پارت یک :
مقدمه :
میدونی رِدفِلَگ یعنیچی؟
از نظرِ من یعنی دیدنِ پرچم هایِ قرمز اطراف کسی ، همونایی که بقیه حتی سایههاشونم نمیبینن.
پرچمهای قرمز ، اطرافِ یه قو ، و آره...
اون یه قوئه ، اما نگاهش شکارچی داره برای آهویی که تو پستی بلندی هایِ هوس انگیز تنم میرقصه.
میگم دوستش دارم ، اما همزمان چاقو رو تو بدنش فرو میکنم. لمسِ دستهاش جهنمه ، جهنمی به نامِ آرامگاهِ قو!
اون از بهشت نیومده ، پسری گناهکاره ، معتاده به پیچ و تاب تنم.
"ردفلگ" اسمی بود که به اون دادم ، وقتی سرعت موتورش رو برای ترسوندنم بیشتر میکرد.
لبخندش قبر هویت دخترونهام رو حفر میکنه و در اون حین این منم که روباه مکار صدا زده میشم.
چطور به اطرافیانم بگم من دیگه از دست رفتهم؟
برای تنها قویِ سیاهم گناه میکنم ، برای اون نفس میکشم ، حتی ممکنه آدم بکشم.
من نعنای کوچیکی بودم که تو آغوش گرم خانوادهی روستاییش بزرگ شد ولی ورق برگشت و همسر مردی شدم که هشتسال از خودم بزرگتر بود. سرانجام با خیانتش اونم سر تخت خونهی خودم ، به آغوش غم سپرده شدم. و غم برای من یعنی همون قویِ سیاهِ بختم.
میدونم قویِ سیاه...میدونم که هیچوقت مال من نمیشی ، پس هر اینچ از تنت رو تو ذهنم حک میکنم.
نفست رو بده عزیزم ، وقتی که منو مثل قبل به چشم یه وسیله برای سرگرمیت نگاه نکردی ، زیباتر التماس کن.
میتونم نجاتبخش تو باشم ، میتونم دردت رو بگیرم ، اما تو...
آه عزیزم ، شبیه بدترین گناهِ زندگیام هستی.
***
دستم تا مچ رفته بود تو سبد انار. پوستاش ترک خورده بودن و آب سرخشون راه افتاده بود رو انگشتام.
ماجان میگفت دختر نامزد کرده نباید دستاش اینقدر خط بیفته، زشته. باید ظرافت و زیباییهات رو به عنوان یک تازه عروس نگه داری.
باد زد روسریم رفت عقب. از صبح صدبار انگشترمو چرخونده بودم تو انگشتم.
ساده بود و بینگین.
ولی برای من از همه طلاهای ویترین شهر قشنگتر بود. وصالم با محمدرضا.
سبدو برداشتم رفتم سمت انارای نچیده. امشبم مهمون داشتیم. بازم حرف خونه، جهاز، تاریخ عروسی. جهازم تقریباً کامل بود. یادمه مادرشوهرم "فریبا خانوم" با یه لبخند زورکی گفت: "وسیلههای سنگین با خودتون."
خب معلومه ، شاهپسرش رتبه یک کنکور بود. دانشگاه تاپ میخوند.
من چی؟ منی که دبیرستانو نصفه ول کرده بودم.
با اینحال دلم قِلقلک میرفت با فکرش. با اینکه میدونستم طاقچه بالا میذارن برام.
میگفتم حق دارن. محمدرضا سرتره.
خدا رو شکر میکردم زن یکی از اون زنمردههای دِه نشدم صدتا بچه بندازم رو کولم بزرگ کنم.
چادرم رو جمع کرده بودم بالا که خاکی نشه. باید زود برمیگشتم حموم.
اگه یه روز درمیون میرفتم، غر میشنیدم ازش.
«زن باید همیشه مرتب باشه.»
«زیاد جلو مردا نخند.»
«موهات معلوم نباشه.»
