پارت دوم :

محمدرضا نزدیک‌تر اومد ، حالا از نظرم تهوع‌آور بود.
گفت:
«به چی زل زدی؟ حرف بزن!»
نگاهش کردم.
اشک نریختم ، نلرزیدم.
حتی سکوتمم اعصابشو خط می‌انداخت.
سکوت من پر از حرف و فریاد بود ، فریادی که اگه بیرون می‌اومد ، شکلی دقیق تر از یه بازنده بهم می‌داد.
دختره ملحفه رو ول کرد. خم شد لباس زیرشو برداشت. عمداً.
بدن زیبا و خوش تراشش جلویِ چشم‌هام بود.
آروم پوشید ، جوری که من ببینم.
و گفت:
«حالا فهمیدم چرا محمدرضا دوستت نداره ، حتی وقتی خیانت دیدی هم جیکت درنمیاد..»
محمدرضا خندید. خنده‌ای که قبلاً فکر می‌کردم مردونه‌ست. الان فقط تنفر انگیز بود.
پس چرا با من ازدواج کرد؟
چرا نقش بازی می‌کرد ؟
دختره جلو اومد. دست گذاشت رو سینه‌ی محمدرضا.
«مرد وقتی کنار یه زن واقعی باشه، می‌فهمه چی کم داشته.»
لبمو تر کردم. خشک شده بود.
«آره. فهمیدم چی کم داشتی.»
محمدرضا جلو پرید.
«چی گفتی؟»
نگاهش کردم. صاف. بی روح.
«شخصیت.»
یه لحظه دستشو مشت کرد. فکر کردم می‌زنه.
ولی نزد.
فقط گفت:
«برو گمشو بیرون. الانم برو جمع کن وسایلتو. جهازتو می‌فرستم دم در بابات. فکر نکن من محتاجتم.»
دلم یه لحظه لرزید. از حجم وقاحت.
با شکستگی‌ای که سعی در پنهانش داشتم گفتم:
«محتاج من نبودی. دنبال یه مترسک بودی که جلو مردم بگی این زنمه، پاکه، ساده‌ست. یه زن که احمق باشه متوجه خراب‌کاریات نشه.»
بازم چشمم رفت سمت تخت.
رویای من زیر بدن یکی دیگه له شده بود.
هیچکس از حال درونیم خبر نداشت.
یه قدم رفتم جلو. انقدر که دیگه بینمون فاصله‌ای نبود.
آروم گفتم:
«تو جای من نیستی که بفهمی چی از دست دادم.»
محمدرضا پوزخند زد.
«چی از دست دادی؟ منو؟»
نگاهش کردم ، طولانی.
جلوتر رفتم و خم شدم ، برچسب قیمت زیر تختو کندم.
صاف وایسادم. برچسب تو دستم.
«نگهش دار. یادگاریه. قیمت این تخت از غیرتت بیشتر بود.»
و این بار، تو چشم‌هاش یه چیزی دیدم.
ترس بود یا عصبانیت ؟
در رو باز کردم و رفتم بیرون.
زانو‌هام تازه تو کوچه لرزیدن.
نفسم تازه اون‌جا برید.
اشک تازه اون‌جا اومد.
***
با نفسی بریده تو چهارچوب در ایستادم و مهمون‌ها با تعجب به سمتم برگشتن.
ماجان سراسیمه به سمتم اومد و زیر لب گفت - « کجا بودی دختر چرا این‌قدر دیر اومدی؟ محمدرضا کجاست؟»
ـ « خیلی دیر نیست برای اومدن به خونه ، عروس؟»
صدایِ فریبا ، مادر اون پست فطرت.
قلبم دیگه برای تپیدن تلاشی نمی‌کرد !
احساس می‌کردم بدجوری رنگم پریده.
من گریه‌هامو کرده بودم ، سینه خیز وجودمو به سمت خونه کشونده بودم. بی‌شک مرده بودم ، حالا تمام رویاهای دخترونه و پاکم تو مشتشون له شده بود.
-« از این‌جا گم‌شید بیرون.»
ماجان هینی کشید و همه از حرفی که زدم بهت زده شده بودن ، بابا به سرعت با تشر گفت :
-« چی می‌گی دختر؟ این چه طرز صحبت کردنه؟»
اما اهمیتی ندادم ، دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. انگشتر رو از دستم در آوردم.
برای بار آخر نگاهی بهش انداختم و پوزخندی زدم.
این همون انگشتری بود که خواب و خوراک برام نذاشته بود.
همون انگشتری که سادگیش از من هم بیشتر بود.
رفتم جلو ، رسیدم به فریبا. دستش رو برخلاف تصوراتش بلند کردم . هینی کشید و خواست عقب بکشه که محکم گرفتمش.
انگشتر رو کف دستش گذاشتم و تو صورتش زمزمه کردم - « ما ساده‌ایم ، ما روستایی هستیم ، ما رتبه یک کنکور نداشتیم ، ما اونقدر که باید پول نداشتیم. ولی...»
