دوست داشتی؟
رمان آرام اثر ساحل شعبانی

رمان آرام

  • زبان فارسی
  • 85.8K 👁
  • 190 ❤️
  • 158 💬

خلاصه رمان :

مردی از جنس غرور که گذشته ی تلخی داشته و این تلخی زندگی باعث شده از مسبب آن انتقام بگیره ولی زندگی جور دیگه ای برای اون رقم می خوره که ناخواسته عاشق کسی می شه که قرار بود زندگی اونو مثل خودش تلخ و عذاب آور کنه و....

قسمتی از متن رمان آرام

با دستش محکم کوبوند پشت سرم، به نشونه ی اعتراض به بابا گفتم:
_بابا ببین دخترت رو…
_شوخی می کنه عزیزم، تو جگر گوشمی، مگه می شه دلم برات تنگ نشه.
من و آرشام زدیم زیر خنده که آتوسا بهمون چشم غره رفت.
من و آتوسا باهم خیلی راحت بودیم، از وقتی که مادرمون مرده بود آتوسا خیلی هوای من رو داشت، بعد از اینکه شام رو خوردیم، عزم رفتن کردن. نفس رو که مثل پرنسس خوابیده بود رو بوسیدم و به آتوسا دادم و باهم خداحافظی کردیم. منم که دیگه از زور بی خوابی جونی تو تنم نمونده بود،”شب بخیر” گفتم و به سمت اتاقم رفتم، تا سرم به بالش خورد، چشمام بسته شد و به آغوش خواب رفتم…
صبح با خستگی از خواب بیدار شدم و سریع یکم آرایش کردم و سرپایی صبحانه خوردم و به دو خودم رو به ماشین رسوندم….
جلوی دانشگاه پارک کردم و وارد سالن شدم، برای مهلا دست تکون دادم و به سمتش رفتم و گفتم:
_چه خبره اینجا؟
_قراره با بچه ها بعد از دانشگاه بریم بیرون.
_وا.. برای چی؟
-برای چی داره؟ این مدیر که بلد نیست ما رو مسافرتی.. چیزی.. بفرسته، خودمون باید به فکر باشیم.
_برو بابا توام.. حوصله داریا، من که نمی یام.
_غلط کردی، باهم می ریم، تازه سهیل و امیر علی هم قراره بیان.
_خوب بیان
_کوفت..گمشو بریم تو کلاس بعداً در مورد این قضیه حرف می زنیم.
وارد کلاس شدیم و بالاخره بعد از ساعت های خسته کننده، دانشگاه تموم شد! خواستم برم سمت خونه که مهلا دستم رو کشید…
_کجا؟
_خونه
_آرام اذیت نکن دیگه، بیا بریم.
_حال ندارم به جون تو
_ گمشو برو خونه، لباست رو عوض کن، ساعت شش جلوی دانشگاه باش.
_سعی می کنم.
_ب خدا اگه تو نیای..
خندیم و دستم رو به صورت تسلیم اوردم بالای سرم و به معنی “باشه” تکان دادم. سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم. در خونه رو باز کردم و مثل همیشه، با صدای بلند سلام کردم، کسی نبود، باز طبق معمول سارا جون رفته بود خرید، پوفی کردم و به سمت اتاق رفتم. لباسم رو در اوردم و دوش گرفتم.
اومدم بیرون و به سمت کمد رفتم، نمی دونم چرا دوست داشتم امروز بهترین تیپم رو بزنم، مانتو جگریِ کوتاه ام رو که تا بالای زانوم بود رو در آوردم و شال هم رنگش رو هم در اوردم و جوراب شلواری هم پام کردم.
خب اینم از تیپم. رفتم جلوی آینه و یه خط چشم نازک بالای چشمم کشیدم و آرایشم رو با ریمل و رژ لب جگری تکمیل کردم، به خودم نگاه کردم؛ “عجب جگری شدم” کلا از آرایش غلیظ خوشم نمی اومد.
کیف و کفش مشکیم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. سر راه یکم خوراکی خریدم و به سمت دانشگاه رفتم، همه ی بچه ها اومده بودن و من داشتم دنبال مهلا می گشتم که دیدم امیر علی داره می یاد سمتم؛ خیلی خوشتیپ شده بود ولی چه فایده.. اخلاقش صفر بود.
با اومدن امیر علی دست از آنالیزش کشیدم و به صورتش نگاه کردم که رو به من گفت:
_سلام آرام خانوم..خوب هستین؟
_مرسی ممنون.. مهلا رو ندیدین؟
_با سهیل رفت.
ای بمیری مهلا که من رو اینجا تنها گذاشتی. خوبه باز ماشین آوردم ولی دوست نداشتم تنها برم.
داشتم با خودم فکر می کردم که امیر علی گفت:
-بیاید باهم بریم.
_نه مزاحم نمی شم، خودم ماشین دارم.
_این چه حرفیه.. همین جا پارک کنید؛ با ماشین من می ریم. بچه ها هم دارن راه می افتن.
_باشه
با اینکه ازش خوشم نمی اومد ولی از تنهایی بهتر بود، به سمت ماشینش رفتیم، عجب ماشینی داشت، مثل خودش شیک و خوشگل بود، اگه اخلاقشم خوب بود، هلویی می شد واسه خودش، از فکر خودم خنده ام گرفت…
_به چی می خندین؟
_هیچی
سوار ماشین شدیم و به سمت “تنگه واشی” حرکت کردیم…
هر دوتامون روضه ی سکوت گرفته بودیم، هیچ کدوممون حرف نمی زدیم. سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم. به مردمی که خوشحال بودن، با حسرت نگاه می کردم به بچه هایی که دست مادرشون رو سفت گرفته بودن تا نیفتن، کاشکی مادرم اینجا بود تا منم دستش رو می‌گرفتم و به آغوشش پناه می‌بردم، ناخودآگاه قطره ای از چشمم چکید؛ خواستم با انگشتم پاکش کنم که امیر علی دستمالی به طرفم گرفت، ازش گرفتم و تشکر کردم، اونم به تکان دادن سرش اکتفا کرد.
بالاخره بعد از چند ساعت به تنگه واشی رسیدیم، از ماشین پیاده شدم و به سمت مهلا رفتم با دستم زدم روی شونه اش و گفتم:
_مهمون دعوت می‌کنی بعد خودت با سهیل می ری؟
_خب حالا واسه ی تو هم که بد نشد، با امیر علی اومدی.
_نیست که خیلی ازش خوشم می یاد.
_حالا هر چی
به سمت بچه ها رفتیم که داشتن تو آب بازی می کردن. داشتم بهشون نگاه می کردم که دیدم مهلا پاچه شلوارش رو کشید بالا و دست من رو کشید؛ تا خواستم مخالفت کنم، من رو پرت کرد تو آب…
تموم تنم خیس آب شده بود، بچه ها که دیگه روی پا بند نبودن، داشتن به من مهلا می‌خندیدن، منم نامردی نکردم؛ هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم اونم بهم چشم غره رفت و گفت:
_خب حالا..انگار چیشده.. خیس شدی دیگه.


