پارت صد و بیست و دوم :

دراز کشیده بودم،به دور از تمامیه هیاهو ها..
به دور از جنجال به پا کردن های خانم بزرگ،نیش و کنایه های پوران...
حتی...
حتی به دور از نصیحت کردن های راه و بی راه گل نسا خانم..
من از همه چی به دور بودم،جز ارباب...
ارباب خوابیده بود،اما من فکر و خیال نمیزاشت خواب به چشمام بیاد..
درست عین یه مرد،این روز ها پشتم بود...
نمیزاشت،غم تو دلم بشینه،گاهی اوقات،ارباب انقدر مهربون و Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا عیدانیان

    0

    رمان بسیار زیبا کلی خیلی طولانی میباشد و آدم خسته پیشه از این همه بدی و ذلت

    ۶ ماه پیش
  • پریا

    0

    فخرالزمان بیش از حد توی داستان غیرطبیعه

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️