هر چی میگفت، قانون بود. یه قانون زیبا برای من که اصلا قرار نبود ازشون سرپیچی کنم.
حواسم به خندیدنهام بود. به تار موهام. به نفس کشیدنم حتی.
یه انار کندم. سفت بود. با ناخن خط انداختم روش. ترک خورد.
با خودم گفتم زندگی هم لابد همینه… اولش سفت، بعد که وا شه شیرینه.
خندیدم.
من همینقدر سادهام.
دراز کشیدم زیر درخت.
چند ماه دیگه شاید همین موقع تو خونهی خودم باشم. محمدرضا بیاد، بگه «نعنا خسته شدم»، من چایی بریزم، ذوق کنم از اینکه خانومشم.
دلم میخواست زودتر برسم به اون زندگی.
زودتر بشم خانوم خونهش.
زودتر مادر بچههاش باشم.
گوشیمو درآوردم. چت دیشبمونو باز کردم.
آخرین پیامش هنوز باعث میشد بلرزم:
«قبل عروسی باید انجامش بدیم. همین که گفتم.»
گوشه لبمو گاز گرفتم. تا همینجاشم به زور نگهش داشته بودم بیشتر از بوسه نشه.
هر روز اصرارش بیشتر میشد. پدرسوخته آروم نداشت.
ولی رسم اینجا یه چیز دیگهست. شب عروسی باید همه چی معلوم شه.
روتختی آغشته به خون باید دیده بشه.
وگرنه…
اسم دختر زود عوض میشه.
اذون از دور به گوش رسید.
محمدرضا گفته بود دیر میاد مهمونی. پس باید حسابی به خودم برسم.
سبدو برداشتم و راه افتادم سمت خونه.
***
دو ساعت گذشت.
خونه بوی برنج دمکشیده و پیاز داغ گرفته بود. ماجان هزار بار سفره رو صاف کرده بود، هی قاشق جابهجا میکرد، هی زیر لب صلوات میفرستاد.
تازه از حموم اومده بودم بیرون.
اونقدر خودمو سابیده بودم پوستم برق میزد. موهام فرفری و بلند ریخته بود رو شونههام. یه رژ صورتی کمرنگ زدم، محمدرضا عاشقش بود و میگفت :
«این رنگ رو لبت خوشمزهترت میکنه.»
پیراهن گلدارم رو پوشیده بودم. کمرشو خودم تنگتر دوخته بودم که خوشفرم وایسه.
جلوی آینه وایسادم.
گونههام گل انداخته بود.
چشمهام آبیتر از همیشه برق میزد.
هنوز نرسیده بود ، نمیدونم کجا مشغول بود.
پیامی که داده بودم سین خورده بود. جواب نداده بود.
مهمونا کمکم میرسیدن. بابا رفت دم در استقبال. صدای خنده و سلامعلیک پیچید تو حیاط.
ماجان داد زد:
«نعنا! لیوان کمه مادر. برو از لیوانای جهازت بیار، کمتر آرابیرا کن دختر.»
چادرم رو انداختم سرم و تند راه افتادم.
خونهی من و محمدرضا یه کوچه بالاتر بود. قرار بود یه سال اول زندگیمونو اونجا شروع کنیم. میگفت فعلاً همینجا، من کار پیدا کنم، استاد دانشگاه که شدم میریم شهر خونه میخریم.
میگفت دختر شهری نمیخوام. ساده باشه. نجیب باشه. کدبانو باشه.
و من هر بار فکر میکردم یعنی منو انتخاب کرده چون خاصم.
جلوی در رسیدم.
کلید تو کیفم بود.
ولی در نیمهباز بود.
ایستادم.
یه لحظه دلم خالی شد. سریع خودمو جمع کردم.
حتما محمدرضاست اومده زودتر. شاید خواسته سوپر بره، یادش رفته درو ببنده.
در رو هل دادم.
اول کفشای محمدرضا رو دیدم.
اما یه برق قرمز تو تاریکی...
چشمهام عادت کرد.
