دوست داشتی؟
رمان بانوی سرخ اثر mehrsa_m

رمان بانوی سرخ

  • به قلم mehrsa_m
  • ⏱️۱۳ ساعت و ۳۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 73.2K 👁
  • 208 ❤️
  • 115 💬

خلاصه رمان عاشقانه بانوی سرخ

هورام که از بچگی به خاطر مشکلات ظاهریش کمتر توی اجتماع ظاهر می شده به مرور دچار افسردگی و کمبود اعتماد به نفس میشه . تا اینکه برای فرار از خودش و زندگیش رو به رابطه های مجازی میاره . ناخواسته وابستگی عجیبی به یکی از دوستای مجازیش پیدا می کنه و . . .

قسمتی از متن رمان بانوی سرخ

نگاهش و بهم دوخت . انگار اونم فهميده بود كه تا چه حد دستپاچم . دستاي خيس از عرقم و توي دستش گرفت . هميشه همينطور بودم . وقتي از چيزي دستپاچه ميشدم صورتم گُر ميگرفت و دستام به عرق مينشست . لبخندي به روش پاشيدم و سرم و به زير انداختم .
دوباره حرفهاشون و از سر گرفتن . از زير چشم نگاهي به مهبد انداختم . داشت براي خوش ميوه پوست ميكند . با صداي مهسا كه من و مخاطب قرار ميداد سرم و به سمتش برگردوندم :
- خوب خانوم چيكارا ميكني ؟
يعني نگاه زير چشمي من و به برادرش ديده بود ؟!
- هيچ بيكارم .
- به خدا ميومدي توي شركت مهبد اينا كار ميكردي . بهتر از توي خونه نشستن بود كه .
هيوا نگاه ناراضي بهم انداخت و گفت :
- ول كن مهسا فقط خودت و خسته ميكني اين خانوم پاش و از خونه بيرون نميذاره .
- اشتباهتم همين جاست ديگه .
دوباره داشت نصيحتاشون شروع ميشد . حرفشو قطع كردم و گفتم :
- تو چيكارا ميكني ؟
مهسا كه انگار منتظر بود همين سوال ازش پرسيده بشه سريع و با هيجان مشغول تعريف كردن شد . گه گاه نگاهم و از مهسا ميگرفتم و به مهبد ميدوختم .
از بي توجهيش ناراحت شده بودم . عادت داشتم كه هميشه مثل يه حامي مهربون كنارم باشه و باهام حرف بزنه . ولي امروز انگار غرق حرفاي بابام شده بود .
با ببخشيدي از كنار مهسا و هيوا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم . ماه بانو روي صندلي نشسته بود و زعفران ميسابيد . بو كشيدم عطر قرمه سبزي م*س*تم كرد گفتم :
- چه كردي ماه بانو . كمك نميخواي ؟
- نه كاري ندارم ديگه خورشت گذاشتن چيكار داره مادر ؟
از يخچال براي خودم آب ريختم و خوردم . ماه بانو نگاهي بهم انداخت و گفت :
- مادر اين جلو زُلفيات و بزن كنار جايي رو هم ميبيني راه ميري ؟
از طرز حرف زدن ماه بانو خندم گرفت . گفتم :
- اينجوري بهم نمياد ؟
- تو همه چي بهت مياد دخترم فقط اينارو بزن كنار ببينمت دلم باز شه .
به خاطر دل ماه بانو چتري هام و زدم كنار با لبخند گفت :
- آخيش دلم باز شد .
خندم شدت گرفت . ليوان آبم و شستم . هنوزم داشتم به دستاي ماه بانو نگاه ميكردم . زير لب براي خودش شعري ميخوند . دوست نداشتم پيش بقيه برم . مخصوصا كه مهبد حواسش بهم نبود !
صداي سوت و بعد هم صداي مهبد رو شنيدم :
- چه بويي .
از ديدن مهبد معذب شدم . سريع چتري هام و ريختم جلوي صورتم . و با دست چند بار مرتبشون كردم كه اين كار از چشماي تيز بين مهبد دور نموند .
مهبد دوباره رو به ماه بانو گفت :
- چه شامي بخوريم امشب . هميشه گفتم دست پخت ماه بانو حرف نداره .
ماه بانو گل از گلش شكفته بود . خنديد و گفت :
- كاري نكردم پسرم .
كار سابيدن زعفران ها تموم شده بود . بين موندن و رفتن بودم . عمه ماه بانو رو از بيرون صدا كرد و اون سريع به سمت عمه رفت . حالا من مونده بودم و مهبد . به سمتم اومد ولي من سرم و پايين انداخته بودم . رو به روم ايستاد دستاش و روي سينش قلاب كرد و گفت :
- هي دختره . چرا انقدر معذبي امشب ؟
لبخند زدم . گفتم :
- معذب نيستم .
مهبد دستش و نزديك آورد ميخواست چتري هام و كنار بزنه ولي قبلش گفت :
- اجازه هست ؟
دستپاچه بودم . قلبم به شدت ميزد . فقط سري تكون دادم . مهبد چتري هارو كنار زد و بعد نفس عميقي كشيد گفت :
