رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و بیست و چهارم :
بزاق دهنم رو پایین دادم و گفتم:
_اگه شما انقدر خشن رفتار نکنید،اصلا نیاز نیست که من روی اون تخت بخوابم و استراحت کنم...
ماهدخت از ترس لب زد:
_آفتاب چی داری میگی؟دیوونه شدی!!
ارباب مات و مبهوت بهم خیره شده بود و من،
بدون نگاهی به ماهدخت ادامه دادم:
_شما...
شما ارباب هستی،درست،باید همه ی ما از شما اجازه بگیریم برای هر روزمون،
اما شما خیلی خشن میشی گاهی آقا،اینجوری
لطفا صبر کنید...