کفش پاشنهبلند زنونه.
با خودم گفتم حتماً کفشا برای منه ،سورپرایزه. احمق نشو نعنا.
قلبم کوبید تو گلوم.
همون لحظه یه صدای خفه پیچید تو خونه.
یه نفس بریده.
یه خندهی کوتاه زنونه.
چادرمو محکم گرفتم.
دمپاییهامو آروم درآوردم.
پا برهنه رفتم جلو.
دوباره صدا.
این بار واضحتر.
جلوی در اتاق ایستادم.
اتاق ما.
برای اولینهامون.
برای شب عروسی.
برای ملحفهی سفیدی که باید دستنخورده میموند.
دستم رفت روی چارچوب.
در نیمهباز بود.
ملحفه سفید مچاله شده بود.
چین خورده. کشیده شده.
بعد پای برهنهی یه دختر رو دیدم.
ناخن با لاک قرمز براق.
محمدرضا پشت به در بود.
پیراهنش افتاده بود روی زمین.
دختره خندید. صدای شهوتزده و ریزش تو گوشم پیچید:
«مطمئنی درو بستی؟ میترسم یهو بیاد.»
محمدرضا با همون نفس بریده گفت:
«ولش کن اونو…»
اون.
همین یه کلمه ، اون من بودم.
دنیا دور سرم چرخید.
من حتی تا چند ماه نتونسته بودم بیشتر از یه بوسه بهش اجازه بدم.
بدنی که برای من مقدس بود ، حالا کامل کنندهی یکی دیگه بود.
با کسی که جسورتر بود ، زیباتر بود.
انگار یکی یه تشت آب یخ خالی کرد تو رگهام.
نمیتونستم جیغ بزنم یا گریه کنم.
چشمم رفت به پایهی تخت.
برچسب قیمت هنوز زیرش بود.حتی کامل نکنده بودمش.
دختره سرشو برگردوند.
نگاهمون قفل شد. چشم تو چشم چند ثانیه. بعد جیغ کشید.
محمدرضا برگشت.چشمهاش گرد شد ، اما شرمی توشون نبود.بیشتر انگار غافلگیر شده بود.
سریع دختره رو کنار زد. لباساشو از زمین جمع کرد. تتهپته میکرد.
هنوز خشک ایستاده بودم.
گفتم:
«لیوان کم داشتیم.»
صدام آروم بود و بیلرزش.
خودمم نشناختمش. نگاه کردم به ملحفه سفید.
به رد انگشتها.
به جای بوسههای قرمزی که روی تنش مونده بود.
مگه نگفته بود رژ گلبهی دوست داره؟
یه لبخند خیلی کمرنگ نشست گوشه لبم.
محمدرضا یه قدم اومد جلو. هنوز نفسش جا نیفتاده بود. پیراهنشو هولهولکی کشید تنش، دکمههاشو اشتباه بست، جلوی چشمهای شیشهایم با صدای خفه و عصبیای گفت:
«اینجا چی کار میکنی تو؟»
فقط نگاش کردم.
هیچچیز نگفتم ، هیچچیز!
قلبم هر لحظه به ایستادن نزدیک میشد.
دختر ملحفه رو دور خودش پیچید. آروم از تخت پایین اومد. انگار نه انگار که تو خونهی من وایساده.
البته ، خونهی سابق...
خونهی که هیچوقت برای من نبود.
خونهای که انگار بدون اینکه بدونم ، کثافت کاری های زیادی توش شکل میگرفت.
گوشم زنگ میزد.
محمدرضا صداشو برد بالا:
«مگه در نمیزنی؟ شعور نداری؟»
قلبم هر لحظه فشرده تر میشد.
باورم نمیشد...
خندم گرفت. با ناباوری.
گفتم: «در خونهی خودمو؟»
صدام میلرزید.
باید چیکار میکردم ؟
معمولا آدمای ساده و تنهایی مثل من وقتی خیانت میبینن چیکار میکنن؟
چشماش برق زد. برقی کثیف!
