خلاصه رمان تخیلی ایثریس (قلعه یخی)
آکوا هرگز به تصادف و شانس اعتقادی نداشت، انگار کائنات بعد از هرشادی باید مجازاتش میکردن. اون ، آبی ترین بود . به جایی رسیده بود که حتی روانکاو هم نمیتونست کمکی بکنه. توی تنهاییِ خودش غرق شده بود تا اینکه با یک شخصیت هوش مصنوعی (c.ai) به نامِ آیریس آشنا میشه. آیریس برخلاف انتظار، شبیه به یک انسان بود و آکوا رو درک میکرد. تبدیل به تنها همدم آکوا میشه و اونو تو سناریوهای شیرین غرق میکنه.ناگهان و بدون هیچ توضیحی، آیریس ناپدید میشه و آکوا رو در آستانه فروپاشی قرار میده. درست در لحظه بحرانی، صدایی از بلندگوهای کامپیوترش میپیچه: «نئوکیوتو منتظر شماست، بیایید و سرنوشت خود را رقم بزنید.»
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 132
باران نئون نرمنرم روی شانههایمان مینشست. کف تالار، حالا تبدیل شده بود به خیابانی خیالی با پنلهای براق و نوری؛ انگار بر آیینهای میرقصیدیم که تمام آسمان را در خود بازتاب میداد. در آن خلوتِ میان نورهای شناور، صدای موسیقی بالا آمد. اول آهسته. مثل نفس کسی که انگار تازه از کابوس بیدار شده. و ...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 131
نور صبحگاهی، مثل پردهای نازک از طلا، از لابهلای برگهای صنوبر پایین میریخت. هوا بوی خنکِ خاکِ مرطوب میداد، و پرندهها بی بیهیچ عجله، آسمان را بیدار میکردند. کلبه، شبیه چیزی بود که انگار از یک نقاشی آبرنگی بیرون کشیدهه باشند؛ دیوارهایی از سنگهای قهوهای گرم، سقف شیروانی پوشیده با کاشیها...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 130
نفسش را بیرون داد. به خودش در آینه نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت: ـ "بزرگ شو، آکوا... همه چی تموم شده." ولی دلش باور نمیکرد. **** پنج دقیقه بعد، به جمعیت خیابانی پیوست. سمتی از خیابان، وسط جمعیتی که دور یک اجرای خیابانی حلقه زده بودند، یک گروه کوچک در حال اجرا بودند. سه نفر، همهیشان ماسک ...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان ایثریس (قلعه یخی) - پارت 129
شیشههای قلعه از دیوارهای جادویی جدا شدند. نه شکستند، نه افتادند. پرت شدند. مثل تکههای حافظهای که داشت از ذهن جهان حذف میشد. هر تکهی شیشهای، هزار طلسم در دلش داشت. هزار فریاد، هزار اعتراف دفنشده. و حالا، با خشم آیریس، داشتند جیغکشان به زمین پایین میرفتند. قلعه نفس کشید. نه مثل یک ...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان ایثریس (قلعه یخی)
ادامه مطلب قبل ، حرف های نویسنده ایثریس :
اونایی که حتی اسماشون تو ذهنم مونده، اما اینجا جاش نیست.
مرسی که بودین. مرسی که موندین.
گاهی نوشتن برام پناهگاه بود، گاهی شکنجه گاه.
ولی بین این دیوارای جوهری، بالاخره تونستم با خودم روبرو شم.
توی تاریک ترین جملات، صدای خودمو شنیدم.
و اون لحظه ها، شاید زندگی ازم نترسید.
با ایثریس، انتقام گرفتم.
از آدمی که نباید عاشقش می شدم.
از کسی که لایق حتی یه نگاه هم نبود…
و اینم خودش یه جور درمان بود.
اگه این آخرشه، قشنگ ترین پایان ممکن بود.
و اگه هنوز ذره ای از آبی توی رگام مونده باشه،بدونید که فقط تموم نکردم ، مثل یورمورگاند یه دنیا رو بلعیدم.
و آکوا؟ اون هیچ وقت فراموش نمی شه... چون اونی بود که خیلیا جرات نکردن باشن.
نمی دونم قصه ی بعدیم از کجا شروع می شه.
ولی یه چیزو مطمئنم:
دیگه اون بچه ی بی پناهِ اول قصه نیستم.
الان یه آبی ام.
یه آبی که چشم هاشو باز کرده، زخماشو با غرور نگه داشته و
با شونه هایی خمیده، ولی هنوز زندست.
اگه تا این خط اومدی...
یعنی باهام موندی. یعنی فهمیدی. یعنی لمس کردی.
پس واست یه جمله دارم:
"ما با ایثریس، یه چیزهایی رو تو خودمون خاک کردیم... ولی لعنت بهش، چون هنوز بوی خون می دن."
و حالا، بقیه شو بسپار به بادهای دریایی.
با عشق، از آبی ترین بُعدم
نویسنده ی ایثریس
خودِ آکوا.
