رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و بیست و ششم :
دماغم روبالا کشیدم و مهلقای که داشت دست وپا میزد روبه سمت فخرالزمان گرفتم..
به آرومی بغلش کرد و گفت:
_چقدر چشم هاش شبیه سپنده،اما ای کاش پسر میشد!
بهم برخورد و لب زدم:
_اما برای من و سپند اصلا فرقی نمیکنه پسر و دختر بودن،
نعمت خدا،هرچی که باشه،قابل ستایشه،شماچرا همش پسر دوست دارید!
فخزالزمان پوزخندی زد و گفت:
_دِنه د دیگه،اگه الان پسر به بغل داشتی،ارباب انقدØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

صدیقه
0چقدر دنیا بیرحمه، ظالم همیشه سالمه، مادر شوهر نیست بلای جونه اصلا هم از خدا نمی ترسند