«خونهی خودت؟ کی گفته این خونه مال توئه؟ بابات پولشو داد؟»
یه لحظه حس کردم سیلی بدی خوردم. اونهم از حرفش. کم مونده بود بشینم روی زمین و قاه قاه بخندم.
چه اتفاقی داره میافته؟ چرا انگار اونی که خیانت کرده بود من بودم؟
با همون ناباوری و خنده نگاهشون میکردم.
مغزم دنبال راهی میگشت ، دنبال حرکتی ، حرفی...
اما پوچ بودم.
دختره جلوتر اومد. موهاشو با انگشت جمع کرد پشت گوشش. لاکش برق میزد. لاکی که انگار قرار نبود رنگش از ذهنم بره بیرون. بوی عطر تندش تو اتاق پیچیده بود.
نگاه بالا به پایین انداخت بهم. از چادر سرم تا پای برهنهم.
با تحقیر نگاه میکرد.
گفت:
«اینه؟ همونه؟»
محمدرضا پوزخند زد.
«آره.»
دختر خندید. جوری که دندوناش برق میزد.
زیباییش وصف نشدنی بود و این وسط من مترسکی که هنوز چیزیو تجزیه تحلیل نکرده بود.
«فکر کردم چی باشه. این که بچهست.»
محمدرضا دستشو برد تو موهاش. عصبی بود از گیر افتادنش.
از کارش عصبی نبود...
از نابود کردنم تو اون لحظه عصبی نبود...
از اینکه احساس میکردم قلبم داره از درون خونریزی میکنه عصبی نبود...
عصبی بود که چرا ، تو اون زمان ، اونجام!
داد زد:
«اصلاً به تو ربطی نداره من با کیام. هنوز عروسی نکردیم ، چی از جونم میخوای ، دستم بهت نزدم که.»
نگاهش کردم. همون مردیه که هر شب پیام میداد دلم برات تنگ شده؟ همونی که عاشقانه نگاهم میکرد ؟
پس...بعد از این چطور عاشقانه و صادقانه ترین نگاهها هم باور کنم؟
فقط گفتم:
«بهم لیوان بده ، بالای کمدن ، دستم نمیرسه.»
یهچیزی درحال فروپاشی بود و من درحال نادیده گرفتنش. این فقط یه خواب بود.
دختره ملحفه رو محکمتر پیچید دور خودش. اومد نزدیکم. اونقدر نزدیک که نفسش خورد به صورتم.
آروم گفت:
«برو خونهی مامانبابات عروسکبازی کن. مرد بزرگتر از خودتو گرفتی، بلد نیستی نگهش داری.»
چشم تو چشمش شدم.
چشمهای مشکی ، موهای مشکی...
چرا تا اون موقع نفهمیده بودم؟
دستهام میلرزید ، نفسم درنمیاومد.
برای چیزی که از دست رفته ، یا بهتره بگم برای چیزی که از اولم برای من نبود ، جنگیدن چه فایدهای داشت ؟
داد زدن ، جیغ زدن ، شکستن همه چیز ، وحشی بازی...
چه فایده؟
محمدرضا با حرص گفت:
«نعنا برو بیرون. آبرومو بردی. اگه یه کلمه به کسی بگی، خودت میدونی باهات چی کار میکنم. فکر نکن چون سادهای کسی دلش برات میسوزه.»
ساده.
همون کلمهای که یه زمانی تعریف بود، حالا شده بود فحش.
بازهم نگاهِ گنگ و گیجم رفت سمت تخت.
سمت بالشهایی که خودم با دست خودم روبالشتی کشیده بودم.
دختره خندید و زیر لب گفت :
« نعنا هم مگه اسمه ، دهاتی هاهم چه اسمای عجیبی برای تخم و ترکههاشون میذارن ، موهای نارنجیشو نگاه کن.»
محمدرضا نزدیکتر اومد. صدای نفسش تند بود.