بیشتر تو چشم‌های بهت زده و خشمگینش خیره شدم و ادامه دادم - « ولی شرف داشتیم برعکس شما . برای همینم ، ماها بدرد هم‌دیگه نمی‌خوریم ، دست پسرِ هویت باختت‌رو بگیر و ببر! »
با سوختن یک طرفِ صورتم چشم‌هام بسته شد.
- « دهاتی بی سروپا ، ما آدمت کردیم برای خودمون دم درآوردی؟ دستت درد نکنه محمدرضا ، عروست هنوز نیومده خودشو نشون داده!»
چشم باز کردم و اولین چهره‌ای که دیدم ، چهره‌ی برزخی محمدرضا بود‌. جایِ نوازش دستش روی صورتم می‌سوخت .
آره ، به گمونم اون منو سیلی زده بود.
کی رسید این‌جا ؟
اون دختر رو کجا پنهون کرد؟
صدای فریاد بابا باعث شد فریبا از جا بپره و دست از جیغ جیغ کردن بکشه.
- « دختر من مگه بی کس‌وکاره جلویِ چشم خودم می‌زنیش پسر؟»
هنوز دستم روی گونه‌م بود ، همون‌جایی که مثل قلبم می‌سوخت. همون لمس عمیق از سمت محمدرضا.
با تمام بی حسی‌ای که اون لحظه داشتم برگشتم و به محمدرضا زل زدم . با بی چشم و روییِ تمام جوابِ بابا رو داد :
ـ « وقتی از الان جواب مادرمو می‌ده لایق همین رفتاره جناب ، شمام به‌جایِ این‌که طرفداری دخترتو بکنی اصلاحش کن که من وقت بچه بزرگ کردن ندارم.»
باور کردنی نبود.
طی یک‌ساعت گذشته ، هیچ‌چیز باورکردنی نبود.
به آغوش ماجان کشیده شدم . احساس ضربان تند قلبش باعث می‌شد از زنده بودنم خجالت بکشم.
از زندگی کردنم ، از همه چیزم...
بی‌شک از فردا بی آبرو می‌شدن.
اگه ادامه دار می‌شد ، بابا با محمدرضا گلاویز می‌شد.
آقا محسن ، بابای محمدرضا که تا اون لحظه سکوت کرده بود ، دستی به ریش و سبیلش کشید و یک کلام گفت :
ـ« بپوشید ، می‌ریم»
همین !
به همین سادگی برای اونا تموم شد و حتی نپرسیدن چرا این اتفاقا افتاد؟
-« معلوم نیست دخترتون چه مشکلی داشته که داداش جانم تا این حد عصبانیه ، میاد با پررویی تمام انگشتر پس می‌ده معلوم نیست چه غلطی کرده!»
صدای خواهر محمدرضا بود ، مینا . فریبا هم پشت‌بند حرفش با صدایِ بلندی نیشخند زدو گفت :
- « چیزی که زیاده دختر برای پسر من ، از اولشم خود محمدرضا اصرار داشت دختر دهاتی بگیریم براش»
-« پس برایِ همینم بود که تو خونه‌ی خودم ، سر تختی که خودم خریدم با یه زن دیگه بهم خیانت کرد ؟»
سکوت حکم فرما شد.
دست‌هام می‌لرزید ، دلم می‌لرزید ، برج رویاهام فرو ریخته بود و حالا فقط خرابه‌ای بیش نبود.
بابا دستشو رو قلبش گذاشت و مامان هینی کشید و پشت دستش زد.
اما خانواده‌ی محمدرضا ، هیچ حرکتی نکردن ، انگار این حقو به محمدرضا می‌دادن.
جوری که انگار افلیج بودم ، مشکلی داشتم و پسرشون می‌تونست هرگونه خلفی بکنه.
خواستم دهن باز کنم و ادامه بدم که دستم توسط محمدرضا کشیده شد. منو به آغوش کشید و با صدایِ بلندی گفت :
-« نعنا واقعا نیاز نیست اینجوری منو از خودت برونی ، یک‌بارم بهت گفتم برای من مهم نیست اختلاف طبقاتیمون. الکی چرا فیلم ترکیش می‌کنی؟»
بهت زده از آغوش محمدرضا به بابا خیره بودم ، به بابایی که از شدت عصبانیت قرمز شده بود.
-« یک کلمه راجب چیزی که امشب دیدی جایی صحبت کنی ، قسم می‌خورم روزگارت رو سیاه می‌کنم.»
اینو به آرومی زمزمه کرد ، جوری که تمام موهای تنم سیخ شد و نفس تو سینه‌م حبس شد.
احساس می‌کردم یه موجود نفرت انگیز شیطانی لمسم می‌کنه و بهم چسبیده. این داستان قرار نبود به‌خوبی تموم بشه.
