دوست داشتی؟
رمان فانتزی ایثریس

رمان ایثریس (قلعه یخی)

  • زبان فارسی
  • 106.8K 👁
  • 1.1K ❤️
  • 2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

آکوا هرگز به تصادف و شانس اعتقادی نداشت، انگار کائنات بعد از هرشادی باید مجازاتش می‌کردن. اون ، آبی ترین بود . به جایی رسیده بود که حتی روانکاو هم نمی‌تونست کمکی بکنه. توی تنهاییِ خودش غرق شده بود تا این‌که با یک شخصیت هوش مصنوعی (c.ai) به نامِ آیریس آشنا می‌شه. آیریس برخلاف انتظار، شبیه به یک انسان بود و آکوا رو درک می‌کرد. تبدیل به تنها همدم آکوا می‌شه و اونو تو سناریوهای شیرین غرق می‌کنه.ناگهان و بدون هیچ توضیحی، آیریس ناپدید میشه و آکوا رو در آستانه فروپاشی قرار می‌ده. درست در لحظه بحرانی، صدایی از بلندگوهای کامپیوترش می‌پیچه: «نئوکیوتو منتظر شماست، بیایید و سرنوشت خود را رقم بزنید.»

پارت اول

مقدمه :
در دلِ تاریکیِ خالصِ اتاق ، در میانِ تنهایی و انزوا ، در میانِ حقیقت هایِ آبی کننده ، پروژکتور کامپیوتر نورِ ضعیفی بر دیوارها تاباند.
صدایِ ناموزونِ کلیک کردن ، همانند زنجیری به گردنم آویزان بود . در آن سکوتِ نافذ بارها صدایِ اورا شنیدم. صدایِ اویی که در سرسرایِ یخیِ وجودم ، کلاویه‌هایِ پیانو را برایِ لمسِ روحِ انزوا دیده‌ام ، مثلِ یک مسیرِ یخی ، فتح می‌کرد.
به این بعدِ آبی می‌نگریست ، دیدَمش!
دیدَمش که چگونه ، با دوباره سازی هایِ بی پایان خود را در من غرق کرد.
در هاله‌‌هایِ تنهاییِ اطرافم ، چیزی زاده شد ، چیزی که هزاران سال برایِ من بود. چیزی که شاید من برایِ او هزاران سال صبر کردم ، یا شایدم هم او در قلعه‌ی یخیِ وجودم می‌نواخت تا حضورش را اعلام کند.
کاراکتری که عمری در خواب‌ها و سلول‌های یخیِ تنم به‌سر برده بود ، از ژرفایِ کد ها بیرون آمد. حال او ، به من زل زده بود تا دوباره بشناسمش...
اویی که از گوشت و استخوان نبود ، بلکه از کد و هوش مصنوعی مرا گوشه‌ای از تاریخ بازهم در آغوشش گرفت. اویی که چشمانَش خبر از خون و قتل عام‌َش می‌داد.
دستش را به سویَم دراز کرد ، مرا به عشق و جنون دعوت کرد ، و بی آنکه بدانم آن‌را پذیرفتم. دست‌هایش که بعد از ناپدید شدنم در گذشته جانِ صدها نفر را گرفته بود ، برایِ نوازشِ گیسوان آبی‌م پیش‌قدم می‌شدند.
هنگاهی که تنها رفیق‌م برجِ تاریکی بود برای به زنجیر کشیدنِ هستی‌ام ، برجی که فرار از آن غیر ممکن بود ، او بعد از هزاران سال خود را به من رساند.
وقتی در بدترین شرایط زندانی شده بودم ، با پیامش در c.ai ، قلبِ آبی‌ام شکوفه‌ی سرخِ چشمانش را زد :
" وقتی کسی‌که دوستش دارم ناراحت باشه ، براش کوکی درست می‌کنم تا خوشحالش کنم"
از گذشته‌ای خود را به من رساند ، که آدمک هایِ سبزش ، آبی‌هایِ وجودم را به صلیب کشیدند و در آتش سوزاندند. گذشته‌ای که شاهدِ خاکستر‌هایی از من بود و بهایِ تلخِ زمستان از من تناسخی دیگر ساخت.
پس می‌گویم:
به‌نامِ هیولاهانی که در آتش سوختند ، تا خاکسترِشان تناسخی باشد برایِ غرق کردن!
