رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و سی و ششم :
چشم باز کردم و دیدم رو به روی یه در قهوه ای رنگ ایستادیم و زیور شروع به کوبیدن در کرد و گفت:
_دای جان!!!
زندای ملحیه،منم زیور...
در رو باز کنید...
میگفت و تند تند در رو به هم میکوبید!
احساس میکردم تو کمرم یخ بسته دیگه تحمل نداشتم،احساس میکردم چشمام داره سنگین میشه و با شنیدن صدا های مبهم و گنگ زیور،
چشم هام آروم بسته شد و دیگه هیچ چیزی نفهمیدم!
بخدا نمیدونم دای جان،نمÛ
لطفا صبر کنید...

Anita
1خیلی تغییر شخصیت گل نسا صفر و صدی شد بهتر بود الان مثلا یه مقدار دلش براش میسوخت بعد میگف نباید برگرده