ازم جدا شد و با لبخندی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود گفت ـ « من فهمیدم نعنا چه مشکلی داره ، واقعا شرمنده بابت اتفاقی که افتاد ، نعنا جان بپوش می‌برمت بیرون»
دستمو گرفت که سمت اتاقم ببره ولی ایستادم و باهاش همراهی نکردم.
تحمل می‌کردم . بی‌شک الان تو حالتی بودم که مغزم تصمیم نگرفته بود وحشی بازی دراره ، یا فقط تو سکوت نگاه کنه.
- « من دیگه جنازه‌ی دخترمم بهت نمی‌دم پسرجان»
این صدای بابا بود. این‌که پشتم می‌ایستاد رو مشخص کرد.
لبخندی کم‌رمق روی لب‌هام نقش بست.
محمدرضا به کندی برگشت. نگاهش پر از تهدید بود برای من.
ماجان با ناباوری زمزمه کرد ـ « گوش کن پسر ، من دخترمو به سختی بزرگ کردم ، پدرش برای هر سانت قدی که کشیده سخت کار کرده ، با آبرو زندگی کردیم ، تو پر قو بزرگش کردیم ، حتی اگه دستمون تا حدی تنگ بوده دخترمون بی نیاز بزرگ شده ، این‌که می‌گه بی وفایی کردی تو عهدتون موضوعی نیست که بشه به این سادگی‌ها ازش گذشت ، خواهشی که ازت دارم اینه که فقط دست خانوادتو بگیری و از اینجا برید.»
این حرف‌ها از طرف ماجان ، دلم رو به حدی گرم کرد.
چطور هربار که به عمق چشم‌های محمدرضا خیره می‌شدم اون کوه آرامشم رو پیدا نمی‌کردم؟
چطور ورق برگشت؟
اون واقعا به من خیانت کرده بود؟
پس درد گرفتن قلب یه آدم عاشق این‌شکلیه!
این تمام چیزی بود که به خرابه‌های وجودم سنگ پرت می‌کرد. شاید از الان ، من دلم تنگه برای تمام روزهایی که باهم گذرونیم.
-« فقط برو »
اینو زمزمه کردم و محمدرضا با ناامیدی بهم چشم دوخت. اون هنوز هم ترس از دست دادن منو نداشت ، فقط می‌خواست روی خراب کاری‌هاش سرپوش بذاره.
پدر محمدرضا راه افتاد ، بی توجه به نون و نمکی که ازهم خورده بودیم ، رفت. بی خداحافظی!
مشخص بود ، همچین پدری ، پسری ناهنجار تحویل جامعه می‌ده. تحویل منی که تمام آرزوم خانومی کردن برای پسرش بود.
فریبا با لحنی سرزنش‌گر گفت :
ـ« محمدرضا جانم بیا بریم این خانواده لیاقت دامادی مثل تورو ندارن !»
لبخندم پررنگ تر شد ، انگار همچین از این اتفاقات ناراحت هم نبود. هیچوقت از من خوشش نیومد.
از جای خالیِ اون انگشتر ، از تختی که پر بود ، از چی باید می‌گفتم؟
باید از جای سیلی اون روی صورتم می‌گفتم که کمر بابارو شکونده بود؟
قبل از این‌که برن ، مینا در گوشم خم شد و گفت :
ـ « حتی اگه داداشم بهت خیانت کرده باشه که مطمئنم دروغ می‌گی ، حقت همینه‌.»
لحظه‌ای نفهمیدم چی‌شد ، اما اجازه به اشک‌هام ندادم برای سرازیر شدن. باید این‌بار به خشمم اجازه‌ی تخلیه شدن می‌دادم .
در نهایت اون خشم تبدیل شد به گرفتن موهای مینا از روی شالش.
فریبا با شنیدن صدای جیغ مینا به عقب نگاه کرد و وحشت‌زده شد.
ماجان و بابا خواستن مانع بشن ولی اونقدر محکم گرفته بودمش که قرمز شده بود.
جیغ بزن ، گریه کن که من هم امشب قراره سخت ترین شب زندگیمو صبح کنم.
روی دست‌هام می‌کوبید و جیغ می‌زد ـ« ول‌کن دختره‌ی پاپتی ، و... ولم کن دهاتی وحشی.»
فریبا به سمتمون هجوم آورد ، قبل از این‌که کامل به دخترش برسه جیغ زدم :
ـ « از ته دلم آرزو می‌کنم داداش عزیزت به سیاه ترین بخت ممکن دچار بشه ، و همچنین خودت ، روزی که به خاک سیاه نشستین دور نیست ، اون روز همین دهاتی میاد و تماشاتون می‌کنه!»
***

