پارت صد و بیست و چهارم :

بزاق دهنم رو پایین دادم و گفتم:
_اگه شما انقدر خشن رفتار نکنید،اصلا نیاز نیست که من روی اون تخت بخوابم و استراحت کنم...
ماهدخت از ترس لب زد:
_آفتاب چی داری میگی؟دیوونه شدی!!
ارباب مات و مبهوت بهم خیره شده بود و من،
بدون نگاهی به ماهدخت ادامه دادم:
_شما...
شما ارباب هستی،درست،باید همه ی ما از شما اجازه بگیریم برای هر روزمون،
اما شما خیلی خشن میشی گاهی آقا،اینجوری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️