رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و بیست و هشتم :
به مریض خونه رسیده بودیم،بارون نم نم میکرد و طی چند قدم،با ارباب وارد مریض خونه شدیم!!
دل تو دلم نبود بفهمم قضیه از چه قراره،آرزوم این بود که آفتاب حامله باشه،
من میخواستم از این زن کم سن یه بچه داشته باشم،دلم میخواست حالا که گل نسا نتونسته بود پسر بزاد،
حداقل آفتاب این کار رو تموم کنه...
درست بود پوران هم حامله بود،از من حامله بود،
اما حتی اگه چند تا پسر رو باهم بزاد،اØ
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالی بود مرسی زهرا جون ❤️