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
بر اساس 190 رای
5
64%
4
32%
3
4%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آرام

  • دریا

    0

    عالی بود عاشقش شدم دستت درد نکنه خسته نباشی این رمان تونست اشکمو دربیاره💜🌸

    ۱ ماه پیش
  • خانم هَلو

    0

    با احترام به نویسنده اصلا خوب نبود

    ۲ ماه پیش
  • m80a

    0

    خوب بود ولی باید یکم طولانی تر میشد پسره با دختر ازدواج میکرد بعد عاشق اون میشد و پدر دختره نباید می کرد

    ۳ ماه پیش
  • tanaz

    0

    بدنبود هیجانی نبود مخصوصا اوایل رمان آرام زود وابسته شد و اینکه امیرعلی هنوز انتقام نگرفته عاشق آرام شد آخرش خوب بود ولی حیف چرابابایی آرام مرد درکل خوشم نیومد

    ۴ ماه پیش
  • شاه

    0

    با عرض سپاس و معذرت از نویسنده،موضوع انتقام خیلی خوب بود ولی متاسفانه روند و محتوای داستان خیلی جالب نبود و خوب پیش نرفت بنظرم اگه رو موضوع انتقام بیشتر و به طور جدیتر کار میکردین خیلی بهتر میشد

    ۵ ماه پیش
  • مائده

    2

    رمان واقعا بی معنی بود

    ۷ ماه پیش
  • گیسو

    2

    خوب بود ولی ارام نباید اینقدر خودشو کوچیک میکرد جلوی امیرعلی باید ازیتش میکرد بعد جواب بله میداد

    ۸ ماه پیش
  • سارا

    0

    این رمان عالیه ولی واقعی است

    ۱۲ ماه پیش
  • "Fatima"

    0

    رمان جالبی بود فقط بعضی جاهاش نیاز به جمله بندی بیشتری داره و اینکه اخرش بهتر بود یکم بیشتر ادامه داشته باشه.

    ۱ سال پیش
  • گیتی

    0

    خدا قوت خوب بود لذت بردم🥰👏🏻👏🏻👍🏻

    ۱ سال پیش
  • حرف نداشت عالی بود

    0

    عاشقش شدم😃🤩🤩

    ۱ سال پیش
  • Baran

    6

    سلام با عرض معذرت،ولی خیلی داستان بدون محتوایی بود. پسره از دختره انتقام گرفته، دختره ۲ سال زندگیش رو به خاطر پسره، تو تنهایی گذرونده، ولی هنوز هم عاشق پسره است بدون اینکه پسره عذرخواهی کنه 🫥

    ۱ سال پیش
  • سارینا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مرجان

    5

    با عرض معذرت از نویسنده، اصلا رمان خوب و با کیفیتی نبود و من حتی به نوجوانان هم توصیه نمیکنم. امیدوارم از قلم خانم شعبانی عزیز کارهای بهتری بخونم. ممنون.

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️