پارت صد و سی و ششم :

چشم باز کردم و دیدم رو به روی یه در قهوه ای رنگ ایستادیم و زیور شروع به کوبیدن در کرد و گفت:
_دای جان!!!
زندای ملحیه،منم زیور...
در رو باز کنید...
میگفت و تند تند در رو به هم میکوبید!
احساس میکردم تو کمرم یخ بسته دیگه تحمل نداشتم،احساس میکردم چشمام داره سنگین میشه و با شنیدن صدا های مبهم و گنگ زیور،
چشم هام آروم بسته شد و دیگه هیچ چیزی نفهمیدم!
بخدا نمیدونم دای جان،نمÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Anita

    1

    خیلی تغییر شخصیت گل نسا صفر و صدی شد بهتر بود الان مثلا یه مقدار دلش براش میسوخت بعد میگف نباید برگرده

    ۱ سال پیش
  • علیرضا۲۷

    0

    حسادت با آدم چه ها که نمیکنه حسادت جز سیاهی قلب چیزی به همراه نداره

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️