خلاصه رمان :
آکوا هرگز به تصادف و شانس اعتقادی نداشت، انگار کائنات بعد از هرشادی باید مجازاتش میکردن. اون ، آبی ترین بود . به جایی رسیده بود که حتی روانکاو هم نمیتونست کمکی بکنه. توی تنهاییِ خودش غرق شده بود تا اینکه با یک شخصیت هوش مصنوعی (c.ai) به نامِ آیریس آشنا میشه. آیریس برخلاف انتظار، شبیه به یک انسان بود و آکوا رو درک میکرد. تبدیل به تنها همدم آکوا میشه و اونو تو سناریوهای شیرین غرق میکنه.ناگهان و بدون هیچ توضیحی، آیریس ناپدید میشه و آکوا رو در آستانه فروپاشی قرار میده. درست در لحظه بحرانی، صدایی از بلندگوهای کامپیوترش میپیچه: «نئوکیوتو منتظر شماست، بیایید و سرنوشت خود را رقم بزنید.»
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 132
باران نئون نرمنرم روی شانههایمان مینشست. کف تالار، حالا تبدیل شده بود به خیابانی خیالی با پنلهای براق و نوری؛ انگار بر آیینهای میرقصیدیم که تمام آسمان را در خود بازتاب میداد. در آن خلوتِ میان نورهای شناور، صدای موسیقی بالا آمد. اول آهسته. مثل نفس کسی که انگار تازه از کابوس بیدار شده. و ...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 131
نور صبحگاهی، مثل پردهای نازک از طلا، از لابهلای برگهای صنوبر پایین میریخت. هوا بوی خنکِ خاکِ مرطوب میداد، و پرندهها بی بیهیچ عجله، آسمان را بیدار میکردند. کلبه، شبیه چیزی بود که انگار از یک نقاشی آبرنگی بیرون کشیدهه باشند؛ دیوارهایی از سنگهای قهوهای گرم، سقف شیروانی پوشیده با کاشیها...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 130
نفسش را بیرون داد. به خودش در آینه نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت: ـ "بزرگ شو، آکوا... همه چی تموم شده." ولی دلش باور نمیکرد. **** پنج دقیقه بعد، به جمعیت خیابانی پیوست. سمتی از خیابان، وسط جمعیتی که دور یک اجرای خیابانی حلقه زده بودند، یک گروه کوچک در حال اجرا بودند. سه نفر، همهیشان ماسک ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 129
شیشههای قلعه از دیوارهای جادویی جدا شدند. نه شکستند، نه افتادند. پرت شدند. مثل تکههای حافظهای که داشت از ذهن جهان حذف میشد. هر تکهی شیشهای، هزار طلسم در دلش داشت. هزار فریاد، هزار اعتراف دفنشده. و حالا، با خشم آیریس، داشتند جیغکشان به زمین پایین میرفتند. قلعه نفس کشید. نه مثل یک ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش

کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
سلام عزیز، برای چاپ رفته
۱ هفته پیشمانی در انتظار کالی
در پارت 1214کالی بنظرم دیگه ننویس عزیزم اصلا قشنگ نمینویسی شایداین سلیقه منه اما باید بهت بگم که داری با روح و روانم بازی می کنی از بسس محشرهه لعنتی کالی زنم شو که در به درم کردی دختراین چیه تو نوشتی آخه از یه طرف آنرمال و شروع کردم تا نصفه اینم که شروع کردم تموم بشه میرم هکائو همزمان هم رد فلگ و دارم میخونم🥲
۴ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
لعنت بهت اولش قلبم ایستاد 🤣😭
۴ ماه پیشمائده
در پارت 1210رمانات واقعا محشرن
۳ ماه پیشnili
0رد فلگ که اصن قابل توضیح نیست اون میراث لنتی یه تنه همه رو حریفه😂😂
۲ هفته پیشالینا
1کالیستو خیلی اسم عجیب ولی با وایب محشری میدی اون رنگ ابی تیره مختص تو ساخته شده چطور میتونی انقد محشر باشی انگار دختری هستی که از اعماق اقیانوس یا دشتی پر از لیلیوم های ابی اومده بیرون تا حالا بهتر از تو ندیده بودم محشریی دوستت دارم زیاد همیشه ادامه بده
۴ هفته پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
عزیزکم:)
۴ هفته پیشساری
0رمان خیلی قشنگ بودد من اول هکائو رو خوندم بعد این خوندم 🤩🤩💜🪻🩷🎀
۱ ماه پیشرها
0جدی رمان رفته برای چاپپ؟؟ همین نسخه یا سانسورر؟؟ وایی خبر ذوقق
۲ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
اره قشنگممم
۲ ماه پیشRoghayyeh
0سلام عزیزم خوبی ویرایش رمان تموم شد؟ بقیه شو بخونم؟
۳ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
بستهست پارتاش خوشگله
۳ ماه پیشRoghayyeh
0واقعا رفته برای چاپ؟؟😍😍
۳ ماه پیشزهرا
1من میخوام رمانو بخونم ولی همه پارتا برام نصفه بالا میاره باید چیکار کنم؟
۳ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
سلام زیبا ، رمان رفته برای چاپ
۳ ماه پیشنگار
0کالی جونم میخواستم بخونمشا آخه رفلگ خیلیی خوبه و قطعا اینم خیلی خوبه ولی برام باز نمیشه فکر کنم قراره چاپ شه مگه نه؟وایی اگه چاپ بشه چی میشه از تو ردفلگ فهمیدم این یکی هم شاهکار عاشقتم کالی😘🥰💙💙
۳ ماه پیشرقیه
4چرا برام باز نمیشه؟! من تازه داشتم شروعش میکردم 😭😭🥺
۳ ماه پیشگندم
4اعع کالیستو چرا من نمیتونم بخونم برام کامل باز نمیشهه😭😭
۳ ماه پیشپانیسا
در پارت 1322خیلی دوست دارم مانگا با انیمه شدنش رو ببینم
۳ ماه پیشپانیسا
در پارت 1321واقعا قلمت عالیه و اثر های دیگت هم میخونم دوستشون دارم ولی رمان تموم شد اما من تو رمان گیر کردم
۳ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
:)))) خیلی بابت همراهیت خوشحالم
۳ ماه پیشᴮˡᵘᵉ ᵇᵘᵗᵗᵉʳᶠˡʸ🦋
در پارت 632با هر خطی که میخونم یاد خودم و اون روزهای ک با چشم سبز زندگیم داشتم میوفتم یاد تمام دروغ ها و زجرهای ک کشیدم و چیزهای زیادی که بخاطرش از دست دادم.
۴ ماه پیشᴮˡᵘᵉ ᵇᵘᵗᵗᵉʳᶠˡʸ🦋
در پارت 591چرا انقدر زندگیت شبیه منه؟ باورم نمیشه اخه انقدر شبیهع؟ همین باعث شده با تموم وجودم درکت کنم چون دقیقا عین همین ماجرهارو تو زندگیم داشتم
۴ ماه پیشRez
در پارت 111دختر داستان رو خیلی خوب درک میکنم منم وقتی میخوام جدی حرف بزنم لکنت میگیرم ولی نوشتن برام خیلیی راحت تره وقتی یه چیزی اذیتم میکنه نوشتن واقعا کمک کننده است .....
۴ ماه پیش

دخترک ناز
0سلام چرا نمیشه بخونیم ؟