پارت صد و بیست و هشتم :

به مریض خونه رسیده بودیم،بارون نم نم میکرد و طی چند قدم،با ارباب وارد مریض خونه شدیم!!
دل تو دلم نبود بفهمم قضیه از چه قراره،آرزوم این بود که آفتاب حامله باشه،
من میخواستم از این زن کم سن یه بچه داشته باشم،دلم میخواست حالا که گل نسا نتونسته بود پسر بزاد،
حداقل آفتاب این کار رو تموم کنه...
درست بود پوران هم حامله بود،از من حامله بود،
اما حتی اگه چند تا پسر رو باهم بزاد،اØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون ❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️