نفسشو داد بیرون، خندید؛ ترسناک... یه خندهی کوتاه و نفسی عمیق. بعدش لبش کسری از ثانیه بالا رفت؛ یه نیشخند عجیبغریب زد که چهار ستونِ بدنم لرزید.
بازززز کنید دروووو، مانی جان پسرم بیا اینجا.
بازهم صدای مدیر... ای کاش نجاتم میداد؛ حالا خشمی نداشتم، بازهم ترسیده بودم. دوباره به طرفش برگشتم، چشمهاشو تنگ کرده بود. خدای من...
دستشو از روی گونهش برداشت و نگاهی بهش انداخت. سری کج کرد، لبشو تر کرد و زمزمه کرد:
بهبه...
و بعد خیلی یهویی یه قدم اومد جلو. ناخودآگاه یه قدم رفتم عقب و کمرم خورد به دیوارِ سرد پشت سرم. باید سینه سپر میکردم، باید عینِ یه پسرِ واقعی با همجنس خودم میجنگیدم، ولی اون زیادی ترسناک بود... حتی نگاه کردن بهش هم احساس سرما میداد و ای کاش اینو وقتی که سیلی زدمش میدونستم.
صدای ضربهی کمرم به دیوار، تنها صدای اتاق بود. من... من... گیر کردم. پلنِ A یه سیلی دیگه یا زدنِ تو جایِ حساسش! پلنِ B جیغ و داد کردن تا وقتی که مانی و مدیر برسن! که البته پلن B معنیِ واقعی فمبویی بودنه!
همونجا وایستاد؛ با سرگرمی و همون ناباوری که مردمک چشمهاشو تنگ کرده بود نگاهم میکرد، عین یه مار افعی منتظر پرش. به آرومی یه قدم دیگه سمتم برداشت. کف دستامو به دیوار پشت سرم چسبوندم و نفسم لرزید. نفسش میخورد به صورتم؛ هاه، حتی نفسشم سرد بود و بویِ خوبی میداد. چرا اینقدر با بقیه متفاوت بود؟ باید میترسیدم یا از وضعیت لذت میبردم؟ چی باعث شده بود بیحیا باشم؟
تو چشمهام زل زد، بدون پلکزدن، بدون تکونخوردن. یه کم سرشو کج کرد، انگار داشت از زاویهی تازهای نگاه میکرد. آروم گفت:
تو... منو... زدی؟
دستمو مشت کردمو فشار دادم. با سرتقی و ترسِ لونهکرده تو صدام گفتم:
خودت شروع کردی!
نیشخندش یهذره پهنتر شد. ترسناکترین قسمتِ ماجرا این بود که خوشش اومده بود. یهجوری نگام میکرد انگار میخواست ذهنم رو باز کنه، ببینه چی باعث شد همچین ریسکی کنم. دیگه داشتم مطمئن میشدم از زیر دستایِ قویِ سیاهه؛ مثل خودش نفوذ داشت. زمزمه کرد:
چه جرأتی.
شنیدنِ این جمله اصلاً شبیه تعریف نبود. آب دهنم رو با نزدیکتر شدنِ سرش قورت دادم. کمکم سرم داشت به سمت شونهم مایل میشد. دستشو آروم آورد بالا. نفسهام عصبی و ترسیده، به نقطهای توی تاریکی خیره بودم. چونهم رو گرفت برای اینکه صورتمو به سمت خودش برگردونه؛ آروم رفتار میکرد اما ظرافتی نداشت، انگار آرامشِ قبلِ طوفان بود؛ انگار مثلِ یه سگ میخواست مطمئن بشه بوی ترس من رو درست حس کرده.
به سمت صورتش برمگردوند، چشمهاش ریز شد. نفسی کشید و بازدمش باعث شد چشمهامو ببندم و اخم کنم. تلاش میکردم عضلات صورتم عینِ دستوپاهام نلرزن. صدای در هنوز داشت میاومد، ولی برای من دیگه فقط صدای نفسِ اون وجود داشت. آروم، خیلی آروم گفت:
اسمت سپهر بود؟
گرمم شد، سردم شد؛ یخ زدم، آتیش گرفتم! هیچی مشخص نبود، ولی حالا میدونستم جهنم چه شکلیه... جهنم خودِ اون بود، خودِ اون چشمهای سیاه، خودِ اون نیشخند، خودِ اون نفسها... هرچی که نفسگیر بود، جهنم بود! جهنم هیچی نبود، بهجز این پسر که داشت با نگاش قبرمو میکَند. نزدیکتر شد؛ اگه یکم دیگه نزدیک میشد فریاد میزدم، حالا بدنش کاملاً مماس بود با تنم. اونقدر نزدیک بود که صدای نفسکشیدنهاش با صدای ضربان قلبم تلفیق میشد. اگه بیشتر نفس میکشید، هوا رو از ریههام میدزدید. چرا تصمیم نداشتم کاری کنم؟ آیا منتظر بودم ببینم حرکت بعدی چیه؟
قوانین نانوشتهی مدرسهی قوها
- قانون اول: هرکس وارد این مدرسه میشود، باید هویت واقعیاش را پشتِ در جا بگذارد.