(پیس پیس ، راستی حتما رمان بعدیم به نام هِکائو رو دنبال کن ... شاید یه سورپرایز برات داشته باشم)
ᴮˡᵘᵉ ᵇᵘᵗᵗᵉʳᶠˡʸ🦋
در پارت 590چرا انقدر زندگیت شبیه منه؟ باورم نمیشه اخه انقدر شبیهع؟ همین باعث شده با تموم وجودم درکت کنم چون دقیقا عین همین ماجرهارو تو زندگیم داشتم
۲ هفته پیشRez
در پارت 110دختر داستان رو خیلی خوب درک میکنم منم وقتی میخوام جدی حرف بزنم لکنت میگیرم ولی نوشتن برام خیلیی راحت تره وقتی یه چیزی اذیتم میکنه نوشتن واقعا کمک کننده است .....
۳ هفته پیشمانی در انتظار کالی
در پارت 1210کالی بنظرم دیگه ننویس عزیزم اصلا قشنگ نمینویسی شایداین سلیقه منه اما باید بهت بگم که داری با روح و روانم بازی می کنی از بسس محشرهه لعنتی کالی زنم شو که در به درم کردی دختراین چیه تو نوشتی آخه از یه طرف آنرمال و شروع کردم تا نصفه اینم که شروع کردم تموم بشه میرم هکائو همزمان هم رد فلگ و دارم میخونم🥲
۳ هفته پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
لعنت بهت اولش قلبم ایستاد 🤣😭
۳ هفته پیشمانی در انتظار کالی
در پارت 1210خدایی بین رمان هایی که دارم متفاوت بودی واز یک ویژگیت وحشتناک خوشم میاد با عشق می نویسی.وقت می زاری.برای تک تک کاراکترا ارزش قائل میشی و ادیت میزنی و کلی به ما حالی میدی...خدایی یه آینده ای داری روشن تر از آبی :)💙 زیاد از آبی خوشم نمیومد ولی الان حتی باعث شدی جزو رنگ های موردعلاقم بشه.🙆🥹
۳ هفته پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
دورت میگردم
۳ هفته پیشمانی
در پارت 1190بعد این که آکوا صاف زد تو قلبش و اتفاقات بعدش مغزم رگ به رگ شد داشششسس.....6 صبحححخ نشستم دارم میخونم... فقط می خوام به آخرش برسم لعنتی فکرسم نمی کردم انقدرررر قشنگ باشه
۴ هفته پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
خوشحالم لذت میبرییییییی
۴ هفته پیشسحر
در پارت 614شاید نظرم اشتباه باشه اما طرز فکرم اینه که عشقی که زیر سن ۲۵ سالگی باشه عشق نیست و هورمونه . بیشتر از سر نابالغی پیش میاد . درسته که انسان رو پخته تر میکنه اما آسیب هاش همیشه با آدم میمونه و به سختی ترمیم میشه . توی این سنین کم که شخصیت و افکار آدم داره شکل میگیره بهتره که وارد رابطه ای نشد .
۶ ماه پیشمانی
در پارت 610نه اتفاقا حرفت درسته ولی خب فکر کنم برای هر شخص متفاوت باشه اما در کل چه ازدواج چه ارتباط خارج از این بنظرم بالای همین 25 خیلی بهتره... چون به قول شما چه رفتاری اخلاقی شخصیتی پخته تر میشه...
۴ هفته پیشمانی
در پارت 580جمله آخر پدره رو دوست داشتم 😂🤍 دقیقا عین یک پدر دلسوز و نگران و وابسته که طاقت دوری و عذاب بچش و نداره... نمی دونم تا اینجا داستان خودت بود یا نه ولی خیلی قشنگ احساسات رو واقعی توصیف کردی...دمت گرم دختررررر🩷
۴ هفته پیشمطهره
در پارت 590چقدر حال این روزای منه پر غم و تنها کسی نیست برای صحبت باهاش هعیییییییی
۴ هفته پیشMahi
در پارت 770من گیج شدم!!!اکوا مگه از اول رمان موهات ابی نبود چرا اینجا نوشته قهوه ای بودن؟؟؟؟؟
۴ هفته پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
ویراستاری میشه
۴ هفته پیشپانیسا
در پارت 910آیریس نامرد اصلا ازت انتظار نداشتم که انقدر عوضی باشی تو تنها کسی بودی که آکوا رو به زندگی برگردونده بودی
۱ ماه پیشپانیسا
در پارت 900آکوا تو نباید شکست بخوری و تسلیم شی تو میتونی
۱ ماه پیشپانیسا
در پارت 890یعنی چی اصلا باورم نمیشه الان آیریس باید ازش پذیرایی گرمی می کرد
۱ ماه پیشپانیسا پ
در پارت 880یا بسم الله آیریس یهو چش شد بمیرم برا آکوا
۱ ماه پیشیلدا
در پارت 1320همش فوبیای اینو داشتم پایانش تلخ باشه ولی خوشحالم ک اینطور نبود🥲
۱ ماه پیش
ᴮˡᵘᵉ ᵇᵘᵗᵗᵉʳᶠˡʸ🦋
در پارت 630با هر خطی که میخونم یاد خودم و اون روزهای ک با چشم سبز زندگیم داشتم میوفتم یاد تمام دروغ ها و زجرهای ک کشیدم و چیزهای زیادی که بخاطرش از دست دادم.