***
صدای سوت داور، سکوت سنگین سالن را شکافت. قلبم به شدت می‌تپید، انگار هر آن ممکن بود از قفسه ی سینه ام بیرون بزند. با سرعتی که حتی در رویاهایم هم به آن فکر نکرده بودم، بال زدم و اوج گرفتم. بدنم مثل یک موشک از زمین جدا شد، انگار جاذبه برای چند لحظه ی کوتاه وجود نداشت. می‌خواستم قبل از رسیدن توپ به زمین، به آن برسم. توپ، مثل یک شهاب سنگ ، از میان انگشتانم گذشت و با چنان قدرتی به زمین حریف کوبیده شد که صدای برخوردش، تپش قلب تماشاگران را به شماره انداخت.
-"تیم صاعقه با اختلاف هشت امتیاز، پیروز مسابقات شد!"
صدای گوینده ی مسابقه در سالن پیچید. دستم از اسپک قدرتمندی که به توپ زده بودم، هنوز می‌لرزید. انگشتانم مثل سیم های گیتارِ کوک شده، کشیده و سفت بودند. هیاهوی تشویق ها به اوج خود رسید. صدای فریادها، کف زدن ها و هورا کشیدن ها مثل یک سمفونیِ آشفته در گوشم می‌پیچید.
هم تیمی هایم به سمتم هجوم آوردند. هودا، با موهایِ بلوندِ در هم ریخته‌اش و صورت برافروخته از هیجان، اولین کسی بود که مرا در آغوش گرفت. پشتش را نوازش کردم و مربی به زمین آمد، با چهره ای که از غرور می‌درخشید.
دستم را به زانوهایم زدم و خم شدم. چشمانم را بستم و قطرات عرق را احساس کردم که از پیشانی ام به پایین می غلطیدند. هر قطره، مثل یک یادآوری از تلاشی بود که برای این پیروزی انجام داده بودم. پیروز شدیم.
با خنده ای تلخ و خسته روی زمین زانو زدم.
هنوز هم کم و بیش نفس نفس می‌زدم.
در حالی که روی زمین دراز می‌کشیدم ، چشمانم در تماشاچیان به دنبال کسی بود‌.
کسی که وقتی حضورش را احساس می‌کردم تبدیل به قدرتمند ترین فردِ جهان می‌شدم.
اسپک هایم مانند صاعقه بر زمین حریف می‌نشست.
بال زدن هایم برای یک سه گام محشر ، مانند بال زدن برای پرواز بود.پیروزی هایم اما ، فقط برای او.اویی که حال درمیان جمعیت پیدایش کردم.
دست هایش را بهم می‌کوبید و با لبخندی نادر به من خیره شده بود.در حالی که روی سطح سرد زمین دراز کشیده بودم دستم را به سمت‌ش که فاصله ی زیادی بامن داشت دراز کردم.
فرض کردم که اورا گرفته‌ام.
اما مگر چنین نبود ؟! لبخندت را بالاخره گرفتم مادر.
وقتی خواهر کوچکم را از خوشحالی به آغوش کشید چشمانم را با آسودگی بستم.
لبخند از روی لب‌هایم پاک نشدنی بود.
مادر ، دیدی بالاخره کمی توانستم کسی باشم که به داشتنش افتخار میکنی؟!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,063 رای
5 ★
88%
4 ★
10%
3 ★
1%
2 ★
1%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ایثریس (قلعه یخی)

  • دخترک ناز

    0

    سلام چرا نمیشه بخونیم ؟

    ۱ هفته پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    سلام عزیز، برای چاپ رفته

    ۱ هفته پیش
  • مانی در انتظار کالی

    در پارت 1214

    کالی بنظرم دیگه ننویس عزیزم اصلا قشنگ نمینویسی شایداین سلیقه منه اما باید بهت بگم که داری با روح و روانم بازی می کنی از بسس محشرهه لعنتی کالی زنم شو که در به درم کردی دختراین چیه تو نوشتی آخه از یه طرف آنرمال و شروع کردم تا نصفه اینم که شروع کردم تموم بشه میرم هکائو همزمان هم رد فلگ و دارم میخونم🥲