آروم و زهرآلود گفت:
«فکر کردی چون نجیبی، چون دو تا قرمهسبزی بلدی بپزی، من عمرمو پای تو میذارم؟ من استاد دانشگاه میشم. زنم باید کنارم کلاس داشته باشه. بفهمه مجلس چیه. بفهمه مرد چیه ، بفهمه باید چطور دلبری کنه واسم.»
چشمم تکون نخورد.
مگه این خودش نبود که سر تمام این ویژگیهام برام سجده میکرد ؟
دختره خندید.
«ببین چطوری زل زده ، بوی گندِ پهن گاو میده.»
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ایدا
1من همون اولش فهمیدم این مرتکه ح.ر.م.ز.ا.د.ه لیاقت نعنا ناناز رو نداشت الهی ذلیل بشه ایشالا ننش به عزاش بشینه مرتیکه اشغال عوضی
۲ هفته پیشآدولفا
1وای از همین پارت اولی جگرم سوخت براش💔😭 یه ار پی جی بدیپ دستم من دهن این محمدرضا رو سرویس کنم بلکه یکم آروم شم.
۱ ماه پیشمهسا
2جین.درلا پسندِ ،حر....زاده
۲ ماه پیشAyda
1بدترین کابوس یه دختر و بیشرف ترین مرد تو یه قاب:
۲ ماه پیشدینا
2ای مرتیکه کوسه کشششش
۲ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
یا امام
۲ ماه پیشRez
3این اقای نخبه رو برام بپیچید بدین برم اصلا کاریش ندارم دستم بشکنه بخوام نخبه کشور رو شکنجه کنم این حرکات اصلا در حد روحیه لطیفم نیست فقط میخوام با محمد رضا جان یه گفت و گو خیلییییییی کوتاه داشته باشم
۲ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
اصلا ببرش برای خودت
۲ ماه پیشRez
2یکی به اون زنیکه چغندر بگه بجایی گوز گوز کردن خودت رو بپوشون که ابرو خودت رو بردی هعیییی بزنی دهنش اول محمد رضا جان رو تیکه تیکه کنی
۲ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
😂😂😂
۲ ماه پیشRez
2مرتیکه قوزم... اهم اهم محمدرضا جان سلام من رو به مادر تون برسونید بهشون بگید همیشه به فکرشم
۲ ماه پیشناشناس
1همچین نراییو باید بزاری تو دیگ پر از اب قشنگگگ جوش بیاد👹
۲ ماه پیشdeniz
1پارت اول رمانو که خوندم فهمیدم واقا قلم قوی داری و من که به شخصه شیفته رمان شدم انه شرلی جونم قصه نخور خودم میام میگیرمت محمد رضا بره به درک
۲ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
دورت بگردم لطف داری امیدوارم لذت ببری
۲ ماه پیشdeniz
1لذتو که صدرصد یه چیزی فراتر زندگیییی میکنم با این رمان
۲ ماه پیشMani
2شتتتت عجب استوریایی خب بریم که استارت بزنیم رمانو
۲ ماه پیشطوفان
0استادم تو بودی جانم
۲ ماه پیشطوفان
0صد در صد لذت میبرم مگه میشه تو دنیا خلق کنی و کسی غرق دنیای تو نشه اونم من تو محشر گلم هرچی خلق کنی عالیه و میدرخشی مثل ماه هستی نوری که تاریکی رو از بین میبره ماهی که راهو تو تاریکی ترسناکی شب بهت نشون میده و بهت میگه من هستم برو جلو نگران نباش تا من هستم تاریکی کاریت نداره اکوا کالیستو تو ماه منی
۲ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
برای همین حرفاته خوشم ازت میاد :)))
۲ ماه پیشطوفان
1و کالی تو دوباره برای گرفتن جون من شروع کردی گلم نه ....🥺🖤
۲ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
ای وای دورت بگردم ، اومدی اینجا ، امیدوارم لذت ببری
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آزیتا
0عالیی بودد، شروع زیبایی داشت