- چرا براي خودت نميجنگي ؟ چرا صورتت و پشت موهات قايم ميكني ؟
لبخند كجي بهش زدم و گفتم :
- كي دلش ميخواد اين صورت و ببينه .
- مگه چشه ؟
- بس كن مهبد هميشه حرفاي تكراري ميزني .
يه لنگه ابروش و بالا انداخت . گفت :
- اعتماد به نفس داشته باش . برو جلو و به همه بگو من هورامم . خودت و پشت هيچي قايم نكن . تو براي خودت و صورتت بجنگ . بگو چيزي از بقيه كم ندارم . وقتي كه خودت حاضر نيستي بجنگي كس ديگه اي هم حاضر نيست به خاطر تو بجنگه . فقط حرفم اينه كه خودت و قايم نكن . همين .
ازم دور شد و به سالن برگشت . شعار داد ! اگه خودش جاي من بود . . . زبونم گاز گرفتم . خدا نكنه جاي من باشه .
با خودم يكم كلنجار رفتم ولي بالاخره به سمت سالن رفتم .
شام و با خانواده ي عمه خورديم . ديگه با مهبد هم كلام نشدم . بحثهاي مهسا و هيوا هم برام جذابيتي نداشت . دير وقت بود كه مهمونا رفتن . دوباره برگشتم به اتاقم . چتري هام و از روي صورتم كنار زدم . از بس موهام توي چشمام بود خسته شده بودم . روي تخت دراز كشيدم . نگاهم به كامپيوتر افتاد . امروز با آراد حرف نزده بودم .
سرم و برگردوندم . بيخيال . خستم . دلم ميخواد همين جا روي تختم دراز بكشم و به مهبد فكر كنم . به حرفاش . ميگفت بايد بجنگم براي خودم ! چه حرف خنده داري .
به پهلو دراز كشيدم . سرم و روي دستم گذاشتم . به يه نقطه ي نامعلوم كه جلوم بود خيره شدم .
توي فاميل با تنها پسري كه ميشد گفت راحتم مهبد بود . خيلي راحت بود . ترحم نميكرد . رفتارش عادي بود . ازش خوشم ميومد .
دست چپم و بالا آوردم . كاش ميشد يه چاقو بردارم و همه ي اين پوستاي مرده و چروك روي دست و صورتم و بِيُرم . افكارم بهم پوزخند زدن . " تو خودت نخواستي ببريشون . خودت نخواستي كه از بين برن . " با خودم گفتم " خيلي درد داشت . تو نميفهمي . تو هيچي از عملاي جور واجور نميفهمي . وقتي يه دكتر مياد بهت ميگه پوست پيوند زده نگرفته اين احساسارو نميفهمي . نميخواستم بيشتر از اين زجر بكشم برام سخت بود "
دوباره طاق باز خوابيدم . دوباره صداي توي سرم به حرف افتاد " تحمل ميكردي . در عوض الان سالم بودي . اونوقت ديگه لازم نبود موهات و تو صورتت بريزي و زير اون همه مو نفست بگيره . ديگه لازم نبود براي چيزي بجنگي . ديگه لازم نبود تنها باشي . . . "
انگار افكارم دست روي نقطه ضعفم گذاشته بود زمزمه كردم " تنهايي . . . " واقعا تنها بودم . دلم ميخواست از اين تنهايي در بيام . دلم ميخواست يكي ديگه تو زندگيم بود . فكرم دوباره حرف دلم و زد " مثلا يه مرد ؟ يكي كه توي همه ي شرايط كنارت باشه ؟ " قلبم لرزيد دوباره تكرار كردم " يه مرد ؟ . . . " ساكت شدم . دوباره فكرم به جام حرف زد " يا شايد يه آدم خاص ؟ " سرم و به طرفين تكون دادم . نميخوام فكر كنم . هيچ كس دلش نميخواست با من باشه . هيچ آدم خاصي نميخواست . حتي آدماي غير خاص هم نميخواستن كه با من باشن . كه تنهاييام و پر كنن . به خودم اعتراف كردم " شايد واقعا بايد عمل ميكردم . شايد جلوي درخواست هاي بابا يا التماساي هيوا واسه ي عمل نبايد وايميستادم . اگه فقط يكم ديگه تحمل ميكردم شايد ميتونستم خوب بشم . . . شايد . . . "
پلكام و بستم . " اميد الكي به خودت نده . دكترا گفته بودن فقط 50 درصد احتمال خوب شدن هست . انقدر الكي خودت و سرزنش نكن . تو حق داشتي قبول نكني . حق داشتي جا بزني . دردناك بود كه يه حرف دكتر تورو از هم بپاشونه . كه يهو از قله ي خوشبختي و آرزوهات بكشونتت پايين و داغونت كنه . "
كاش مهبد كنارم بود ! اعتراف نبود . يه جورايي خواهش دلم بود . . . كاش مهبد اينجا بود . . .
فصل دوم
چند تا تقه به در زدم . از پشت در صداش كردم :
- هيوا ناهار .