- قانون دوم: قوهای سفید فقط برای یک نفر نفس میکشند: قوی سیاهی که از سایهها تماشا میکند.
- قانون سوم: شکارچیای که زودتر از موعد شناخته شود، خودش به شکار بدل میشود.
- قانون چهارم: رازها در این عمارت نمیمیرند، فقط منتظر لحظهی درست برای افشاشدناند.
سوالات متداول (FAQ) درباره رمان رد فلگی که بوسیدمش
ترکیب نادر هویت پنهان، طنز، رازآلودگی و دارک رومنس در بستر یک مدرسهی مخفی و خطرناک، همراه با پیچش روایی اینکه شکارچی، خودش شکار شده، این اثر را از درامهای عاشقانهی معمول متمایز میکند.
نعنا با ظاهر پسرانه و هویتِ «سپهر» وارد مدرسه میشود تا بدون شناسایی، رد قوی سیاه را پیدا کند؛ همین پوشش، او را وارد موقعیتهایی میکند که هم خطرناکاند و هم او را به حقیقتی نزدیکتر میکنند که هیچوقت انتظارش را نداشت.
قوی سیاه، خلافکار افسانهای و رهبر گروهی از «قوهای سفید» است که نعنا برای یافتنش وارد مدرسه شده. هویت دقیق او یکی از رازهای اصلی داستان است که نویسنده عمداً تا دل ماجراها پنهان نگه میدارد.
به دلیل صحنههای ترسناک، تعلیق روانی، طنز کلکلی و کششهای عاشقانهی ممنوعه، این رمان برای مخاطبان بالای ۱۶ سال علاقهمند به دارک رومنس و درام جاسوسی-انتقامی مناسب است.
داستان نشان میدهد آدمها بعد از شکستهشدن هم میتوانند از نو ساخته شوند؛ قویتر، جسورتر و صادقتر با خودشان. سفر نعنا دربارهی پیدا کردن قدرت درونی، عبور از خیانت و کشف عشق واقعی در جایی است که هرگز انتظارش را نداشت.
آخرین اطلاعیهی رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو)
دوستان چنل روبیک فیل-تر شد. حتما تل جوین بشید بچهها ، پر قدرت تر ادامه میدیم اونجا (وانشات فانتزی و پارتهای سانسوریهم اونجا میذارم به زودی.)**آدرس چنل : ******************@**بنویسید پیامهای ذخیره شده و کلیک کنید روش.
Nana
در پارت 680آفرین نعنا آفرین دختر زرنگ
۲۶ دقیقه پیشSani
در پارت 690وای چجوری فهمید جدی که نعناس ، نعنا که بچم صداشو عوض کرد
۴۵ دقیقه پیشSani
در پارت 690وای لطفا میراث از اولل فهمیده باشه که سپهر دختره دلم نمیخاد بایسکشوال باشه یا ***🤦🏼 ♀️
۴۵ دقیقه پیشSani
در پارت 680عاشق صدای نعنا شدم یاد اون داستانی افتادم که برای گول زدن اقا گرگه صداشو نازک میکرد😂میراث؟گرگعلی
۵۵ دقیقه پیشSani
در پارت 680وای من مطمئنمم که میراث همه چیو میدونه.گفت بازیگر قهاریه حتی همه چیه سپهرم میدونه که وقتی میترسه لال میشه🥲
۵۶ دقیقه پیشSani
در پارت 680وای پشمام چقد خفن بود بهش گفت چموش ناژ عسلمم🥺😂 مرتیکه هول چرا با همه لاس میزنی شاید اصن نعنا نبود یه زن غریبه بود این همه ***؟؟
۵۷ دقیقه پیشshabnam
در پارت 691من واقعا نمیفهمم چراا فیلمایی با همچین ژانرایی نمیسازنن چراا 😭😭
۱ ساعت پیش۰۰۰۰۰
در پارت 690بازی تمومه توت فرنگی کوچولو 🤣🤣
۲ ساعت پیشنیلوفر
در پارت 690برگاامم عالی بود این پارت چقدر خفن بود
۲ ساعت پیشAriel
در پارت 690فقط اونجایی که گفت برو تریاکت رو بکش😂😂 عالی بود
۲ ساعت پیشAriel
در پارت 691وایی خیلی هیجانی بودد. خسته نباشیی🔥🔥
۲ ساعت پیشMah
در پارت 691وایی خیلی این پارت خفن بود خیلی خوشم اومد فقط امیدوارم ایندفعه دیگه فهمیده باشه که دختره هر چند تو این چند پارت حس می کنم میراثم می دونه دختره و از قصد تحت فشار می ذارتش که خود نعنا اعتراف کنه
۲ ساعت پیش𝓼𝓱𝓲𝓿𝓪
در پارت 692بابا این میراث دیگه کیه😐 از اولم فهمیده بود سپهره ولی تن به بازیش داد.چقدر این بشر خوبه😂
۳ ساعت پیش𝓼𝓱𝓲𝓿𝓪
در پارت 680آخیش رفت یه لحظه فکر کردم فهمیده سپهر اونجاست
۳ ساعت پیش

Nana
در پارت 690چطور ممکنه چطوری فهمید؟ بیچاره نعنا بازم گرفتار شد