لیست کلیه پارتهای رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 1
مقدمه : میدونی رِدفِلَگ یعنیچی؟ از نظرِ من یعنی دیدنِ پرچم هایِ قرمز اطراف کسی ، همونایی که بقیه حتی سایههاشونم نمیبینن. پرچمهای قرمز ، اطرافِ یه قو ، و آره... اون یه قوئه ، اما نگاهش شکارچی داره برای آهویی که تو پستی بلندی هایِ هوس انگیز تنم میرقصه. میگم دوستش دارم ، اما همزمان چاقو رو ...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 2
محمدرضا نزدیکتر اومد ، حالا از نظرم تهوعآور بود. گفت: «به چی زل زدی؟ حرف بزن!» نگاهش کردم. اشک نریختم ، نلرزیدم. حتی سکوتمم اعصابشو خط میانداخت. سکوت من پر از حرف و فریاد بود ، فریادی که اگه بیرون میاومد ، شکلی دقیق تر از یه بازنده بهم میداد. دختره ملحفه رو ول کرد. خم شد لباس زیرشو برداشت....
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 3
چند روزی گذشته... 82 ساعت از آخرین باری که عینک دروغینِ خوشبینی به چشم داشتم ، گذشته. بازدم عصبی روحم رو میشنوم ، هنوز ترمیم پیدا نکرده بود. در تلاشم جیغهای قلبم رو خفه کنم. اما دردش آروم نمیگرفت ، آه خدای عزیز ... خاطرات در تلاشن تا من رو بکشن و هرشب ، سخت تر از شب گذشته صبح میشه. از اینکه ...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 4
امروز ، قوی سیاه میزبان خوبیه. احسان ، سنگینی جهش مردمک هایِ قو رو روی خودش احساس کرد. لعنت به دستگاه گوارشش که کار دستش داده بود . مانی ، عضوِ پررنگ و دستِ راست رئیس آرامگاه ، به حرف اومد : - « یونا ، یه گوشمالی کارو درمیاره » حرفش خطاب به مو سفید بود ، مو سفیدی که گویا اسمش "یونا" بود. یونایی ...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 5
تقریباً فکم میافته. همهچیز زیبا و مرتب چیده شده بود. فضایی لوکس و بزرگ ، مشکی و قهوهای. ـ« پدرم عطاری داره ، دلم میخواد اونجا با آگاهی و علم کامل از گیاهها مشغول به کار بشم. شاید بشه گفت دلم میخواد به هم نوع های خودم کمک برسونم ، وقتی دارو دردسترس نیست ، تمام آرزوی پدرم همینه.» آقای جمال ت...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 6
یخ کردم. اولش ، سرمو بلند نکردم. صدا دوباره اومد، نزدیکتر : ـ «نعنا خانوم، میخوام باهات حرف بزنم.» سرمو بالا آوردم. جمال تبار بود. تو ماشین مشکی گرونقیمتش نشسته بود و به من خیره شده بود. نگاهش کمی فرق داشت ، به اشکهام و چهرهی درهم ریختهم لبخندی زد. اولین چیزی که از ذهنم رد شد، خشم ...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 7
لفظِ "قوی سیاه" مثل یه تیکهی یخ سُر خورد توی یقه پیراهنم و تمام ستون فقراتم رو لرزوند. احساس بدی نسبت بهش داشتم. منظور این پیرمرد چیه؟ زل زدم به چشمهای نافذ جمالتبار که انگار داشت توی اعماق مغزم دنبال یه چیزی میگشت. نگاهش با همیشه فرق داشت! من فقط چند ساعت بود با این آدم آشنا شده بودم ولی ح...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 8
خواستم دهن باز کنم و فحش کشش کنم. یعنی چی مرتیکه؟ این چه شوخیای بود؟ مگه فیلم هندیه؟ ولی یهو گوشیم زنگ خورد. صدام توی گلوم خفه شد. نگاهم رفت سمت صفحه. "ماجان" قلبم رفت تو دهنم. یه لحظه مردد شدم که جواب بدم یا نه، زدم رو دکمهی سبز. -« الو ماجان...؟ » صداش همیشه شیرین بود ، اما اون لحظه ی...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 9
ماشین ، جلویِ دروازهی بزرگ و آهنی مدرسه توقف کرد. دروازه مثل دهن یه اژدها باز بود. اما همونقدر هم باشکوه. با چشمهای گشاد ، کمی دقیق تر شدم. پرندههای حکاکی شده و طرح های پیچیدهای روی در نقش بسته بود. این چه مدرسهای بود؟ تا حالا مثلش ندیده بودم. البته آوا گفته بود مدرسهای که قراره پا توش بذ...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 10
صدام یهذره لرزید، ولی امیدوار بودم تو همهمهی اتاق گم شده باشه. ساکت شدن؛ زوم کردن روم. نگاههاشون تیزتر شده بود، حس کردم تا مغزم نفوذ میکردن ، بدجوری سرخ شده بودم و این خوب نبود. پسری که هنوز نمیشناختمش و با اون بالاتنه لـخ-ت لم داده بود ، پوزخند نشست گوشهی لبش: ـ «سپهر؟ بچهمثبتو ببین ،...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 11
