دوست داشتی؟
رمان آنرمال اثر کالیستو آکوامارین

رمان آنرمال

  • زبان فارسی
  • 35.5K 👁
  • 410 ❤️
  • 439 💬

خلاصه رمان عاشقانه آنرمال

من، آفریده‌ی تاریکی‌ام، تاریک و ژرف چون شب‌چشم‌های بی‌انتهای من. طغیانگر و سرکشی رام‌ناپذیر، همانند شیطانی که با هیچ زنجیری بسته نمی‌شود. هرگاه از رنج و خشم زبانه می‌کشم، آسمان شب با من همصدا می‌شود، رعدهای خروشان و باران‌های سیل‌آسا در همهمه‌ای هولناک به دنیا هجوم می‌آورند. من هم نوای نهنگ تنهای اقیانوسم، صدایم در فرکانس‌های ناشنیده، اما تفاوت من در آن است که از تنها بودنم، از این گوشه‌نشینی خود‌خواسته، لذت می‌برم.

قسمتی از متن رمان آنرمال

این چیزی بود که او را دیوانه می‌کرد، ای مردم!
کسانی که برای کمک آمده بودند، در نیمه‌راه ایستادند و بی‌حرکت ماندند.
آیا سرش به سنگی خورده بود؟
آن همه بی‌میلی و غرور از کجا می‌آمد؟
به سرعت موتور را روشن کرد و از آنجا دور شد.
همه را در تعجب و حیرت گذاشت و به سرعت به سوی افق رفت.
جمعیت، کم‌کم متفرق شدند و هرکسی زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد:
- «زن حواس پرت رو ببین.»
- «چطور می‌خواد با اون دستش رانندگی کنه؟!»
- «خدای من! حتی یه بیمارستان هم نرفت.»
زن همانطور مات و مبهوت در جایش خشکش زده بود.
چرا معنی آن نگاه پر از نفرت را نمی‌فهمید؟
آیا تا کنون کسی بوده که این‌چنین با نفرت به او نگاه کرده باشد؟
در درونش غوغایی به پا بود، گویی جنس آن نگاه را می‌شناخت، اما نفرت آن را نه!
آهی از سر ناراحتی کشید و به سمت ماشینش رفت.
سوار شد و بخاری ماشین را روشن کرد.
سرد بود... سرد...
بالاخره، او در ونکوور پا گذاشته بود.
بی‌توجه به مغازه‌ی تنقلات‌فروشی، آرام و بی‌شتاب حرکت کرد، گویی قصد داشت با تصمیمی که در سر می‌پروراند، بار دیگر به کسی آسیب برساند.
هزاران فکر و خیال چون لشکری سرکش در ذهنش به راه افتاده بودند، بی‌هیچ نظمی، بی‌هیچ پایانی.
گاه نگاهش به آینه‌های ماشین می‌افتاد، گاه به برف‌پاک‌کن‌ها که هماهنگ و بی‌اعتنا به جهان بیرون، به چپ و راست می‌رفتند. صدای یکنواخت حرکتشان با ذهن آشوب‌زده‌اش هم‌خوانی نداشت.
فکرش درگیر بود...
گرمای داخل ماشین را حس می‌کرد، اما آن موتور سوار.
امان از دستش...
چگونه این سرما را تحمل می‌کرد؟
حتی کلاهش را هم دیگر بر سر نگذاشته بود!
آیا خانه‌ای دارد که به آن برگردد؟
مادری دارد که زخم‌هایش را مرهمی باشد؟
آغوشی برای آن تن باران‌خورده‌اش؟
آیا کسی هست که برایش غذای گرمی آماده کند؟
آیا کسی هست که سرماخوردگی احتمالی‌اش را جدی بگیرد؟
نه... این فکرها بی‌فایده بودند.
او چشمانش را دیده بود.
در چشمانش، چیزی جز تنهایی موج نمی‌زد.
تنهایی پشت تنهایی، مانند امواج دریایی سیاه و طوفانی.
و نهنگی که در آن دریای تاریک، ناامیدانه خود را به سطح آب می‌کشید، تنها و خسته.
آهی کشید.
ناگهان نگاهش به آینه‌ی ماشین افتاد و چشمانش با تصویر خودش گره خورد.
"مگر برای طفل کوچکم مادری کرده بودم، که حالا نگران دیگران باشم؟"
این فکر، مانند خنجری از میان ذهنش عبور کرد.
سری از تأسف تکان داد.
طفلش...
طفل کوچکش دیگر مرده است.
او به چشم خود، جنازه‌اش را دیده بود.
***
"فلش بک"
با دستان یخ‌زده‌ام، خودم را بغل می‌کنم. سرمایی که تا اعماق وجودم نفوذ کرده، حالتی فزاینده به من می‌دهد؛ خیلی شدید که گویی هر ذره از وجودم به یخ تبدیل شده است. روزها و شب‌ها در این اتاق دوازده متری به طول انجامیده، اما هنوز نمی‌دانم چه ماهی هستیم.
