پارت صد و بیست و ششم :


دماغم روبالا کشیدم و مهلقای که داشت دست وپا میزد روبه سمت فخرالزمان گرفتم..
به آرومی بغلش کرد و گفت:
_چقدر چشم هاش شبیه سپنده،اما ای کاش پسر میشد!
بهم برخورد و لب زدم:
_اما برای من و سپند اصلا فرقی نمیکنه پسر و دختر بودن،
نعمت خدا،هرچی که باشه،قابل ستایشه،شماچرا همش پسر دوست دارید!
فخزالزمان پوزخندی زد و گفت:
_دِنه د دیگه،اگه الان پسر به بغل داشتی،ارباب انقدØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدیقه

    0

    چقدر دنیا بیرحمه، ظالم همیشه سالمه، مادر شوهر نیست بلای جونه اصلا هم از خدا نمی ترسند

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • نگار

    0

    پی دی آف اینو چطوری بگیرم ؟!

    ۱ سال پیش
  • ناشناس

    0

    برای گرفتن کل داستان به صورت پی دی اف باید چیکار کنیم؟

    ۱ سال پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    @Khazaei68054 به این آیدی در ایتا پیام بدید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️