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بانوی سرخ
  • مریم

    0

    چرا رمان بانوی سرخ کامل نیست چرا نمیتونم کاملشو بخونم

    ۱ هفته پیش
  • jojo

    0

    رمان جذابی بود ممنون

    ۲ هفته پیش
  • طلا

    0

    هورام یه کم گیج بود نمی گرفت اطرافش چه خبره برای یه فرد ۲۶ ساله یکم دور از ذهنه

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    بنظرمن که چزت بود ،دختره عمل کرده فقط زرزر گریه،بعد مردابله ظاهربین هستند ،اول چهره طرف براشون مهمه،جوون نویسنده دونفرعاشق یه دختر بصورت سوخته شدن ،تخیلیه؟؟،داستان تخیلی نویسنده زیادخونده،میشد داستان خوبی باشه ولی گندیده نویسنده،چرتتتتتتت بود نصفه ولش کردم چرت به *** نخورررر

    ۳ ماه پیش
  • سلام

    0

    رمانش قلمش خیلی قوی بود دوست داشتم فقط شخصیت هورام ضعیف بود ک خوب اونم حق داشت .. در کل جالب بود و متفاوت ممنونم

    ۴ ماه پیش
  • بهاران

    0

    جالب بود ارزش یکبار خواندن و داره

    ۴ ماه پیش
  • ناری

    0

    ام راستش نمیخوام هیت بدم راستش رمان فوق العاده ای بود ولی به نظرم خیلی دیر بهم رسیدن و سه سال دوری برای کسانی که واقعا عاشق همن منطقی نیست و اینکه آراد فقط با هورام حرف می زد و اینکه حس واقعیش رو نمی گفت یکم رو مخ بود و خب تا یه فرصتی پیش میومد که اعتراف کنن بهم نویسنده سریع اونارو جدا میکرد

    ۱۲ ماه پیش
  • arukkur

    1

    شخصیت هورام قشنگ یه شخصیت ضعیف و محتاج بود نمیتونست موقعی که وقتشه از خودش دفاع کنه و زیادی وابسته به مردای زندگیش بود و آراد چقدر ناز داشت این مرد ولی در کل محشر بود

    ۱ سال پیش
  • هستی

    0

    آخیششش... جون به سر شدم تا اینا خلاصه به هم برسن🤧 شخصیت هورام رو دوست داشتم... خیلی خوب بهم ریختگی های ذهنیش و خود درگیری هاش توصیف شده بود... قشنگ بود🥰

    ۱ سال پیش
  • رمان باز

    0

    عااالی بود متفاوت و جالب بود از دستش ندید

    ۲ سال پیش
  • Soul

    3

    فعلا تا نصفه خوندم... رفتارای هورام جوریه که دلم میخواد همینطور نصفه ول کنم😐رفتاراش با حسامو درک نمیکنم😐😐هرچی حسام میگه این قبول میکنه😐🤌خیلی رو مخه!

    ۲ سال پیش
  • اسما

    1

    من خودم تقریبا تو همین وضعیتم و باید بگم نویسنده تک تک احساسات و افکار دختری مثل هورام رو خیلی خوب و دقیق توصیف کرد و پیرنگ داستان هم خوب بود و شروعش هم عالی ولی منی که تجربش کردم میگم یکم غیر واقعی ش

    ۲ سال پیش
  • Cordelia

    0

    رمان زیبا و دلنشینی بود...قلم نویسنده قوی بود و من بسیار خوشم اومد...زیبا تونسته بود احساس و عواطف هورام رو به زبون بیاره

    ۲ سال پیش
  • ****

    1

    رمان زیبایی بود من باردومم بود که خوندمش ،کاش فصل دوم داشت

    ۳ سال پیش
  • ریحان

    2

    جون به لب شدیم تا یه دوست دارم بگههه😐😂 کلافه شدیم از دست این دوتا کفتر عاشق>>

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!