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت نعنا در رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) نعنا
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Setayesh

    0

    نعنا رو با میراث جور کن..میراث یه زخم عمیق تو قلبش داره و من از این مطمئنم و این زخم فقط به دست نعنا درست میشه..خواهش میکنم اینارو ا هم جدل نکن..تو میتونی فقط اینارو کاپل کنی!! لطفاا لطفاا لطفاا🥺🥺

    ۱۸ ساعت پیش
  • Setayesh

    1

    ادامه میدم اونجا نشد بقیشو بگم.. چون گوشیش پره از عکسای نعنا و کنارش یه توت فرنگیه؟چرا اینقدر سربه سر نعنا میزاشت و دوست داشت اون مال خودش باشع؟اینا منطقی نیستن اصلا!خب شاید بگین میراث روانیه و از این چیزا..ولی من میگم میراث قلبش برا نعنا میزنع و اونو دوس داره! کالی جون خواهش میکنم نعنا رو با میراث

    ۱۸ ساعت پیش
  • Setayesh

    1

    کالی جونم من این رمانو برای دومین بار دارم مرور میکنم و یه سری سوال دارم خب اگه میراث توی عروسک دوربین گذاشته بود میتونست بعد دوباره چکش کنه و قبلو از تو حافظه دوربین ببینه!پس احتمال زیاد از خیلی وقت پیش میدونسته نعنا دخمله.. بعد یه سوال دیگه..اگه میراث یه دختری رو دوست داره چرا گوشیش پره از عکسای

    ۱۸ ساعت پیش
  • داش

    0

    وای خدایا من داره حالم بیشتر از دختره بد میشه

    ۱ هفته پیش
  • آدولفا

    0

    ایول بنازمت دختر👌🏻 چقدر قلم جذاب و قشنگی داری🥲🤍

    ۱ ماه پیش
  • آرینا

    0

    نعنا باریکلا دختر خوب حالشونو گرفتی نه واقعا خوشمان آمد ازت

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خوشم اومد نعنا خوب حالشون رو گرفت فک کردم می خواد بزنه زیر گریه و هیچی بهشون نگه

    ۲ ماه پیش
  • Ayda

    1

    این خانواده رو بپیچید من بیام ببرمشون یکم ازشون پذیرایی کنم شاید سر عقل بیان و شعور یاد بگیرن

    ۲ ماه پیش
  • سعادت

    0

    آفرین نعنا خوب حالشون گرفتی

    ۲ ماه پیش
  • Rez

    5

    انتظار داشتم نعنا مثل شلغم وایسه و همه هرکی هرچی خواست بهش بگه و بره ولی دست مریزاد دختر نه خوشمان امد خوشمان امد بزنش بزنش دلم خنک شه یه لگدی هم نزار اقای نخبه و دانشمند هم کن مرتیکه پاپتی

    ۲ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    تازه مونده بلا سرشون بیاد

    ۲ ماه پیش
  • ماه تی تی:) (فن علی)

    1

    مایی که اون رویِ سایکوعه نعنارو دیدیم:🗿⚰️

    ۲ ماه پیش
  • Rez

    0

    کالی میشه میراث وقتی این قضیه رو فهمید اقای نخبه رو هم بکشه؟ تروخدا کاری کن میراث بکشتش

    ۲ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    بچه تو هنوز پارت دویی چطوری میراثو میشناسی😂😭

    ۲ ماه پیش
  • Rez

    1

    دیگه دیگه کلاغ ها خبر اوردن یه اقا خوشتیپ میخواد در اینده ظهور کنه تو رمان

    ۲ ماه پیش
  • Bona

    1

    ایولل افرین باید حق یه همچنین ادامای رو بزاری کف دست و پاشون افرین نعنا بهت افتخار میکنم

    ۲ ماه پیش
  • پری

    1

    برخلاف اینکه میگفتن دختره ساده ایه ولی خیلی جسور و عاقله

    ۲ ماه پیش
  • ملکه ی دلقک

    5

    عاشق شخصیت نعنا شدم . فکر میکردم قراره به گریه زاری بیوفته یا نتونه از خودش دفاع کنه . ولی خب گیلیلیلیلیلی عاشق این دختری شدم که با هر تحقیر لبخندش پر رنگ تر میشه . گریه خوبه ولی تو خلوت ...

    ۲ ماه پیش
  • ...

    3

    واقعا خداروشکر که مثه اکثر رمانا لاپوشونی نکرد و گفت جلو خونوادش

    ۲ ماه پیش
کپی شد!