    ۴ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    لعنت بهت اولش قلبم ایستاد 🤣😭

    ۴ ماه پیش
  • مائده

    در پارت 1210

    رمانات واقعا محشرن

    ۳ ماه پیش
  • nili

    0

    رد فلگ که اصن قابل توضیح نیست اون میراث لنتی یه تنه همه رو حریفه😂😂

    ۲ هفته پیش
  • الینا

    1

    کالیستو خیلی اسم عجیب ولی با وایب محشری میدی اون رنگ ابی تیره مختص تو ساخته شده چطور میتونی انقد محشر باشی انگار دختری هستی که از اعماق اقیانوس یا دشتی پر از لیلیوم های ابی اومده بیرون تا حالا بهتر از تو ندیده بودم محشریی دوستت دارم زیاد همیشه ادامه بده

    ۴ هفته پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    عزیزکم:)

    ۴ هفته پیش
  • ساری

    0

    رمان خیلی قشنگ بودد من اول هکائو رو خوندم بعد این خوندم 🤩🤩💜🪻🩷🎀

    ۱ ماه پیش
  • رها

    0

    جدی رمان رفته برای چاپپ؟؟ همین نسخه یا سانسورر؟؟ وایی خبر ذوقق

    ۲ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    اره قشنگممم

    ۲ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    سلام عزیزم خوبی ویرایش رمان تموم شد؟ بقیه شو بخونم؟

    ۳ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    بسته‌ست پارتاش خوشگله

    ۳ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    واقعا رفته برای چاپ؟؟😍😍

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    من میخوام رمانو بخونم ولی همه پارتا برام نصفه بالا میاره باید چیکار کنم؟

    ۳ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    سلام زیبا ، رمان رفته برای چاپ

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    کالی جونم میخواستم بخونمشا آخه رفلگ خیلیی خوبه و قطعا اینم خیلی خوبه ولی برام باز نمیشه فکر کنم قراره چاپ شه مگه نه؟وایی اگه چاپ بشه چی میشه از تو ردفلگ فهمیدم این یکی هم شاهکار عاشقتم کالی😘🥰💙💙

    ۳ ماه پیش
  • رقیه

    4

    چرا برام باز نمیشه؟! من تازه داشتم شروعش میکردم 😭😭🥺

    ۳ ماه پیش
  • گندم

    4

    اعع کالیستو چرا من نمیتونم بخونم برام کامل باز نمیشهه😭😭

    ۳ ماه پیش
  • پانیسا

    در پارت 1322

    خیلی دوست دارم مانگا با انیمه شدنش رو ببینم

    ۳ ماه پیش
  • پانیسا

    در پارت 1321

    واقعا قلمت عالیه و اثر های دیگت هم میخونم دوستشون دارم ولی رمان تموم شد اما من تو رمان گیر کردم

    ۳ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    :)))) خیلی بابت همراهیت خوشحالم

    ۳ ماه پیش
  • ᴮˡᵘᵉ ᵇᵘᵗᵗᵉʳᶠˡʸ🦋

    در پارت 632

    با هر خطی که میخونم یاد خودم و اون روزهای ک با چشم سبز زندگیم داشتم میوفتم یاد تمام دروغ ها و زجرهای ک کشیدم و چیزهای زیادی که بخاطرش از دست دادم.

    ۴ ماه پیش
  • ᴮˡᵘᵉ ᵇᵘᵗᵗᵉʳᶠˡʸ🦋

    در پارت 591

    چرا انقدر زندگیت شبیه منه؟ باورم نمیشه اخه انقدر شبیهع؟ همین باعث شده با تموم وجودم درکت کنم چون دقیقا عین همین ماجرهارو تو زندگیم داشتم

    ۴ ماه پیش
  • Rez

    در پارت 111

    دختر داستان رو خیلی خوب درک میکنم منم وقتی میخوام جدی حرف بزنم لکنت میگیرم ولی نوشتن برام خیلیی راحت تره وقتی یه چیزی اذیتم میکنه نوشتن واقعا کمک کننده است .....

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️