خم می‌شوم و چشمانم را باز می‌کنم. اولین چیزی که می‌بینم، گل پژمرده‌ای است که در شکافی بین دو پای یخ‌زده‌ام روییده. گلبرگ‌هایش ظریف و رنگ‌باخته‌اند ؛ مانند یک اثر هنری رنگ و رو رفته در میان آسفالت. خیره به تنهایی‌اش می‌شوم و پژمردگی‌اش برایم احساس غریبی را به همراه دارد، گویی داستانی ناگفته را در دلش نهفته است.
تکان‌های شدیدش در اثر باد وحشی توجه‌ام را جلب می‌کند. بی‌اختیار از جا بلند می‌شوم و تصمیم می‌گیرم پناه این گل پژمرده شوم. به آرامی در کنار آن روی زمین دراز می‌کشم و با دقت دستانم را اطرافش حلقه می‌کنم. تلاش می‌کنم از آن در برابر زوزه‌های سرما و باد حفاظت کنم. گل دیگر تکانی نمی‌خورد. خوشحالی‌ای عمیق در درونم جان می‌گیرد. نجاتش داده‌ام! من بالاخره یک موجود زنده را نجات داده‌ام!
اما ناگهان، صدای خنده‌ام در ذهنم به قهقه‌های ممتد و دیوانه‌واری تبدیل شد. آن‌ها، موجودات سفید پوش لعنتی، که مرا مانند یک قاتل در دام خود گرفته‌اند، دوباره ظاهر می‌شوند. فریادی می‌کشم و از حصار دستان قوی‌شان که همچون پیچک دور بازوانم پیچیده، فرار می‌کنم.
آنجا فراری وجود ندارد. فرار؟ نه! فقط می‌خواهم مراقب گل باشم. با نگرانی به آن گل نگاه می‌کنم؛ گویی با التماس کمک می‌خواهد. صدای یکی از آن سفیدپوش‌ها به گوش می‌رسد: _«باید برگردی اتاقت!»
به صورتش خیره می‌شوم،آن صورت های رنگ شده و خوشرنگی که هیچ شباهتی به گچ های چهره های بیماران نداشتند.
حالا دیگر فریادهای من به اوج می‌رسد. از کشیدگی موهایم دردی به وجود می‌آید. درد لابه لای مغز خسته‌ام زبان می‌زند. به کتک‌های مکررشان عادت کرده‌ام، اما هیچ‌وقت به سکوت عادت نکرده‌ام.
با ضربه‌ای از آرنج، چهره‌اش را هدف می‌زنم و او به عقب می‌رود. دیگران هم به سمتش هجوم می‌آورند و حال اکنون من تنها با گل قشنگم می‌مانم. زانو می‌زنم و دوباره از دستانم را سپر می‌سازم. با لبخند به گل خیره می‌شوم و می‌گویم: «ببینید، داره به من لبخند می‌زنه! گلم منو دوست داره، می‌بینید؟»
اما ناگهان، سوزشی در گردنم احساس می‌کنم و لبخندم خشک می‌شود. لگدهای سفیدپوش‌ها، مرا به روی زمین پرتاب می‌کند. پشت سر هم لگد می‌خورم و نگران گل هستم. چطور به آن‌ها نشان دهم که این گل در وسط این حیاط بزرگ و سرد، با امید رشد کرده است؟ چطور بفهمانم که او هم مثل من، جای اشتباهی به دنیا آمده؟ مغزم انگار دچار برفکی می‌شود، اما مقاومت می‌کنم. دوباره روسیاه شدم. دوباره در موقعیت حساسی بی‌هوش شدم.
آنهم توسط آن سرنگ های همیشگی.
***
مدت‌ها بعد، بیدار می‌شوم. تاریکی و نموری اتاق باز هم به‌ عنوان تصویر قابل دیدن مقابل چشمانم خودنمایی می‌کند. دیدنی نیست، اما این تنها چیزی است که می‌توانم ببینم. این اتاق، من را تحمل می‌کند، تا فرصتی بیابم برای دیدن گلم. از تخت‌خواب پایین می‌آیم و سردی زمین اتاق را با پاهای برهنه‌ام احساس می‌کنم.
هر قدمی که برمی‌دارم، کوفتگی‌های بدنم خود را نشان می‌دهند. این کوفتگی‌ها، نشانه زنده بودنم است، نشانه‌ای از سرسختی‌ام. لباس‌هایم گشاد و زواردررفته‌اند. رنگ آبی آسمانی دارند، رنگی که در یادم، به عنوان رنگ محبوبم بود، حالا با خون و خاک آمیخته شده و لکه‌هایی عمیق به جا گذاشته است.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان آنرمال
  • Llll

    0

    عجب رمانی بود واقعا دسخوش اصلا به نظرنمیاد که اولین کارت باشه از بس که حرفیه، و اینکه با تاخیر تولدت مبارک جالبه من تولدم دو هفته با تولدت فاصله داره