دیگه انرژی نداشتم جواب بدم. تختو پیدا کردم، نشستم روش و فقط یه لحظه چشمهامو بستم. تمام هشدارای مانی تو سرم میچرخید. دریاچه ، حموم ، سال آخریا. دیگه برای امروز کافی بود. تک تکِ جملههای مانی تو سرم چرخ میخورد. کاش دروغ بود. ولی نبود. سرمو گذاشتم روی بالش بدون روکش. نو بود یا شسته نشده بود؟...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 12
باورم نمیشه ، کل شب رو نخوابیدم. از ترس و اضطراب مدام تو تختم وول خوردم و خودمو خاروندم. به پتو و ملافههای اینجا عادت نداشتم و این باعث میشد پوست حساسم سریع خارش بگیره. تا خودِ صبح به حرفهای آوا فکر میکردم اتفاقاتی که افتاده بود رو مرور کردم. سبک سنگین میکردم که بار بعد اون اشتباهو انجام...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 13
دستم هنوز تو هوا بود ، نفسم گیر کرده بود. پسرهی الاغ ، آخه من کجام شبیه فمبویی ها بود؟ شاید صدام نسبت به پسرا نازک تر بود ، سفید تر بودم و قدم کوتاه تر بود یا حتی هیکلم ظریف تر بود. ولی این دلیل میشد که بهم بگه فمبویی؟ اون پسر... دستش رو گونهش ، گونهای که یه جایِ زخم ترسناک روش بود و من سیلی ...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 14
رنگم که سفید بود و بیشتر از اون نمیتونست بپره ، اما اونلحظه احساس میکردم روح از تنم جدا شده. خاکبرسرم چطور حواسم نبود که اینا هنوز اینجان؟ مثل مترسک وایستادن و هیچی نمیگن. دیگه نتونستم به چشم هاشون نگاه کنم. از حالتِ نگاهکردنشون بیشتر خندهم میگرفت.نکنه فکر کنن مازوخیستی چیزی هستم؟ انگا...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 15
باد سردتر شد و بیشتر خودمو بغل کردم. معدهم تقریبا داشت آهنگ لری میزد از شدتِ قاروقور. همش میترسیدم ، احساس میکردم یکی از پشت میاد میگیرتم ، یا یه حیون از جنگل درمیاد و پاچمو میگیره. هرچی که میشد ، بهتر از رو در رو شدنِ دوباره با اون پسرهی پفیوز بود. حالا که اینطوریه اصلا چشمهاش قشنگ نب...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 16
ده تا پسر، هرکدوم دومتر قد... همشون عین بچهگربه جیغ میزدن و بهمدیگه چسبیده بودن! دلم میخواست بترکم از خنده.ولی حتی خنده هم نمیتونستم بکنم… همهشون پاشدن برن سمت در ورودی ، حسابی قهوهای کرده بودن. پویا سعی میکرد اول از همه وارد سالن بشه و جالبتر از اون ، دارا رو مثل عروس بغل زده بود. ...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 17
یونا که آخرین دراز و نشستشو زد، ولو شد رو زمین. نفسش بریده بریده بود و موهاش ریخته بود تو صورتش… لعنت… زیباییش دلِ آدمو میلرزوند. دقت که کردم ، تو چشمهاش یه عینک زده بوده. چرا هروقت بیرون میدیدمش عینک داشت؟ حتی موقع دراز و نشست درش نیاورده بود. کلهسیاه اما… هاه ، ای کاش ولو شده میدی...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 18
استاد تا چند دقیقه توضیح داد، بعد بیهوا گفت: - «خب آقایون… میخواییم ببینیم چقدر سریع میتونین از حالتِ ایستاده به حالت رسمی تغییرِ وضعیت بدین. هرکسی که فکر میکنه بلده، بیاد.» - هیچکس تکون نخورد. پس این مدرسه واسه چی بود ؟ واسه پررو بازیهاشون؟ استاد سکوت کرد. تو این دقیقههایِ کوتاه فهمید...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 19
نمیدونم از نگاهش میمردم یا از اینکه چیزایِ عجیبی این وسط وجود داشت که به جواب هیچکدوم نمیرسیدم. امروز باید قویِ سیاه رو پیدا میکردم! تا الانم زیادی لفتش دادم. ولی آخه از کجا؟ چیزِ مشکوکی پیدا نمیکنم ، بجز کلهسیاه که مطمئن شدم یکی از زیر دستهای قویِ سیاهه. انگار یه موجود زنده زیرِ پوست...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان رد فلگی که بوسیدمش (آواز قو) - پارت 20
نفس عمیقی کشیدم. سردیِ هوای بیرون از دستشویی به صورتم خورد و کمی هوشیارم کرد. - «گزارش امروز…» زیر لب تکرار کردم. کلمات به سختی از گلوم خارج میشدن.هنوزم اون صحنهی پرخون جلویِ چشمام بود. کلهسیاه ، انگشتاش که ازشون خون میچکید. وقتی کلِ ماجرا رو تعریف کردم ، دونه به دونه ، جزئیات به جزئیات ، آ...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