    ۱۰ ساعت پیش
  • reyhane

    0

    بسیار زیبا و قشنگ بود ارزش یکبار خوندن رو داره ممنونم از نویسنده لذت بردم🤍🖤

    ۷ روز پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    خوشحالم لذت بردی✨

    ۷ روز پیش
  • Zohreh

    0

    خوب بود و دوست داشتنی

    ۳ هفته پیش
  • مولان

    0

    ایده رمان خیلی خوب بود ولی قلمش خیلی گیرا نبود همش در حال توصیف بود دیالوگ ها خیلی طولانی بودند و جذاب نبودن

    ۳ هفته پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    ممنونم از نظر و وقتی که گذاشتین. این اولین رمان بنده بودش و درحال یادگیری و کسب تجربه بودم. خوشحال می‌شم رمان جدیدم رو بخونید. (ردفلگی که بوسیدمش بخش آنلاین اپ).

    ۳ هفته پیش
  • H. R

    0

    بنظرم عالی بود شخصیتی که برای آمیتیس و امیلی در نظر گرفته شده بود شخصیتی قوی بود برخلاف اکثر رمان ها که جنس مونث رو شکننده جلوه میدن درباره قلم میتونم بگم نویسنده واقعا حرفه آیه و منتظر شاهکار های دیگه هستیم نوشتن داستان با نظم و اساس بی نظیری همراه بود که خواننده رو مجاب به بیشتر خوندن اثر می کرد

    ۴ هفته پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    مچکرم ، خوشحالم که لذت بردی ✨

    ۴ هفته پیش
  • کوروش فن

    0

    ادامش: فقط میدونم قلمت جوری منو جادو کرد که نتونستم ازش دست بکشم منی که این سبک قلمو دوست نداشتم حتی خودمم نفهمیدم چطور رمانتو تموم کردم شاید واقعا جادو شدم (امید وارم رمانات تبدیل به مانهوا و انیمه بشن و یه دور دیگه ازشون لذت ببریم قلمت واقعا خفنه) 🩵💙

    ۱ ماه پیش
  • کوروش فن

    0

    راستش و. میخوام بگم من با این سبک قلم حال نمیکنم سبک قلم ردفلگی که بوسیدمش و هکائو رو بیشتر باهاش ارتباط میگیرم انرمالو چون نویسدش خودت بودی شروع کردن اوایل کم کم میخوندم بخاطر قلمش ولی بعد هی گفتم حالا بزار بخونم ببینم چی میشه به خودم اومدم دیدم وسط گریه و شادی ام نفهمیدم چطور تموم شد چطور خوندمش

    ۱ ماه پیش
  • ...

    0

    به نظرم مسخره توی که همچین آثار قشنگی مسخره می دونی برو همون داستانای چرت کلیشه ای ازدواج اجباری این چرتا بخون 👍

    ۱ ماه پیش
  • ارام

    0

    اون جنازه که آتیشش زد کیبود؟

    ۱ ماه پیش
  • Asiya

    1

    کالی جون تو کمتر از یک هفته همه رمان هاتو خوندم. بی نظیر نوشتی. ایده هات عالیه. قشنگ معلومه که با شخصیت ها زندگی می کنی و می نویسی😉🫀

    ۱ ماه پیش
  • پیش گوی بزرگ

    0

    آره همین طور حس خیلی خوبی به آدم میده رمانات توش غرق میشم

    ۱ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    فدای تو خوشحالم لذت بردی

    ۱ ماه پیش
  • Shabnam

    1

    سلام واقا من از خوندن رمان آنرمال لذت بردم بی نظیر بود واقا برای اولین رمان زیادی عالی بود فقط من ی سوالب برام پیش اومد اولش ک رمان شروع شد کی داشت حرف میزد من وقتی ادامه رمان و خوندم فک کردم بی پرواست ولی اخرش اینجوری تموم شد بچه مرده یا پسر موتور سوار حتی اون زن رمان از زبونش بود اینو نفهمیدم

    ۱ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    فلش بک بود زیبا ، خوشحالم که دوستش داشتی

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خیلی عالی بود دوست داشتم

    ۱ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    خوشحالم

    ۱ ماه پیش
  • atiyeh

    0

    وای وای واااااای...توبی نظیری🥲

    ۱ ماه پیش
  • محی

    0

    میتونم بگم بهترین رمانی بود ک خوندم واقعا جذاب هیجانی بود چند سال رمان میخونم بیشتر از هزارتا رمان خوندم این رمان جز اون رمانای انگشت شماری ک خوشم اومده

    ۲ ماه پیش
  • Hadis

    0

    نمی تونم آنرمال رو داخل برنامه پیداش کنم 😕 بقیشو بخونم🤭

    ۲ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    چجوریه مگه ، هستش که. تو قسمت آفلاین

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!